فروش همه‌ی اندام‌های بدن! از کلیه و کبد تا مغزاستخوان و چشم!

مرداد ۲۰ام, ۱۳۹۴

فروش اندامهای بدن
با مروری بر تمامی این آگهی‌های تبلیغاتی که معمولا در منطقه ما (شهیدفرامرزعباسی مشهد) روی درودیوارهای خیابان‌ها و مکان‌های پرتردد منتهی به راسته پزشکان یافت می‌شود، همه نوع رده سنی دیده می‌شود؛ کلیه‌فروشی ab مثبت ۱۸ساله، کبدفروشی با گروه خونی o منفی ۲۳ساله، مغز استخوان‌فروشی با گروه خونی bمنفی ۵۴ساله و…
این‌ها همه بخشی از تبلیغات خریدوفروش اندام بدن در فضای مجازی و درودیوارهای شهر است. فروشندگانی که با حداقل ۱۸سال و قیمت‌های مختلف، اندام بدن خود را به حراج می‌گذارند و وقتی پای صحبت‌شان می‌نشینی، همه از یک موضوع و معضل مشخص صحبت می‌کنند؛ آن‌هم نداری و مشکلات اقتصادی است.
بازار جدیدی به نام خریدوفروش چشم
دوسه روز قبل بود که برای تهیه گزارش به خیابان مهدی در محله شهیدفرامرزعباسی رفتم. گشت‌وگذار در دل محله و دقت در مشکلات اهالی، باعث شد تا این‌بار سوژه جدیدی نظرم را به خود جلب کند. عبارت‌هایی مانند «فروش کلیه»، «کلیه‌فروشی»، «فروش کلیه زیر قیمت» و… تاکنون زیاد به چشمم خورده بود اما این عبارت با بقیه فرق داشت. روی دیوار با ماژیک پررنگ نوشته شده بود؛ «چشم‌فروشی». تصور می‌کنم آفتاب طاقت‌فرسای ظهر تابستان سوی چشمانم را کم قوا کرده است. جلوتر می‌روم تا شاید بتوانم دقیق‌تر بخوانم. نه، عبارت درست است. روی دیوار زیر شماره تلفن خط ایرانسلش نوشته شده است: «چشم‌فروشی».

عبارت تکان‌دهنده‌ای که هنوز که هنوز است، نوع نگارش حروفش بر روی دیوار، در ذهنم نقش بسته است.
با تلفن همراهم شماره می‌گیرم، ۷۳۰….۰۹۳۷ مشترک مدنظر در دسترس نمی‌باشد. درحالی‌که تمام ذهنم از علامت سوال پر شده است، باز هم تلاش می‌کنم. چندروزی می‌گذرد و بالاخره بعد از کلی تلاش، تلفنم پاسخ داده می‌شود. با شنیدن صدای مرد جوان گمان نمی‌کنم سن‌وسالش بیشتر از ۴۰ باشد. پیشنهاد خرید چشم را مطرح می‌کنم و بعد از انجام رایزنی و صحبت تلفنی، قرار ملاقات محقق می‌شود و این‌بار به‌عنوان خریدار پای معامله می‌روم.

ساعت ۱۳:۳۰ ظهر، چهارراه میدان بار
محل قرار، ایستگاه اتوبوس چهارراه میدان بار است. کمی زودتر از ساعت قرار در محل ایستگاه حاضر می‌شوم. تمام طول مسیر تا محل قرار را پیاده می‌روم و در تمام راه، ذهنم درگیر این سوال است که چرا باید کار به جایی برسد که انسان حاضر باشد چشم خود را بفروشد؟
سر ساعت مقرر از راه می‌رسد. خودش را «م» معرفی می‌کند و سی‌وچهارساله. بلافاصله و بدون مقدمه وارد صحبت می‌شود. خانم، رک و پوست‌کنده حرفت را بگو. آخرش چند؟

چوب حراج به بدن به دلیل فشار اقتصادی
اصلا برایش مهم نیست که چرا و به چه دلیل در محل ملاقات حضور یافته‌ام. حرف از ۲میلیون به میان می‌آورم که پاسخ می‌دهد: ۲میلیون خیلی کم است. ما با هم وارد معامله نمی‌شویم. رویش را برمی‌گرداند و قصد رفتن می‌کند که از او می‌خواهم رقم پیشنهادی‌اش را بگوید. می‌گوید: ۶ماه پیش در تهران یک کلیه‌ام را ۶میلیون فروختم. الان هم به‌شدت فشار مالی دارم. حاضرم با همان ۶میلیون چشمم را بفروشم.
او ادامه می‌دهد: سه‌بچه دارم و صاحب‌خانه جوابم کرده است. بی‌سواد و بیکار هستم و باید خرجی فرزندان و همسرم را بدهم. چشم من مال شما، هرکار دوست دارید، با آن انجام دهید.
لرز تمام بدنم را فراگرفته است. «م» ادامه می‌دهد: از من که گذشت، دلم نمی‌خواهد فرزندانم بی‌خانمان بزرگ شوند. برای من چه اهمیت دارد که یک چشم داشته باشم یا نه؟
او می‌گوید: ندارم. فقر امانم را بریده است. اصلا شما می‌فهمی نداری یعنی چی؟ نان خشک خوردن یعنی چه؟ برایم مثل روز روشن است که دیگر اندام‌هایم را نیز می‌فروشم. چه اهمیت دارد که من یک دست داشته باشم یا نداشته باشم؟ یک پا داشته باشم یا نداشته باشم؟ لازم باشد، حتی پوستم را هم می‌فروشم.
«م» ادامه می‌دهد: الان دو خریدار هستند که حاضرند با همین قیمت و پرداخت تمام مخارج بیمارستان، پای معامله بیایند. تازه قرار است فردا در اینترنت هم آگهی بدهم که احتمالا اگر آگهی سراسری بدهم، پول بیشتری بگیرم.
رویش را برمی‌گرداند و می‌رود و قرار می‌شود تا فردا صبح به او خبر دهم.
جوان سی‌وچهارساله یا واضح‌تر بگوییم فروشنده چشم، راه خود را می‌کشد و می‌رود. تمام خواسته او این روزها از زندگی این است که بتواند به بالاترین قیمت ممکن، چشم خود را بفروشد تا شاید بتواند بار دیگر سرش را در مقابل فرزندان خود بالا ببرد و سربلند شود. پول صاحب‌خانه را بدهد و دست‌کم چندماهی فرزندانش را از خوردن نان خشک نجات دهد.
باز هم قصه پرغصه فقر. این‌بار چوب حراج به سلامتی و جسم و جان. جوان سی‌وچهارساله که با هزار امید و آرزو پای معامله چشم خود آمده است، مثل روز برایش روشن است که شاید در چند ماه آینده، اندامی دیگر از بدن خود را به فروش بگذارد. مثل روز برایش روشن است که بالاخره روزی فراخواهد رسید که برای همین فرزندانی که دلش می‌خواهد دیگر طعم نداری را نچشند، نه چشمی برایش مانده است که آن‌ها را ببیند و نه دست نوازشگری…

فروش کلیه برای پرداخت هزینه کمپ
فرامرزی- حکایت فقر و فروش اعضای بدن، حکایت تلخی است به تلخی زهر. وقتی فقر کار را به جایی می‌رساند که طیبه برای فروش عضوی از بدنش چانه می‌زند.
همسر طیبه به بیماری اعتیاد دچار است و طیبه و دو دخترش از بیکاری مرد خانواده و اعتیادش به تنگ آمده‌اند.
طیبه ماجرا را این‌طور برایمان تعریف می‌کند: «آن روز همسرم حال‌وروز خوشی نداشت. هربار صدایش می‌زدم که بیدار شود و چیزی بخورد، تکان نمی‌خورد. نمی‌دانم چه مصرف کرده بود و چقدر، اما هرچه بود، حالش را حسابی خراب کرده بود. دو روز بود از جایش تکان نمی‌خورد. فقط می‌دانستم که زنده است و نفس می‌کشد. شب دوم تقریبا ۴۸ساعت می‌شد که همسرم خواب بود و از جایش تکان نخورده بود. تکانش دادم و دیدم بدنش سرد است. ترس برم داشت. دوباره تکانش دادم. وقتی خوب به اطرافش نگاه کردم، مورچه بود که از سروکولش بالا می‌رفت. دیگر یقین پیدا کردم که اتفاقی افتاده. فورا با برادرشوهرم تماس گرفتم. همسرم را در آب سرد انداختیم و بعد از کلی زیر‌ورو کردنش در آب سرد، آن‌هم در هوای سرد بهمن کم‌کم چشم‌هایش را باز کرد. تصمیم گرفتم او را برای ترک به کمپ ببرم. پول نداشتم. به هر دری زدم، نشد که نشد. باید با دو دختر کوچک چه می‌کردم؟ تصمیم گرفتم کلیه‌ام را بفروشم. به بیمارستان رفتم و گفتم آمده‌ام کلیه بدهم. بیرون هم سفارش کردم برایم مشتری جور کنند تا بتوانم کلیه‌ام را به قیمت مناسب بفروشم. مشتری تا ۴میلیون تومان هم پیدا شد اما خداراشکر خیری پیدا شد و وقتی فهمید به‌خاطر فقر حاضرم کلیه‌ام را حراج کنم، هزینه کمپ همسرم را پرداخت کرد. بعدش خدا کمک کرد و کاری برایم جور شد. حالا خرج‌ومخارج همسر و دو دخترم را خودم می‌دهم اما اگر آن خیر نبود، بی‌تردید حالا فقط یک کلیه داشتم.»
منبع: روزنامه شهرآرا مشهد
نویسنده لاله‌سادات کوثری
http://goo.gl/y۰kDfZ
…………………….
کارگاه آموزشی شهروندیار