نامه ی جمعی از روزنامه نگاران، پناهنده های سیاسی، هنرمند و فعال مدنی مقیم فرانسه به رئیس جمهور این کشور

 

آقای رئیس جمهور انقلاب مردم ایران با جنبش سبز تفاوت بنیادین دارند مردم خواهان پایان دادن به حکومت اسلامی هستند

جناب آقای امانوئل مکرون، رئیس جمهور محترم فرانسه

رونوشت: جناب آقای ژان ایو لو دریان، وزیر امور خارجه فرانسه

ما امضاکنندگان این نامه که تعدادی روزنامه‌نگار، پناهنده سیاسی، هنرمند و فعال مدنی ایرانی مقیم فرانسه هستیم، مایلیم توجه شما را به انقلاب مردم ایران جلب کنیم.

در سال ۱۳۸۸ دولت فرانسه از جنبش مدنی مردم ایران و نیروهای دخیل در آن به درستی حمایت کرد. ما از آن پشتیبانی سپاسگزاری می‌کنیم. اما آنچه در هفته‌های اخیر در سرتاسر ایران رخ داد به طور کامل با جنبش سبز متفاوت بود. جنبش سبز، جنبشی بود در اعتراض به تقلب آشکار در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ که نیروهای اصلی و رهبران آن، اصلاح‌طلبانی بودند که اگرچه خواستار اصلاحاتی درون ساختار جمهوری اسلامی بودند اما اسلامگرایی سیاسی و بازگرداندن ایران به دوران رهبری آیت‌الله خمینی مشخصه و خواسته اصلی آنها بود.

انقلاب کنونی مردم ایران با جنبش سبز تفاوت‌های بنیادین دارد. در جریان تظاهرات و تجمعات بی‌سابقه اخیر، حتی یک شعار در هیچ نقطه‌ای از ایران، نه تنها دارای پیامی اسلامگرایانه نبود، بلکه مردم ایران در روستاها و شهرهای کوچک و بزرگ به صراحت شعارهایی سر دادند که در آنها خواستار پایان حکومت اسلامی و روحانیون بر ایران شدند. مردم ایران نشان دادند که هیچکدام از دو جناح اصولگرا و اصلاح طلب حکومت را نمی خواهند و از برقراری یک نظام سیاسی سکولار و مردمی حمایت کردند.

این انقلاب بزرگترین جنبش تاریخ معاصر ایران بوده است. ‎در این انقلاب شهرها و روستاهایی صحنه تظاهرات و تجمعات بودند که نه تنها در جنبش سبز بلکه حتی در انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ هم نشانه‌ای از حضور آنها نبود. این انقلاب باشکوه مردم ایران، برخلاف آنچه رهبران جمهوری اسلامی می‌گویند حرکتی ۱۰۰ درصد مردمی، مستقل و داخلی است. نیروهای سیاسی و اجتماعی حامی این انقلاب هم خواستار برپایی یک نظام سکولار در ایران هستند که روابطی دوستانه با جهان آزاد و متمدن خواهد داشت.

متاسفانه موضع دولت فرانسه که در جلسه پنجم ژانویه شورای امنیت سازمان ملل متحد ابراز شد در حمایت مشروع از خواسته‌ها و انقلاب مردم ایران ناکام بود. مردم ایران از جهان آزاد و دموکراتیک انتظار دارند تا از آنها در برابر حکومت دیکتاتوری و بی‌رحم حاکم بر آنها حمایت کند.

تجربه توافق اتمی ثابت کرد که جمهوری اسلامی از مذاکره با جامعه بین الملل تنها به دنبال فرصتی برای ایجاد آشوب در منطقه و سرکوب مردم ایران است.

بنابراین ما از شما می‌خواهیم تا با توجه به تغییرات بنیادین جامعه ایران و انقلاب کنونی به نسبت جنبش سبز، از انقلاب مردم ایران هر حمایت مشروعی را انجام دهید.

ما از شما می‌خواهیم در کنار مردم ایران بایستید و به آنها برای گذار به یک حکومت مردمی و سکولار که روابطی دوستانه با جهان آزاد خواهد داشت، کمک کنید.

انقلاب مردم ایران تا پیروزی نهایی ادامه خواهد داشت.

و ایران پس از جمهوری اسلامی بزرگترین متحد جهان آزاد در بحرانی‌ترین منطقه جهان علیه اسلامگرایی رادیکال و الگویی برای کشورهای دیگر منطقه خواهد بود.

بی‌شک در آن روز، مردم ایران به یاد خواهند داشت که کدام کشورها به آنها در رسیدن به آزادی و حاکمیت مردمی کمک کردند.

با احترام

سپیده پورآقایی، مریم فراهانی، محمد ایزدی، حامد شیبانی‌راد، پانته‌آ شاگردی، امیررضا امیربختیار، سامان گنجی، سپیده شکری، کاوه شیرزاد، مازیار رزاقی، محمدرضا یزدان‌پناه

کروبی به خامنه‌ای: پاسخگو باش

مهدی کروبی، یکی از رهبران اعتراضات که از هفت سال پیش تاکنون در حصر خانگی‌ است در نامه‌ای سرگشاده به علی خامنه‌ای، از رهبر جمهوری اسلامی خواسته است که به جای انتقاد از دیگران پاسخگوی اشتباهاتش باشد.

نامه سرگشاده مهدی کروبی به رهبر جمهوری اسلامی ایران را سحام‌نیوز منتشر کرده است. مهدی کروبی خطاب به علی خامنه‌ای می‌نویسد:

«با توجه به میزان حضور و نفوذ‌تان در بالاترین لایه قدرت نظام باید بپذیرید که وضعیت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی امروز کشور نتیجه مستقیم سیاست‌های راهبردی و اجرایی شماست.»

و سپس نهادهایی را که زیر نظر مستقیم علی خامنه‌ای اداره می‌شوند، بررسی می‌کند:

  • مجلس خبرگان – یک مجلس فرمایش

مجلس خبرگان را در عمل به زیر مجموعه دفتر رهبری تبدیل کردید که تنها وظیفه سالانه‌اش ثناگویی است. حضور شما در جایگاه رهبری همراه شد با حذف بخش مهمی از نیروهای انقلاب.

مجلس خبرگان در دور باطلی قرار گرفت و شورای نگهبان که پیش از بازنگری قانون اساسی حتی حق نظارت بر انتخابات خبرگان رهبری را هم نداشت، حیات و ممات این رکن مهم قانون اساسی را به دست گرفت و خروجی آن شد مجلسی فرمایشی که تنها وظیفه سالانه‌اش ثناگویی است.

به‌راستی برخی چه رویاهایی برای خبرگان در سر دارند که برای تحقق آن رویاها همه باید در این مسیر ذبح شوند؟

  • سپاه و بسیح

جنابعالی سپاه و بسیج را وارد فعالیت‌های سیاسی و اقتصادی کردید که نتیجه فاجعه‌آمیز آن این روزها بر همه روشن است.

رفتار سیاسی تعدادی از فرماندهان سپاه نتیجه‌ای جز بی‌ثباتی سیاسی و ایجاد فضای استبدادی و حذف حاکمیت مردم و در نهایت نفی جمهوریت نظام در برنداشته است.

در حوزه اقتصادی انحصارطلبی آنان [سپاه و بسیج] ناشی از حذف مناقصه‌های عمومی، واگذاری‌های غیر قانونی صنایع بزرگ و کلیدی کشور، فساد‌‌های تاریخی آفریده است.

در حوزه امنیت داخلی سپاه بدون هیچ‌گونه نظارت و پاسخگویی کارهای موازی وزارت اطلاعات انجام می‌دهد و متعرض حقوق بنیادین مردم می‌گردد.

خروجی اصرار بر دخالت سپاه در امور سیاسی، فرهنگی، امنیتی و اقتصادی چه بوده است؟ آیا حضرتعالی نباید در قبال خروجی تأسف‌انگیز دخالت‌های سپاه پاسخگو باشید؟

اینجانب بارها در مصاحبه‌ها، صحبت‌ها و نامه‌هایم بر عدم دخالت نهادهای نظامی در سیاست تأکید کردم اما آنها در خرداد ۸۸ کار خود را کردند و من هم هزینه‌های مخالفت‌ علنی‌ام با اسکله‌های غیر قانونی و دخالت‌های سپاه و بسیج در سیاست و اقتصاد را پرداختم.

انتخابات۸۴ در سایه انحصارطلبی افراد پرنفوذ جریان اصلاحات و ضعف وزارت کشور و انفعال دولت اصلاحات در صیانت از آرا مردم، سپاه وبسیج در دوره اول به محوریت فرزند شما در انتخابات به نفع یکی از نامزدها عمل کردند.

  • شورای نگهبان:

فردی نظیر جناب  [احمد] جنتی نزدیک به ۲۵ سال در کسوت دبیری شورای نگهبان، بی‌رحمانه با آبروی افراد بازی‌ کرده است. کند ذهنی، عجول بودن در تهمت زدن به افراد و دست بردن در انتخاب مردم ویژگی منحصر به فرد این عضو کهنسال شورای نگهبان است.

  • حوزه‌های علمیه

برای آبروی روحانیت شیعه از شما می‌خواهم به دخالت نهادهای امنیتی و حکومتی در حوزه‌ها پایان دهید.

حوزه‌ها به پول حاکمیت آلوده شده‌اند و در کنار آنان مراکزی با نام‌های مقدس از بودجه عمومی کشور رقم‌های نجومی دریافت می‌کنند.

  • مهندسی انتخابات

خواستم جلوی آقازاده را بگیرید که نگرفتید و سال ۸۸ دیدید که او در جریان کودتای انتخاباتی چه بلایی سر نظام و انقلاب آورد. اگر در آن روزها امام مجتبی اشکال کرده بودم رأی بیش از پنج میلیون اینجانب در سال ۸۴ و در انتخابات ۸۸ به آمار مضحک ۳۰۰ هزار تنزل پیدا نمی‌کرد در حالی که در سال ۸۴ در یازده استان نفر اول بودم و تنها در استان لرستان ۴۵۰ هزار رای آورده بودم.

[با اشاره به اعلام پیروزی زودهنگام محمود احمدی‌نژاد از سوی رهبر جمهوری اسلامی] فردای انتخابات وقتی مردم در شوک تقلب و مهندسی انتخابات بودند پیام تبریک زودهنگام صادرکردید و برای ماندن او در قدرت همه اعتبار نظام و آبروی هزار ساله روحانیت را هزینه کردید.

در نماز جمعه ۲۹ خرداد، به جای شنیدن صدای معترضین به زبان تهدید سخن گفتید و تمام‌قد از نتیجه مضحک انتخابات دفاع کردید و نظر خود را به آقای احمدی‌نژاد نزدیک‌تر از همه دانستید. بر رقبایش به تندی تاختید که در مناظره‌ها به رئیس جمهور محترم، انگ دروغگویی و خرافاتی می‌زنند.

[ با اشاره به رد صلاحیت محمود احمدی‌نژاددر انتخابات ریاست جمهوری ۹۶] آیا به راستی جایگاه رهبری این است که روزی کسی را اینچنین به قدرت برسانند و روز دیگر همان فرد را از اعمال یک حق ساده محروم کنند؟

وقتی آقای روحانی با ۲۴ میلیون رأی مردم انتخاب شد، فرمودید: تخلف در انتخابات مناسب نظام جمهوری اسلامی نیست و مسئولان باید این موارد را با جدیت دنبال کنند. این تناقض آشکار را چگونه پاسخ می‌دهید؟ در ۸۸ در مقابل مردم قرار می‌گیرید و با تحکم با آنان سخن می‌گویید و امکان تقلب را از اساس منتفی می‌دانید. اما وقتی نامزد مورد نظرتان با نظارت و دخالت کامل حامیانش در شورای نگهبان با اختلافی فاحش شکست می‌خورد از برخورد جدی مسئولان با تخلف سخن می‌گویید؟

  • اعتراضات سراسری

این نوع زیستن زیبنده مردم بزرگ و صبور ایران نیست. به جای تکرار اتهام ارتباط با دشمن و برخوردهای قهرآمیز و سخت‌گیرانه سخن آنان را با جان و دل گوش دهید.

سه دهه است که شما در رأس نظام قرار دارید و هنوز هم از جایگاه یک اپوزسیون سخن می‌گویید. در این سه دهه بخش مهمی از نیروهای اصیل انقلاب را کنار گذاشتید تا سیاست‌های مورد نظرتان را اجرا کنید و امروز با نتایج همان سیاست‌ها مواجه هستید.

اعتراض‌های اخیر در شهرهای مختلف علیه ظلم و فساد و تبعیض زنگ خطری است که هرچه زودتر باید آن را دریابید و دغدغه‌های معیشتی مردم را مورد توجه قرار دهید.

کارتل‌های اقتصادی به حیات خلوت برخی افراد تبدیل شده که هیچگونه نظارتی بر آنها اعمال نمی‌شود. بیش از ۵۰ درصد ثروت کشور در دست چند نهاد‌ حاکمیتی است که نظارتی هم بر آنها اعمال نمی‌شود.

در چنین شرایطی طبیعی است که توده‌ها و طبقات فرودست جامعه که پایگاه اصلی انقلاب اسلامی بوده‌اند به بشکه باروتی تبدیل شوند.

نظام این روزها چنان در سراشیبی قرار گرفته که از تجمع چند هزار نفری مردم به ستوه آمده از ظلم و فساد احساس خطر می‌کند.

پیش از آن که فجایع بیشتری در زندان‌ها رقم خورد دستور آزادی زندانیان بحران اخیر را صادر کنید.

 

نامه دوم محسن مخملباف به مصطفی تاجزاده: استبداد دینى برانداختنى است

تاجزاده عزیز!

حقیقت، آینه‌ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست، هر کس تکه‌ای از آن را برداشت، خود را در آن دید و پنداشت حقیقت تنها در دست اوست. در حالى که حقیقت پیش همگان پخش بود.

گفتگو، این آینه‌های شکسته را در کنار هم مى گذارد، تا حقیقت متکثرتری نمایان شود. مبنای فلسفی دمکراسی نیز جز هم نشینی این آینه‌ها نیست.

اگر گفتگو، با معیارهاى گفتگوى صحیح، که حقیقت جویى، شنیدن سخن یکدیگر، شخصى نکردن، متهم نکردن یکدیگر، پاسخ شفاف دادن به سوالات مطرح شده، تحریف نکردن حرف یکدیگر و به حاشیه نکشاندن بحث است، به گفتمان همه ما تبدیل شود، و شنوندگان، به جاى هو کردن و هورا کشیدن، سخنان را بشنوند و استدلال برتر را بپذیرند، تاریخ ما ورق خواهد خورد.

دوست عزیزم مصطفى!

در غیابت به احترام آن که اهل گفتگوهستى، تمام قد مى ایستم. چرا که اگر گفتگو خاموش شود، سوءتفاهم و فریب و خشونت به صدا درخواهند آمد، و مى شود همانکه اکنون شده است. قصد من و شما به یقین مچ انداختن نیست، تا نتیجه اش تنها این باشد که در این بحث چه کسى برد و چه کسى باخت. که هر دوى ما سرما خورده زمستان یک استبدادیم و در جستجوى راهى براى خروج از این بن بست سیاه ملى.

با خشونت انقلاب و حمله خارجى مخالفم

مصطفى گرامى! علیرغم آن که با روشنى در نامه خود اعلام کردم:

من همچنان امریکا را باعث کودتاى ٢٨ مرداد و استبداد بعدى آن در ایران تا زمان انقلاب ۵٧ مى دانم. ترامپ را آدمى از نظر روانى نامتعادل مى دانم و امیدوارم هرچه زودتر به دست مردم آمریکا عوض شود. همچنان با حمله خارجى مخالفم، و حمله دولت هاى خارجى را به قصد کمک به دمکراسى در ایران نمى دانم. اما دیگر باور هم ندارم حکومت ایران اصلاح پذیر باشد. خامنه‌اى آنقدر از ترس یا لجاجت، بر استبداد دینى اصرار مى کند که لاجرم با خشونت انقلاب و یا حمله خارجى هاى منفعت طلب عوض خواهد شد. در این صورت، تحمیل راه حل پر مصیبت حمله خارجی یا خشونت انقلابی بر کشور و ملت، مسئولیت اوست، و مسئولیت اصلاح طلبان بلاتکلیف، نه مردم جان به لب رسیده ایران.”

اما متاسفانه شما جورى سخن مرا نقد کردید، که خوانندگان از نامه شما چنین نتیجه گرفتند که انگار من با انقلاب خشن داخلى، حمله خارجى و سوریه‌اى شدن موافقم. حال آنکه من گفته بودم خامنه‌اى و تداوم اصلاحات ناکارآمد، لاجرم ما را به سوى این فرجام بد مى برد. اگر نمى خواهید به این فرجام بد دچار شویم، به سهم خود اصلاحات را اصلاح کنید.

دیکتاتورها انقلاب را تحمیل مى کنند

مهندس بازرگان گفته بود: “شاه رهبر انقلاب ایران بود. چون با اصلاح ناپذیرى‌اش مردم را به سوى انقلاب هدایت کرد.” من هم مى گویم: “خامنه‌اى رهبر انقلاب بعدى است. چون او با اصلاح ناپذیرى اش مردم را به انقلابى خشن هدایت مى کند. و با ایجاد ناامنى در خاورمیانه، اسباب حمله خارجى‌ها به ایران مى شود.” از این کلام روشن من، نیت خوانى خلاف واقع، و متهم کردن گوینده به معنایى کاملا بر عکس آنچه گفته است، خارج از قواعد گفتگوى صحیح است.

درعین حال هیچ به سوال روشن من پاسخ ندادید که اگر حمله خارجی به طور مطلق بد است، چرا دولت اصلاحات، به همراه سپاه پاسداران در حمله به افغانستان با آمریکا مشارکت کرد؟

مصطفاى عزیز!

نگرانى‌ات را از احتمال کشیده شدن ایران به خشونت انقلاب، حمله خارجى و جنگ داخلى در مى‌یابم. من هم چون شما نگران خشونتم، از آن بالاتر در تکاپوى جلوگیرى از خشونت بوده‌ام. در هفته‌اى که ایران در آتش جنبشى به حق مى سوخت، ضمن همراهى و تایید این جنبش با شکوه، تمام تلاشم را کردم تا فیلم سینمایى “پرزیدنت” که چهار سال پیش آن را در نقد خشونت دیکتاتورها و انقلابهاى خشن ساخته ام، از بى بى سى فارسى پخش شود. لینک فیلم را همینجا مى گذارم تا اگر آن را ندیده اید، ببینید.

به خلاف نظر شما، که همه آنها که در رسانه هاى خارج از ایران کار مى کنند را خشونت طلب مى‌دانید، من چنین نظرى ندارم. به عنوان نمونه، مسئولین برنامه آپارات بى بى سى با همان نگرانى‌هاى من و شما، پنج بار فیلم پرزیدنت را براى مخاطبان ایرانى، در همان هفته جنبش در ایران پخش کردند، تا نگذارند میوه انقلاب مردم جان به لب رسیده را آفت خشونت بخشکاند. تجربه‌ها به ما آموخته است انقلابى که با خشونت پیروز شود، براى بقاى خود چاره اى جز خشونت نخواهد داشت و آن وقت مى شود همین جمهورى اسلامى.

ایرانیان به دنبال خشونت نیستند

مى دانیم که شما اصلاح طلبان به دنبال سوریه‌سازى نیستید، اما به من بگو کدام حزب، گروه، سازمان و چهره ملى شناخته شده ایرانى که خواهان سرنگونی استبداد دینى است و ایران را بدون ولی فقیه مى‌خواهد، به دنبال سوریه‌اى کردن ایران بوده و یا حتی کمتر از آن، خواستار اعتراضات خشونت آمیز مردم شده است؟ از آنسو، حتى بدنه سپاه و بسیج و روحانیت نیز به دنبال سوریه‌اى کردن ایران نیستند، چرا که ایران کشور آنها هم هست. و در چنان شرایطى زن و بچه خودشان هم در خطر مى‌افتند. ایران سرزمین همه ماست. خامنه‌اى هم که سوریه را سوریه‌اى کرد، ساکن ایران بود و خیالش از بیت و خانواده اش جمع بود. حتى فرماندهان سپاه او بیشتردیگران را به سوریه برده اند، تا این که واقعا خودشان در جنگ شرکت کنند. آنها انهدام سوریه را براى اسد مدیریت نظامى و مالى مى‌کنند. سربازان آنها بیشترحزب اله لبنان و سپاه فاطمیون از افغانستانى هاى مهاجر ایرانند. و جمعى از جوانان بى‌شغل براى گذران زندگى خانواده فقیر خویش، تحت عنوان مدافعین حرم به قتلگاه فرستاده مى‌شوند. و الا سردار سلیمانى فاتح چند جنگ، چرا تاکنون از دماغش هم خون نیامده؟! هربار که قیافه‌اش را مى بینى، انگار همین الان از حجله دامادى برگشته! او اگر در یک صحنه جنگ غیر واقعى سینمایى هم شرکت داشت، قیافه اش داغان تر بود و بالاخره یک خراشى به یک جایش وارد شده بود. مصطفى جان! فرماندهان سپاه دیرى است کاسب شده‌اند و دشمنى و دوستى‌شان را منافع هر روزشان تعیین مى کند.

دوست عزیزم!

شما ارزش و بار کلمات را مى دانید، چرا به جاى آن که به وسعت اعتراضات اخیر اشاره کنید و بگویید در بیش از هفتاد شهر ایران مردم به خیابانها ریختند، تا آزادى را از کف استبداد باز پس بگیرند، با گفتن این که آنها تنها “متعرضین چند ده هزار نفره بودند”، بزرگى مردم جان به لب رسیده را نادیده مى‌گیرید و تحقیرشان مى کنید؟!

معترضین با ایثار جان خویش، حق اعتراض را به نظام استبداد دینى تحمیل کردند. مى‌گویى حکومت در برخورد با اینها عقلانیت به خرج داد و قیام این جوانان را درونى خواهد کرد. سرکوب و کشتن حداقل بیست و چند نفر و دستگیرى چهارهزار نفر اسمش عقلانى برخورد کردن است؟ مگر استبداد دینى، جنبش اصلاحات و جنبش سبز را درونى کرد که جنبش جان به لب رسیدگان را درونى کند؟ مهندس بازرگان که محبوب هر دوى ماست مى گفت: “حق گرفتنى است! نه دادنى.” خلاصه حرف جنبش اخیر هم این بود “رژیم ولایت فقیه برانداختنى است و نه اصلاح شدنى”.

رفیق ارزشمندم!

زمان را فراموش نکن. کندى حل مسایل، مردم خسته از استبداد و اصلاحات را به خشم و خشونت بیشترمى کشاند. اگر در سال ٨٨ اوضاع رو به بهبود مى رفت، خشم مردم تخلیه مى شد، اما اکنون هم خزانه دولت به واسطه اختلاس‌ها خالى است. هم جیب ملت. مردم روز به روز خسته تر و خشمگین تر مى شوند. در سال ٨٨ مردم اینقدر خشمگین نبودند. آنها با راه پیمایى سکوت به خیابان آمده بودند، اما اکنون با فریاد و خشم بازگشته اند، اگر دو سال دیگر نظام استبداد دوام بیاورد، زلزله ى تغییر، ویرانگرتر از گذشته خواهد بود.

همانطور که آقاى خاتمى این روزها گفتند: “حوادث اخیر ناشى از اعتراض مردم و بى اعتمادى آنها به همگان از جمله به اصلاح طلبان است.” این مردم بى اعتماد شده، معترض و به خشم آمده را اگر با زندان و اعدام و شکنجه بترسانند، و اگر با سوریه‌اى شدن بترسانید، ممکن است تا مدتى میخکوب ترس شوند، اما اگر امیدشان را به همین فریاد خشمگین در خیابان نیز از دست بدهند، دیگر حتى خدا هم حریف آنها نیست و استبداد دینى را بدجورى فرو خواهند ریخت. گفتى به دنبال مقصر نباش. نیستم مصطفى جان. مقصرین معلومند. اما اگر علت را نیابیم، چگونه به دنبال راه رهایى بگردیم؟

مصطفى جان!

از معجزه گفتگو سخن مى گویى. معجزه گفتگوى چه کسى با چه کسى؟ مگر خامنه‌اى حاضر شد با موسوى و کروبى سخن بگوید؟ آن که اسلحه دارد با زبان گلوله با مردم سخن مى گوید. براى همین مردم بعد از چهل سال ناامید شده‌اند و به خیابان ریخته‌اند. تازه آن که گرسنه است، اول نان مى خواهد. جوان فارغ التحصیل دانشگاه و اصلا هر جوانى بیکارى، اول کار مى خواهد. نقش اجتماعى مى‌خواهد. اجازه عاشق شدن و تشکیل خانواده مى خواهد. زن ایرانى اول رهایى از حجاب اجبارى را مى خواهد. اقلیت هاى دینى، اجازه دیندارى مدل خود را مى خواهند. براى اینها گفتگو چه معجزه اى مى کند؟ تازه مگر ولى فقیه، با درخواست خاتمى مبنى بر آشتى ملى موافقت کرد، که با مغضوبین و محرومین ایران گفتگو کند؟

مردم اصرار دارند جنگ سوریه و یمن، آموزش طالبان براى تروریسم در افغانستان و ارسال پول و تجهیزات ایرانى به حزب اله لبنان متوقف شود و هزینه هاى راه اندازى جنگ در کشورهاى دیگر زیر نام بودجه دفاعى کشور، صرف زندگى مردم همین کشور شود. با توقف ناامنى در خاورمیانه از سوى حکومت ایران، تحریم هاى جهانى برداشته شود و اقتصاد ایران شکوفا شود. گفتگوى من و تو و ما نیز، در نهایت باید راهى عملى براى درد و نیاز و رویاى مردم بیابد.

من شهروندم، نه سیاستمدار

من به عنوان یک شهروند سخن مى گویم، نه یک سیاستمدار. مصطفى جان! متوقع بودم، شما هنرمندان محترم اما خاموش ایران را هم به مشارکت در سرنوشت جامعه دعوت کنید و از آنها بخواهید که سخنى بگویند. چرا که هر کدام از آنها بر بخشى از جامعه ایران موثرند و سیمرغ وار مى توانند جامعه را به سمت آزادى هاى فردى و اجتماعى پرواز دهند. نه این که تلویحا بگویید تو هنرمندى، سیاست را به ما سیاستمداران کارکشته واگذار.

دموکراسی معادل انتخابات نیست. رژیم ایران اقتدارگرای انتخاباتی است.

شما دموکراسى را معادل انتخابات مى‌گیرید. مگر هیتلر از دل انتخابات مردم آلمان بیرون نیامد؟ دمکراسى منهاى رعایت موازین حقوق بشر مى شود آلمان هیتلرى. مى شود خمینى بعد از رفراندوم جمهورى اسلامى. مى شود احمدى نژاد بیرون آمده از انتخابات مهندسى شده. از مردم مى خواهید روى انتخابات آزاد تمرکز کنند. مگر ولى فقیه و استبداد دینى چنین اجازه اى را مى دهند؟! حتى اگر به فرض محال، انتخابات آزاد هم اتفاق بیفتد، آنکه برنده شد، مى تواند قدرت را به نفع خودش اعمال کند. مگر آنکه ملزم به رعایت موازین حقوق بشر باشد. و این دومى در هیچ حکومت دینى‌اى ممکن نیست.

شما مى‌گویید ایران رژیم نیمه دمکراتیک نیمه استبدادى است. مصطفى جان، این یک غلط مصطلح شده است. این رژیم دیکتاتورى و تمامیت خواه توامان است. شاه که دیکتاتور بود، دیگر به نیمه زندگى خصوصى ایرانیان کارى نداشت. اما این رژیم دیکتاتور و تمامیت‌خواه، حتى به عشق و نحوه پوشیدن و خوردن و خوابیدن مردم هم کار دارد. این رژیم نیمه‌دمکراتیک نیست، اقتدارگراى انتخاباتى است. رژیم اقتدارگرا انتخابات را صرفا برای استحکام پایه‌های خود بکار مى برد و هرگز نمی‌گذارد اداره امور کشور بدست صاحبان اصلی آن یعنی مردم و نمایندگانشان بیفتد. اختلا ف اصلی من و تو همین است. با انتخابات، جمهوری اسلامی اصلاح نمی‌شود. فقط استبداد دینی استمرار مى یابد و شما و همفکرانتان با شرکت بی قید و شرط در انتخابات محدود ومهندسى شده با نظارت استصوابی، نقشی جز استمراراستبداد دینی ایفا نکرده اید.

دوست حبس کشیده ام!

در شگفتم شما که خود به خاطر اعتراض به آزاد نبودن انتخابات و مداخله شورای نگهبان زندانی شده‌ای، چطور باز هم از “دموکراسی انتخاباتی” سخن می‌گویی و حال وعده استقرار “دموکراسی اعتراضی” را می‌دهی، بدون آنکه یادی به احترام از شهدا و بازداشت شدگان همین اعتراضات اخیر کرده باشی.

مصطفى جان! چگونه از داشتن “دموکراسی انتخاباتی”حرف می‌زنی اما حتی یک بار اشاره نمی‌کنی که در تمام این سال‌ها هیچ کس اجازه نامزد شدن نیافته، مگر آنکه از فیلتر شورای نگهبان گذر کرده باشد و شورای نگهبان هیچ کس را تایید نکرده، مگر آنکه به وفاداری کامل او به ولی فقیه و جمهوری اسلامی اطمینان یافته باشد. شما که شعار ایران برای ایرانیان سر داده‌اید، بگو کجا و کی به یک حزب یا فرد سکولار، یک حزب مخالف غیر حکومتى و یا یک منتقد نظریه ولایت فقیه، حتى در دوره اى که خاتمى در قدرت بود، اجازه فعالیت داده‌اند که حال آنها را به جرم مسالمت آمیز رفتار نکردن نقد مى کنید؟ و حاکمیت هم آنها را محاکمه می‌کند و مجرم می‌انگارد؟ از جمله اختلافات مبنایی من با اصلاح طلبان این است که جمهوری اسلامی با اصل ولایت مطلقه فقیه، نه قابل اصلاح است، نه دموکراسی پذیر. ولایت مطلقه فقیه را تنها باید از فضای سیاسی و قانون اساسی ایران حذف کرد. و چون با راى و انتخابات و اصلاحات نمى شود، پس باید از طریق تظاهرات و اعتصابات و مخالفت هاى مدنى و تحریم انتخابات آن را بر انداخت.

اصلاحات اول باید خودش را اصلاح کند

اگر از گاندى و ماندلا حرف مى زنید، پس روش همانها را بروید. روش آنها بسیج همه مردم و متقاعد کردن آنها براى یک حرکت همگانى است. از قبیل مخالفت مدنى، تظاهرات خیابانى وسیع، اعتصابات سراسرى و همکارى نکردن با رژیم در هر زمینه ممکن تا به زانو در آوردن آن. قبل از آن که کار از دست عقلاى مردم در برود و خامنه‌اى با رفتارش، انقلابى خشن و یا حمله خارجى را به مردم تحمیل کند، اصلاحات را اصلاح کنید.

دو دهه اصلاح طلبى اثبات کرد که ره به جایی نبرده اید. بیاید و منصفانه و صادقانه خودتان را نقد کنید. اصلاح إصلاحات، یعنی إقرار به ناکارآمدى إصلاحات درون حکومتی، و اعتراف به اصلاح ناپذیری جمهوری اسلامی و رژیم مبتنی بر ولایت فقیه، و اصلاح ناپذیرى روش و منش خمینی و زمامداری خامنه ای. اگر راه و روش خود را اصلاح نکنید، به زودى ملت اصلاح طلبى را به عنوان یک آزمایش بیست سال شکست خورده، از صحنه سیاسی کشور حذف خواهد کرد.

جمهورى اسلامى ضد همه ادیان است

انقلاب اسلامی خشن ایران، کلیمى هاى ایران را به اسراییل فراری داد. (اکنون ٣۵٠ هزار کلیمى ایرانى در اسراییل زندگى مى کنند. خیلى از آنها آرزوى زیستن در ایران را دارند.) بعد حکومتى‌ها گفتند همه یهودى‌ها جاسوس اسراییل‌اند. حکومت اسلامى مسیحیان را تحت کنترل قرار داد و اگر کسی از خشونت حکومت جمهورى اسلامى آخوندى، به رویاى مسیح مهربان پناه برد، او را به زندان انداختند و بعضى را اعدام کردند. حکومت اسلامى زرتشتی‌ها را به گوشه‌ای راند، و حتی اگر مردم شهری مثل یزد، به یک نامزد زرتشتی شورای شهر خود رای دادند و او را برگزیدند، بی هیچ شرمساری رای آنان را باطل کردند و انتخاب آنان را مغایر اسلام دانستند. بهایی‌ها را که بدتر از همه، داغ ودرفش کردند (٧٠٠هزار بهایى در ایران زندگى مى کنند.) مونا، دختر شانزده ساله بهایى و بیش از دوصد نفر از بهاییان را فقط به جرم آن که حاضر نشدند مسلمان شوند اعدام کردند. منتخبین جامعه بهایی را به زندانهای طویل المدت انداختند و برخى را اعدام کردند. جوانان بهایی را در کل از ورود به دانشگاه محروم کردند و ناچارشان کردند که از این مملکت بروند و بعد گفتند آنها جاسوس اسراییل و غرب‌اند و از کشور فرارى شدند. بهاییان را نه تنها به مشاغل دولتی راه ندادند، که اگر کاسبی شخصى پیشه کردند، دکانهای آنها را بستند. حکومت متشرع اسلامى، دراویش را به اوین انداختند. حکومت شیعى افراطى، سنی هاى ایران را به حاشیه راند و به آنجا اجازه داشتن مسجد و اقامه نماز جمعه در تهران و مشهد و… نمی‌دهد… اما رهبران اصلاحات علیرغم چهل سال ظلم استبداد دینى، در سخن خود همچنان از عدم منافات حکومت دینى و جمهوری اسلامی با دمکراسی حرف زده‌اند و مى‌زنند. آیا این همه شواهد و قرائن برای اصلاح ناپذیری جمهوری اسلامی کافی نیست؟!

جمهورى اسلامى در ایران، طالبان در افغانستان، داعش در بخشى از عراق و سوریه، به مردم دنیا در سه آزمایش جداگانه ثابت کردند، حکومت دینى با دمکراسى و حقوق بشر سازگار نیست.

برادر بسیار عزیزم!

بگذار بحث را شیرین کنم. خاطرم هست در پنج سالگى ام، یک روز برادرم گرسنه به خانه آمد، آن روز ما جز نان خشک غذایى در خانه نداشتیم. برادرم دو ریال کار کرده بود. با او به خیابان رفتیم و آن دو ریال را سکنجبین خریدیم و به خانه برگشتیم. برادرم بر کاسه سکنجبین آب فراوان ریخت و نان خشک ها را درون شربت ریختیم و تا آخر خوردیم، اما هنوز سیر نشده بودیم. برادرم دوباره بر آن چند قطره شربت باقیمانده در کاسه، آب فراوانى ریخت و دوباره نان هاى خشک را در کاسه شربت خیالى ریختیم و خوردیم. شربت دیگر شیرینى نداشت، اما ما با خاطره سکنجبین هنوز دلخوش بودیم.

مصطفى جان!

اکنون از اصلاحات نیز جز خاطره‌اى شیرین باقى نمانده است. شیرینى اولیه این خاطرات بر مى گردد به بیست سال پیش. زمانى که خاتمى هشت سال بود از وزارت ارشاد و فرهنگ استعفا داده بود. چرا که نخواسته بود در سانسور کتاب‌ها و توقیف فیلم‌ها از جمله “نوبت عاشقى” و “شبهاى زاینده رود” ساخته خود من شریک باشد. در آن هشت سال به گفته خودش روزگار خوبى داشت. مشغول کتاب خواندن بود. اگر چه ایران به تاریکخانه اشباح تبدیل شده بود. یک روز پیش خودش فکر کرد، حالا که شوراى نگهبان همه را رد صلاحیت مى کند، خوب است او که معمم است، کاندیداى ریاست جمهورى شود. نه به این خاطر که میل به قدرت داشت. نه به این خاطر که باور داشت راى مى آورد. تنها به خاطر این که او معمم بود و شوراى نگهبان در آن زمان هنوز نمى توانست روحانیون را رد صلاحیت کند. خاتمى پیش خودش فکر کرد اگر من کاندیدا شوم، شاید یک میلیون رأى دگر اندیشان به نام من در صندوق ها ریخته شود، و حکومت جمهورى اسلامى حساب کار دستش بیاید و بداند یک میلیون دگر اندیش در ایران وجود دارد. او به هیچ وجه فکر نمى کرد یک روز از خواب برخیزد و ببیند بیست میلیون راى آورده و رییس جمهور ایران شده است. بى آنکه حزبى یا گروه و دار و دسته اى داشته باشد. (نقل قول بالا قریب به مضمون، آنچه از خاتمى شخصا شنیدم.) ابتدا ترسید. حتى صدایش در اولین سخنرانى بعد از انتخابش به ریاست جمهورى از این مسئولیت سنگین مى لرزید. اما هرچه بود شانه اش را گذاشت لاى در این تاریکخانه اشباح، تا از بیرون نورى بر این تاریکخانه بتاباند و مردم بدانند در اینجا چه مى گذشته و چه مى گذرد. آن شانه ى لاى در تاریکخانه استبداد، اصلاحات نام گرفت، و آن نور که بر این تاریکخانه مى تابید، جنبش مطبوعاتى دوم خرداد نامیده شد.

اصلاحات با ریاست جمهورى خاتمى عزتمندانه شروع شد. یارانش مردم را به فشار از پایین کشاندند و خود خاتمى از بالا به چانه زنى مشغول شد. احمد بورقانى رفیق نازنین من و تو و یکى از یاران خاتمى، آنقدر مجوز انتشار روزنامه داد، که هر روزنامه اى را امروز بستند، فردا دوتا جایش سبز شد. خاتمى را زیر توپخانه اتهام گرفتند. وفا کرد و ملامت کشید و خوش بود. که در طریقت او کافرى بود رنجیدن. از هیچکس هیچگاه شکایت نکرد، و مساله اصلاحات را شخصى نکرد. از این بابت او هنوز قهرمان ملى است. چهار سال بعد، خاتمى مجلس و دولت را هم در اختیار گرفت. اما کارى آن چنان که باید از پیش نبرد. چرا که از سویى تهدید بوش بود براى حمله به ایران، و از طرفى خاتمى نه میل به قدرت داشت، ونه اهل جنگ بود. او طبع مهربان و اهل گفتگویى داشت، و دشمنان او، بوش و خامنه اى، هیچ کدام اهل گفتگو نبودند. همانگونه که خصوصیات روانى خامنه اى، (سوء ظن و خود شیفتگى و تعصب دینى) علت اصلى رفتار مستبدانه او بود، خصوصیت ملایمت بیش از حد خاتمى هم علت رفتارهاى ناکارآمد او شد.

خاتمى عاشق گاندى بود، اما مثل گاندى مردم را به خیابان نمى کشید. هى تهدید کرد و خط قرمز گذاشت، اما وقت انجامش که شد، عقب نشست و خامنه اى جلو آمد تا رسیدیم به اینجا که مردى که با دو بار تکرار راى مردم، دو قوا از قواى سه گانه مملکت را در اختیار داشت، اکنون خودش ممنوع التصویر است.

در هر دوره ازانتخابات، کاندیداها از اصلاح طلبى، به نیمه اصلاح طلبى و یک کمى اصلاح طلبى و انشاله اصلاح طلب است کمرنگ شدند. خواستهاى اصلاح طلبان نیز، از آزادى فکر و سخن و مطبوعات، به تقاضاى آزادى چند زندانى اصلاح طلب تقلیل یافت. هر بار به بهانه اى، آبى از سوى استبداد در کاسه شربت اصلاحات ریخته شد و شما پذیرفتید و پذیرفتید تا مبادا ایران سوریه اى شود، و چنین بود که از آن شیرینى اولیه اصلاحات، جز خاطره اى چون شربت سکنجبین دوران کودکى من به یاد نماند مصطفاى عزیزم!

“راستى خاتم فیروزه بو اسحاقى

خوش درخشید ولى دولت مستعجل بود”

در حقیقت اصلاحات بعد از آن چند سال اول هرگز پیش نرفت، که در خود فرو رفت و افسرده و ناکارآمد شد. من حضورى به آقاى خاتمى عرض کردم: “جامعه مدنى، بدون جرأت مدنى محال است. به ویژه بدون جرات رهبران جنبش مدنى!”

تسلیم به بالا، ترساندن پایین؟!

سیاست اصلاحات زمانى فشار از پایین و چانه زنى از بالا بود. اکنون سیاست اصلاحات شده است تسلیم به بالا، و ترساندن پایین. شما با ترس مردم را به انتخابات مى کشانید، نه با عشق و امید. اول مى گفتید: “راى بدهیم تا احمدى نژاد بر سر کارنیاید، حالا مى گویید: “راى بدهیم تا ایران سوریه اى نشود.” عزیز برادر! ترس فلج کننده است، نه حرکت آفرین.

اکنون دیگر اصلاحات نقشى جز شرکت در انتخابات ندارد. آن هم با کاندیداهایى چون رى شهرى و درى نجف آبادى، که هر دو وزیر اطلاعات بوده اند. اولى مسئول ترور مخالفین جمهورى اسلامى در خارج از کشور، دومى یکى از مسئولین قتل هاى زنجیره اى در داخل کشور. اصلاحات اگر همین گونه ادامه یابد، کاندیداهاى اصلاحات در دور آتى مى رسند به شریعتمدارى کیهان و محسنى اژه اى قوه قضاییه. چرا که تفسیر اصلاح طلبان از اصلاحات، از نظر استراتژى، تقلیل یافته است به شرکت بى قید و شرط در انتخابات. و از نظر هدف، تقلیل یافته است به سوریه اى نشدن ایران. و نه این استراتژى، نه آن هدف، دردى از هزار درد بى درمان این ملت دوا نمى کند.

خلاصه کنم: اصلاحات فرصت هایى که با تکرار راى اکثریت به دست آورده بود را سوزاند، و در تجربه اجتماعى به بخشى از مردم، که من هم جزو آنها هستم، نشان داد که اصلاحات ناکارآمد است.

اصلاحات در آزمایش اجتماعى شکست خورد

مردم دانشمند نیستند، اما به شیوه دانشمندان عمل می کنند. راه حل یک مساله را به آزمایش می گذارند. اگر آن راه حل جواب داد، ادامه می دهند. اگر جواب نداد، راه حل دیگری را می جویند.

اما اصلاح طلبان مثل دانشمندانى هستند که فقط یک آزمایش را بلدند، و آن هم شرکت در انتخابات است. اگر چند بار هم این آزمایش جواب ندهد، باز می گویند: “یکبار دیگر شرکت در انتخابات را چون قبل آزمایش می کنیم.” مردم به خیابان آمده هم مى گویند “اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تموم ماجرا.” چرا که به قول آقاى خاتمى به همه جریانات بى اعتمادند. دوست من! اصلاحات یک استراتژى است، شما از آن یک ایدئولوژى و حقیقت غیر قابل انکار ساخته اید.

سیاست خارجى اصلاح طلبان، اخلاق گرایانه و بشر دوستانه نیست

امروزه جهانى ترین تعریف مورد قبول اخلاق این است:

“آنچه بر نفس خویش مپسندى

نیز بر نفس دیگرى مپسند”

آیا من و تو دوست داشتیم در یمن زندگى مى کردیم و به خاطر جنگ قدرت بین عربستان و ایران، فرزندانمان وبا بگیرند؟ اگر نه، چرا باید یک میلیون نفر در یمن از جنگ پنهان و آشکار خامنه اى و بن سلمان وبا بگیرند؟! اگر نه، چرا اصلاح طلبان سکوت کرده اند؟ اصلاح طلبان مخالف حمله خارجى به ایران، چرا مخالف جدى حمله ایران، به داخل سرزمین هاى دیگران نیستند؟ چون هنوز بچه من و تو و ایرانیان وبا نگرفته اند؟! چون هنوز بچه هاى ما در دریا غرق نشده اند؟ نگوییم ایران در یمن دخالت ندارد. دم خروس شان هم هویدا شده دیگر. روى اینترنت فیلم طائب را لطفا ببین که براى پاسداران سخنرانى مى کند و از ارسال کشتى موشک براى یمن و قصدشان براى حمله موشکى به جده و اقامه نماز جماعت در مدینه مى گوید.

اگر حمله خارجى به ایران بد و مصیبت بار است، چرا حمله خارجى ایران به داخل سوریه و یمن، ارسال تروریسم به داخل افغانستان، از نظر شما حمله خارجى براى آن کشورها نیست؟ اگر هست، چرا سکوت کرده اید؟ همین چند روز پیش والى ولایت فراه افغانستان، دوباره در بى بى سى اعلام کرد، طالبان در ایران دوره مى بینند و براى حمله به این استان بر مى گردند و مین هاى پیشرفته روسى را که با آفتاب منفجر مى شوند، براى مردم ما کار مى گذارند. شما این اخبار را نمى دانید؟ یا به عنوان یک انسان به آنها حساس نیستید؟ سکوت اصلاح طلبان در مقابل این همه تجاوز ایران به کشورهاى دیگر آیا رفتارى اخلاقى است؟ بنى آدم “سعدى” اعضاى یک پیکر بودند. در نگاه اصولگرایان، بنى آدم خودى و غیر خودى شدند. در نگاه اصلاح طلبان، بنى آدم تنها ایرانیان اند و بس؟ سورى و یمنى و افغانستانى بنى آدم نیستند؟! مهاجرین افغانستانى در ایران که براى گرفتن ویزا و اقامت و یافتن کار در جمع سپاه فاطمیون به جنگ سوریه فرستاده مى شوند و اخیرا اعلام شد دو هزار نفر آنها در سوریه کشته شدند، بنى آدم نیستند؟! بیش از نیم میلیون نفر که در سوریه با دخالت ایران و دیگران مردند، و ده میلیون سورى که از کشور خود آواره شدند، بنى آدم نیستند؟! آیا این سکوت و همراهى، اصلاح طلبى است، یا ذبح حقیقت به دست مصلحت؟

روش حتی الامکان مسالمت آمیز، یا مطلقا مسالمت آمیز؟

تاجزاده عزیز

گاندى مورد قبول ما و شما، مردم را از به خیابان آمدن باز نمى داشت، تا مبادا به خشونت، حتى از طرف طرفدارانش بکشد. او با آنکه مى دانست این تظاهرات از سوى دشمن و گاه از سوى مردم، به خشونت کشیده مى شود، مردم هند را به خیابان مى آورد. ضمنا گاندى در پى اصلاح انگلیس نبود. او در پى اخراج آنها بود. مى خواست سرزمین هند را از استعمار انگلیس پس بگیرد. همانگونه که مردم ما مى خواهند ایران را از استبداد دینى وابسته به روسیه پس بگیرند. گاندى مبارزات غیر خشونت آمیز خودش را در حد شرکت در انتخابات نمایشى انگلیس تقلیل نمى داد. او وسیع ترین تظاهرات خیابانى را راه مى انداخت. او محصولات انگلیسى را تحریم مى کرد. او اعتصاب سراسرى راه مى انداخت. کارهایى که اصلاح طلبان بیست سال است نکرده اند.

ماندلاى مورد قبول شما هم از شکم مادرش چون مسیح بیرون نیامده بود. او یک سال قبل از دستگیرى اش رهبر گروه مسلحى بود که مراکز رژیم آپارتاید را بمب گذارى مى کردند و تعدادى را کشتند. من رفتار خشن او را در آن سال ها تایید نمى کنم، اما شما هم آن بخش از زندگى او را طورى منکر نشوید تا اسطوره بى عیبى از او بسازید، و جوانان خشمگین ما را زیر نام او به نقد کشید که چرا از شانزده سالگى ماندلا نیستند، و مثلا چرا براى دفاع از جان خود، چکى به گوش آن که اسلحه به رویشان کشیده است، زده اند.

ماندلاى بزرگ در زندان که بود، به تئورى مبارزات مدنى رسید. اما او در همان زندان، علیرغم باور به مبارزات بى خشونت، همه دنیا را به تحریم رژیم نژاد پرست دعوت کرد. آیا اصلاح طلبان که الگویشان ماندلاست، حاضرند دنیا را دعوت به فشار بر سپاه پاسداران کنند؟ تا اموال مردم ایران را ندزدند و در سوریه و افغانستان به آتش و بمب تبدیل نکنند و بر سر زن و بچه مردم نریزند؟ اگر این بمب ها را دولت دیگرى بر سر مردم ایران مى ریخت، شما اصلاح طلبان، علیه حکومت آنها تقاضاى تحریم بین المللى نمى کردید؟! مصطفى عزیز رفتار اصلاح طلبان به ویژه در حوزه بین الملل اخلاقگرایانه نیست.

عبور از استبداد به این مهلکى، با روش مطلقا مسالمت آمیز ناممکن است. اما عبور نسبتا مسالمت آمیز و کم هزینه، همانگونه که گاندى و ماندلا انجام دادند، ممکن است. به شرط آن که شما اصلاح طلبان، اول روش خود را کارآمد و اخلاقى کنید. آقاى خاتمى گفته بودند یک شبه نمى شود این مملکت را اصلاح کرد، اما به ما نگفته بودند بیست ساله هم نمى شود. بیست سال عدم موفقیت در اصلاح رژیمى اصلاح ناپذیر، که با یک انقلاب یک سال و چند ماهه به قدرت رسیده، هزینه زیادى را بر این ملت تحمیل کرده. این ناامیدى از تغییر ناپذیرى رژیم ایران را، روش ناکارآمد و غیر اخلاقى اصلاح طلبان به این مردم تحمیل کرده است.

دوست عزیز!

زمانى مهندس بازرگان در مجلس گفته بود:” من نه مشروبخوارم، نه قمارباز. اگر شنیدید گفتند در یک جیبم عرق بود و در یک جیبم ورق، به من ربطى ندارد.” من هم پیش از این گفته ام و باز اینجا به روشنى مى گویم “نه طرفدار خشونت انقلابى ام، نه طرفدار حمله خارجى. “اگر کسى حرف مرا به خشونت داخلى و حمله خارجى تعبیر کرد، به من ربطى ندارد.

مصطفى جان!

سخن آخرم این که اگر مى خواهید استبداد دینى استمرار یابد، همین راهى را بروید که بیست سال با اصلاحاتتان رفته اید. اما اگر مى خواهید به رهایى از استبداد دینى، دمکراسى و حقوق بشر برسید، باید راه تازه اى را بیابید. و یادمان نرود، این راهى است که همه ایرانیان با هر مرامى در یک همفکرى و گفتگوى ملى شفاف باید بیابند و نه تنها شما.

با مهر و احترام

محسن مخملباف، لندن، ٢٨ ژانویه ٢٠١٨

منبع: رادیو زمانه

وقتی آقای تاجزاده خود و اصلاح طلبان حکومتی را لو می دهد/ فرج سرکوهی

نویسنده متن را می نویسد تا پیام های مشخصی را به مخاطب منتقل کند اما زبان و متن منفعل نیستند. متن نیز نویسنده را می نویسد و پس ِذهنیت و نانوشته های او را لو می دهد. تحلیل متن، متن ادبی به ویژه و هر متنی، از پوسته آشکار متن فرارفته و در ترکیب ها، واژه ها، سپیدی ها و نانوشته های متن، نویسنده، ـــ و شگردهای او را برای انتقال پیام و تمهیدهای او را برای پوشاندن و فریبکاری ـــ افشاء می کند.
متن نامه آقای تاجزاده نیز آن چه را که او و اصلاح طلبان حکومتی در سر دارند اما نمی گویند و نمی نویسند، شگردهای اغلب بچه گانه اما نهادینه شده ی فریبکاری، دروغ گوئی و پنهان کردن بخشی از واقعیت را نزد او و جناح او، لو می دهد.
تحلیل برخی متن ها دشوار است اما برای تحلیل متن های خام دستانه ای چون متن آقای تاجزاده به فنون تحلیل متن نیاز نیست. کافی است اندکی، و فقط اندکی، در متن دقت کنیم تا پوسته متن بحرانی شده و «متنِ متن» آشکار شود. این نیز هست که متن هائی که در موقعیت بحرانی نوشته می شوند، چون متن این نامه، نانوشته ها را بیش تر لو می دهند چرا که موقعیت بحرانی نویسنده ی متن، متن را نیز بحرانی می کند.

مواجهه عقلانی حاکمیت

در متن آقای تاجزاده، هرجا که سخن از برخورد حکومت با خیزش های دی ماه مردمان در میان است، بر «مواجهه عقلانی حکومت با مسائل، بویژه بعد از اجتماعات اعتراضی» تاکید می شود و نه فقط یک بار که چند بار.
«مواجهه عقلانی» نخست دروغ است و بعد راست. نخست سرکوب را انکار می کند و بعد تایید. نخست می خواهد به ما بگوید که سرکوبی در کار نبوده است، فقط در یک هفته بیش از ۴ هزار نفر زندانی نشده اند، بیش از ٣۵ نفر کشته نشده اند، شماری را در زندان خودکشی نکرده اند، معترضین را به مصاحبه های اجباری وادار نکرده اند، نیروهای امنیتی به معترضین حمله نکرده اند و…
اما این دروغ به معنائی راست است چرا که با برداشت نویسنده از «برخور عقلانی» همگن است. سرکوب ها، «عقلانی» است چرا که با هدف بقای نظام رخ داده است. اگر سرکوب ها نبود با احتمال گسترش شورش ها «اصل نظام» در خطر بود. آن چه نظام را حفظ کند از منظر نویسنده متن «عقلانی» است.
همجناحی نویسنده متن، آقای عباس عبدی، پیش از او و در همان نخستین روزهای شورش های دی ماه هراسان نوشت «هر کس که می تواند اغتشاش ها را جمع کند» ـ جمع کردن از اصطلاح های رایج نیروهای امنیتی ایران است ـ آقای خاتمی، باز هم پیش از او، حتا بیان نارضایتی از آقای روحانی را در فضای مجازی «دسیسه» و بعدتر نیز مردم معترض را «اغتشاش گر» خواند، جلاد کردستان، آقای جلالی پور، معترضان را «کرکس» خطاب کرد و…
متن برای پرسش های ممکن، از جمله پرسش در باره سرکوب ها، پاسخی تعبیه نکرده است چرا که به رغم ادعای نویسنده، از گفت و گو می گریزد، متنی است که ادعای گفت و گو دارد اما به موعظه ی مستبدی تک گو برای مومنان او تقلیل یافته است.

و این حاکمیت محشر 

حاکمیت «به محض فروکش کردن تجمعات به فیلترینگ اینستاگرام و تلگرام پایان داد».
متن جنبش اعتراضی بیش از ۷۰ شهر را به «تجمعات» ی تقلیل می دهد که سرکوب هیچ نقشی در «فروکش کردن» آن ها نداشته است، نمی پرسد که حکومت چرا و به چه حقی «اینستاگرام و تلگرام» را در زمانِ «تجمعات» فیلتر کرد؟ برای او مهم نیست که رسانه های داخلی، پیش و پس از شورش مردم، سانسور شده و می شوند و فقط در انحصار دو جناح اصول گرا و اصلاح طلب حکومتی هستند. متن بهره گیری بدون فیلترینگ از «اینستاگرام و تلگرام» را نه حق شهروندان، که هدیه ای تلقی می کند که حکومت هر زمان که خواست می دهد و هر زمان که خواست می گیرد.
متن مدعی است که حاکمیت «بسیاری از بازداشت شدگان را آزاد کرد» اما نمی گوید که شمار بالائی هنوز در زندان مانده اند، که شماری را خودکشی کرده اند، که دستگیری معترضان از اساس نادرست و نشانه استبدادی است که راه را بر حضور مسالمت آمیز منتقدان و مخالفان بسته است.

حقِ اعتراض؟ 

متن مژده می دهد که حاکمیت « اعتراض را حق مردم خواند». به راستی؟ اگر کارگران برای تاسیس اتحادیه های کارگری مستقل، اعتراض به خصوصی سازی رانتی، افزایش دستمزد و… اعتصاب و تظاهرات و راه پیمائی کنند، اگر نویسندگان برای لغو سانسور کتاب تظاهرات کنند، اگر کمونیست ها، سوسیالیست ها، لیبرال ها و… در اعتراض به ممنوعیت حزب های سیاسی مستقل، بهائی ها در اعتراض به ممنوعیت تبلیغ دین خود، زنان برای اعتراض به حجاب اجباری، مردم برای اعتراض به اختیارات ولی فقیه، حق وتوی شش آخوند بر مصوبات مجلس، اجبار قانونی منطبق بودن مصوبات مجلس با شریعت اسلامی و… تظاهرات کنند، اگر در تظاهرات خود نه فقط به رد صلاحیت نامزدهای اصلاح طلب حکومتی، که به کل بررسی صلاحیت نامزدها اعتراض و خواستار آن شوند که هر نامزدی، از بهائی و کمونیست گرفته تا شیعه و غیرشیعه، از حق شهروندی نامزد شدن و فعالیت آزاد انتخاباتی برخوردار باشند و… حاکمیت اسلامی متن آقای تاجزاده «اعتراض” را حق مردم می خواند» و معترضین را سرکوب نمی کند؟
طرح این پرسش ها لازم نیست چرا که متن با تعریف «حق اعتراض» در چند مصداق، محدویت این «حق» را در ذهنیت نویسنده افشا می کند. «پیوندزدن حق اعتراض مسالمت‌آمیز و قانونی به آزادی انتخابات» و «حضور مستقیم… برای اعتراض به مهندسی انتخابات در پوشش نظارت استصوابی»، البته «بدون آنکه به اردوکشی خیابانی و اقدام علیه امنیت ملی متهم شد». محدوده حق اعتراض در ذهنیت نویسنده در همین حد تنگ است و این به قول فروغ در «ای مرز پر گهر» یعنی «کشک» یا به گفته ی اخوان در «کتیبه»:
«همه با یکدگر پیوسته لیک از پای و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سو او توانستی خزیدن لیک تا ان جا که رخصت بود.
تا زنجیر»
متن زنجیرِ قانون اساسی اسلامی، ولایت فقیه، شورای نگهبان، انحصار همه حق های شهروندی به دو جناح حکومتی، ممنوعیت حزب ها و اتحادیه های مستقل، تبعیض علیه زنان و دین ها و عقاید و… را بر پای ما بسته است و حد آزادی ما را به اعتراض به «نظارت استصوابی شورای نگهبان» محدود می کند.
چرا متن می خواهد «نظارت استصوابی» لغو شود و نه همه نظارت ها و سانسورها و ممنوعیت های ضدحقوق بشری؟
با لغو نظارت استصوابی نامزدهای جناح اصلاح طلب حکومتی رد صلاحیت نشده و سهم این جناح در بافت قدرت و ثروت بیش تر می شود. غیرخودی ها؟ یا سربازان بی جیره و مواجب و رای دهندگان منفعل اصلاح طلبان حکومتی هستند یا بروند کشک خود را بسابند ورنه ایران «سوریه ای» می شود.

پوشاندن واقعیت فریبکاری است و دروغ

متن در جای دیگر نیز «حق اعتراض» را انکار و چون همه اصلاح طلبان حکومتی نه هر «تجمعی» که «تجمعات قانونی» را به رسمیت می شناسد اما فریبکارانه پنهان می کند که بر اساس «قانون» تنها تجمع هائی مجاز است که وزارت کشور، پس از بررسی سخنرانی ها و سخنرانان و شعارها و هدف ها و….پس از اطمینان از این که تجمع مخالف «قوانین» موجود نیست، برای آن ها مجوز صادر کند. پنهان می کند که این مجوز حتا برای اصلاح طلبان حکومتی، جز به زمان انتخابات و برای گرم کردن تنور آن، به ندرت صادر می شود چه رسد برای معترضین مستقل از همه جناح های حکومتی.
همین فریبکاری و دروغ گوئی نهادینه شده نزد اصلاح طلبان حکومتی را از جمله در رقابت های انتخاباتی می توان دید. به هنگام رقابت های انتخاباتی به مردم وعده ها می دهند و پس از پیروزی در هر انتخاباتی ــ مجلس یا ریاست جمهوری ــ برای گریز از مسئولیت وعده هائی که داده اند، می نالند که تحقق وعده های ما ممکن نیست چون رئیس جمهور «تدارکات چی» است، اختیارات او محدود است، نهادهای انتصابی قدرتمند مانع اند و… پیش از انتخابات اما به ناممکن بودن تحقق وعده های خود در ساختار قانونی و واقعی مسلط هیچ اشاره نمی کنند.

صندوق و انتخابات آزاد؟ 

متن هر جا که لازم است برای دلربائی از خواننده از واژه هائی چون «صندوق رای» و «انتخابات آزاد» بهره می گیرد اما مصداق های این مفاهیم در متن، که از معنای واقعی این اصطلاح ها بسیار دوراند، ذهنیت نویسنده را افشا می کنند. مصداق انتخابات آزاد در متن انتخابات ریاست جمهوری با حضور روحانی و رئیسی و انتخابات مجلس با «فهرست امید» قاتلانی چون ری شهری و نجف آبادی و… است. «حاکمیت نیز وقایع ۸۸ حق رای را تثبیت کرد تا دوباره صندوق و نه خیابان محل وزن‌کشی در عرصه سیاسی کشور شود»، «مردم توانستند از دل یک امر ظاهرا غیرممکن .. یک انتخابات نسبتا آزاد خلق» کنند.
انتخابات آزاد به معنای آزادی رسانه ها، حزب ها، حق نامزدی و فعالیت آزاد انتخاباتی «همه» شهروندان است نه انتخاباتی که به دو جناح حکومتی، به انتخاب بین قاضی قاتل و رئیس شورای امنیت قاتلان، به انتخاب این یا آن باند رانت خوار، به انتخاب بین فهرست نظامی گرایان اصول گرا و فهرست امید قاتلان شناخته شده، محدود است.

ملت کیست؟ معترضان یا نامعترضین؟

متن دوگانه سازی را زمینه «سوریه ای شدن» می داند و فهرستی از دوگانه های نامطلوب نویسنده ارائه می دهد. در فهرست بلندبالای دوگانه های نامطلوب نویسنده نشانی از دوگانه خودی و غیرخودی نیست.
حذف این دوگانه اما بی دلیل نیست. اصلاح طلبان حکومتی نیز از دوگانه ای که شهروندان را به دو گروه صاحبان همه حق ها و محرومان از همه حق ها تقسیم کرده و به حذف فرهنگی و سیاسی رقبای آنان منجر شده است، سود می برند.
این نگاه در تعریف متن از ملت نیز لو می رود «ملت” کیست؟ آن متعرضین چند ده هزار نفره؟ یا نامعترضین؟». از نگاه متن «آن چند ده هزار نفر معترض» ملت نیستند. خلاص. متن حکم سلب تابعیت معترضان را صادر می کند. به همین سادگی.
حتا وقتی برای آینده وعده می دهد از «بازترشدن فضای سیاسی و انتخاباتی کشور» حرف می زند. دقت چندانی لازم نیست. سخن از «بازتر» شدن فضا به روی برخی است نه باز شدن فضا به روی همه شهروندان.

وسوسه شیطانِ چپ و جهنم سوریه ای شدن 

ملایان و کشیش ها در موعظه های خود مخاطبان را از وسوسه شیطان، آتش جهنم و مار غایشه و… می ترسانند و متن آقای تاجزاده، که بر محور روان شناسی ترس بنا شده و نه بر عقل و استدلال، مخاطبان را از وسوسه شیاطین «لنین‌زده مادون اصلاح طلبی» ـ بخوانید چپ ها ـ و از جهنم سوریه ای شدن می ترساند و چه نفرت و کینه ای موج می زند در این اصطلاح مجعول «لنین‌زده» آقای تاجزاده و چه ترسی.
متن مخالفت با ساختار و قانون اساسی اسلامی را «انقلاب» و «خشونت» تلقی کرده، چشم بر راه های گوناگون گذر از استبداد به دموکراسی بسته و برای ترساندن مردم گذر از استبداد را همه جا و بدون استثنا، «انقلاب» و این واژه را در کنار «خشونت» و «حمله خارجی» می گذارد: «انقلاب و حمله خارجی» «جنگ و آشوب»، «خشونت‌های داخلی و دخالت‌های خارجی»، «جنگ یا خشونت انقلابی».
گذر از استبداد جمهوری اسلامی جز با انقلاب ممکن نیست؟ آیا انقلاب همه جا و لزوما به «خشونت» و «دخالت خارجی» منجر می شود؟ آیا هیچ راهی برای گذار بدون خشونت از استبداد اسلامی ممکن نیست؟ متن تک صدائی به پرسش ها نمی پردازد.

صدور صندوق رای به سوریه، یمن و لیبی

متن به درستی و به حق بر شر بودن دخالت خارجی تاکید می کند اما با تایید دخالت نظامی جمهوری اسلامی در سوریه و یمن شر بودن دخالت خارجی را به دخالت در ایران محدود می کند. با رهبر جمهوری اسلامی و سیاست های میلیتاریستی او همراه شده و با زبان جورج بوش و چون او، از کارکرد نیروهای نظامی ایران در سوریه دفاع می کند. بوش حمله به افغانستان و عراق را از جمله با بردن «صلح و دموکراسی» به این کشورها توجیه می کرد و آقای تاجزاده می نویسد «فکر می‌کنم که ما ایرانیان… می‌توانیم آینده قابل قبولی را حتی در سوریه رقم زنیم باید بکوشیم که سوریه و یمن و لیبی نیز از امنیت و صلح پایدار برخوردار شوند و صندوق رای را فصل‌الخطاب جامعه خود قرار دهند».
نیروهای نطامی جمهوری اسلامی قرار است «صندوق رای» را به سوریه و یمن و لیبی ببرند. همان صندوقی که در خود ایران به دو جناح حکومتی محدود است.
می پرسد «اگر مخالفان اسد با دخالت خارجی مخالفت می‌کردند، اگر خشونت به‌کار نمی‌بردند» و اگر… و اگر… «چه بسا جنگ داخلی اساسا شکل نمی‌گرفت». در فهرست اگرهای متن حتا یک بار پرسیده نمی شود «اگر اسد تطاهرات اعتراضی و مسالمت آمیز مردم را برای دموکراسی در همان آغاز سرکوب نکرده و به خواست مردم برای دموکراسی تن می داد» چه؟

تونس و سوریه 

متن به روال مبتذل ترین رسانه های زرد در مقایسه تونس و سوریه همه تفاوت ها و تمایزات تاریخی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، ژئوپولیتیکی و… دو کشور را نایده می گیرد تا بر نقش یک عامل تاکید کند: تونس «حکومت تک حزبی و تک‌صدایی» نشد چرا که «نیروهای سیاسی آن اعم از مسلمان و سکولار «بر «توافق» توافق کردند. تا درباره قانون اساسی توافق کنند»
متن می کوشد تا یک نکته اساسی را از چشم خواننده پنهان کند. اگر تونس چنین شده است که او می گوید، نخستین و مهم ترین گام در این مسیر قیام مردم علیه حکومت استبدادی سابق و سرنگونی و براندازی آن بود. آقای تاجزاده گمان می برد این عامل مهم را از ما مخفی کرده است پس به ایران که می رسد از این مرحله مهم می پرد و از ما می خواهد همین چارچوب استبدادی را، که مستبدانه تر از حکومت استبدادی سرنگون شده تونس است، بپذیریم و با آن توافق برسیم.

توافق که با که؟ و در باره چه؟ 

ما غیرخودی ها، که به رغم تفاوت های بسیار نظری و سیاسی و برنامه ای، به مثل چپ یا لیبرال یا چه وچه، در متن خلاصه و چنان در گونی «سکولار» چپانده شده ایم که انگار هیچ برنامه دیگر و هیچ تفاوتی با هم نداریم، ما که حتا اجازه نداریم رمان ها و شعرهای خود را بی سانسور منتشر کنیم، ما که حتا نمی توانیم نهاد صنفی مستقل داشته باشیم چه رسد به حزب های سیاسی یا رسانه مستقل، ما که حتا از حق اعتصاب کردن محرومیم، ما سلب حق شدگان غیرخودی در باره چه و با که به «توافق» برسیم؟
اما مخاطب نویسنده ما نیستیم. او با تلاش برای حفظ نظامی که بر حذف حقوق غیرخودی ها شکل گرفته است، از توافق بین دو جناح حکومتی سخن می گوید. نمونه تونس فقط برای رد گم کردن است.
این پرسش مطرح است که در قانون اساسی «دموکراسی توافقی تونس»، که متن توصیه می کند، بندهائی در باره اختیارات ولی فقیه، شش فقیه شورای نگهبان با حق وتوی مصوبات مجلس، تبعیض علیه همه دین های غیر شیعه، علیه زنان و… هم گنجانده شده است؟

اعتراض مردمی یا دوگانه سازی سوریه ساز؟ 
متن که در آغاز خود را موافق با «حق اعتراض» مردمان وانمود می کرد در ادامه خیزش مردم را ««دوگانه‌سازی‌های سوریه‌ساز»، «پروژه سوری‌سازی» می خواند و در باره واکنش بخش هائی از مردم به خیزش اعتراضی دی ماه می نویسد «جامعه مدنی ایران تسلیم این دوگانه‌سازی‌های سوریه‌ساز نشد»، «بخش بزرگی از ایرانیان… به پروژه سوری‌سازی نه گفتند، و با اینکه جوانان خشمگین و معترض را فرزندان خود می‌دانستند و… اما به دخالت خارجی، به خشونت‌ورزی و به فرقه‌گرایی و دوقطبی‌سازی‌های کاذب و خطرناک قاطعانه نه گفتند»
در خیزش اعتراضی دی ماه مردمان حتا یک حرکت یا شعار به سود «سوری‌ سازی»، «دخالت خارجی، خشونت ‌ورزی، فرقه‌ گرایی و دوقطبی‌ سازی ‌های کاذب و خطرناک» دیده نشد. هیچ نشانی از دخالت خارجی، هیچ اشاره ای حتا به خواست های به حق اقوام نبود. معترضین دست به خشونت نزدند و…
اما در کنار دوقطبی دموکراسی و استبداد، دو قطبی ثروتمندان غارت گر رانت خوار و اکثریت فقیر غارت شده روح بسیاری از شعارها بود. این دوقطبی اما «کاذب» نیست. نویسنده متن که خواهان «مبارزه واقعی با فساد است» برای دیدن واقعیت این دو قطبی می تواند به همجناحی های خود نگاه کند، به وزیران حزب کارگزاران، پسر ژن خوب آقای عارف، خویشان و نزدیکان آقای رفسنجانی و خاتمی، دختر صفدر حسینی، برادران رئیس جمهور و جهانگیری… نگاه کردن به رانت خواران بزرگ جناح مقابل پیشکش.

من هرگز 

«من هرگز تن به تقسیم‌بندی بیشرمانه “ناموس ما”، “ناموس آنها” ندادم» و ناموس همه برای من مهم بوده است.
لابد «هرگز» عضو موثر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نبوده است که در سال های نخست جمهوری اسلامی رهبری و بدنه نیروهای سرکوب را شکل دادند، بازجوئی ها کردند، شکنجه ها کردند، اعدام ها کردند، بمب ها بر سر مردم کردستان فرو ریختند، جلادخانه های اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات، دادستانی انقلاب اوین را برساختند و مدیریت کردند، حتا در اتاق های وزارت ارشاد شلاق زدند. «هرگز» عهده دار مدیریت سانسور در وزارت ارشاد نبوده است، به هنگام قدرت خود و جناح خود، و نه به وقت رانده شدن از قدرت، به اعدام های سال های اول انقلاب، شکنجه ها و اعدام های سال های ۶۰ ، فتوای قتل نویسندگان، کشتارهای سال ۶۷، قتل و سانسور نویسندگان و ناراضیان و… معترض بوده است.
متن با «هرگز» خاکستر بر چشم حقیقت می پاشد اما با «عقلانی» خواندن سرکوب خیزش دی ماه مردمان، افشا می کند که نویسنده متن ، آن جا که نظام به خطر افتد، همان است که بود: عضو موثر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، سانسور چی ارشاد و همکار و همدست سرکوب گران.

برنامه های آینده؟ 

اصلاح طلبان باید «حاکمیت بویژه شخص رهبر و نیز منصوبانش را از اضطراری بودن شرایط آگاه سازند» ــ پیام این جمله؟: «شخص رهبر و منصوبانش» آگاه و مطلع نیستند و آدم بی اطلاع، مسئول و مقصر نیست.
ــ «راه تعامل با جهانیان و نیز با همسایگان در پیش گیرند تا اقتصاد میهن و مردم رونق گیرد».
پیش فرض این رهنمود این است که با پیوستن بیش تر ایران به بازار سرمایه داری جهانی رونق اقتصادی رخ می دهد. آقای تاجزاده لابد نمی داند که در میان کشورهای عضو بازار جهانی هم کشورهائی هستند درگیر بحران اقتصادی حتا در بخش غربی اتحادیه اروپا. نمی داند که رونق اقتصادی سرمایه دارانه (یا در واقع رانتی ـ نفتی) خود به خود به عدالت اجتماعی منجر نمی شود و آن حد از عدالت اجتماعی، که در برخی کشورهای اروپای غربی هست، نه حاصل رونق اقتصادی که حاصل چند قرن مبارزه بی امان کارگران و حزب های چپ است ورنه رونق اقتصادی در آمریکا و چین هم هست.
ــ «اصلاحات که… می‌تواند بدون خونریزی و خسارت‌های بزرگ، استقلال، یکپارچگی سرزمینی، امنیت عمومی و ملی ایران را حفظ کند و مانع حاکمیت اندیشه طالبانی بر آن شود».
در این برنامه حتا اشاره کوچکی به تنظیم اقتصاد بر محور حداقلی از عدالت اجتماعی، متوقف کردن برنامه های نئولیبرالی، تلاش برای کاستن از شکاف فقر و غنا، دموکراسی، حذف ولایت فقیه، آزادی رسانه ها، رفع تبعیض ها از جمله تبعییض علیه غیرخودی ها، دین های غیرشیعه، زنان،.. نیست.
رفسنجانی، خاتمی و روحانی، روسای جمهور مطلوب اصلاح طلبان حکومتی، و نیز رقیب آنان احمدی نژادِ پوپولیست و جناح اصول گرا، مجری برنامه های نئولیبرالی ـ رانتی در ددمنشانه ترین روایت آن بوده و هستند و متن این مهم را دور زده و مدعی است که «حق مردم در اعتراض به فقر و ستم» را به رسمیت می شناسد اما در ادامه متن انحصارطلبی و روحیه مستبد اصلاح طلبی حکومتی و نویسنده را لو می دهد. متن حق مردم معترض را برای تاسیس سازمان ها، اتحادیه ها، حزب ها و نهادهای مستقل (مستقل) خود به رسمیت نمی شناسد و می خواهد که با «درونی‌کردن آن جوانان معترض»، آنان را نیز گرد پرچم اصلاح طلبی حکومتی و در مسیر خواست این جناح ــ لغو نظارت استصوابی ــ بسیج کند.
و….
جمهوری اسلامی در کلیت خود در حل مسائل خود درمانده است. نه فقط متن آقای تاجزاده، که مواضع کنونی و کارنامه دهه های اخیر این جناح و جناح های رقیب آن، سترونی همه جناح های حکومتی را در تولید برنامه و مفاهیم نشان می دهد. جمهوری اسلامی در نزدیک به ۴ دهه گذشته امکانات بالقوه خود را در تطبیق با واقعیت های نو مصرف کرده و به پایان ظرفیت های بالفعل و بالقوه خود رسیده است. این اما بحثی دیگر است که در متنی دیگر بدان می پردازم.

اجازه هست آقا مصطفی؟ محسن سازگارا

 مکتوب مصطفی تاجزاده در جواب محسن مخملباف را دیدم و خوشحال شدم که مصطفی (اگراجازه داشته باشم اورا به نام کوچک صدا کنم)، دوکار را کرده است، اول این که مثل خیلی اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از موضع خداوند عالم به دیگران نگاه نکرده و حاضر به گفت‌‌‌وگو شده و دوم این که بر لزوم گفت‌‌‌وگوی دمکراتیک به عنوان مقدمه‌‌‌ای واجب برای رسیدن به دمکراسی تاکید کرده است. ولو این گفت‌‌‌وگو با افراد بیرون از حلقه نظام باشد.

من چرا این چند خط را به مصطفی می‌‌‌نویسم؟

اول این که مصطفی را سالم و پاک و دور از رانت خواری و فساد می‌‌‌دانم. چون با کسانی که ساختمان‌‌‌های چند میلیاردی به قیمت حلوا جوزی از حکومت گرفته‌‌‌اند و اکنون تیغ به روی مردم می‌‌‌کشند و آن‌‌‌ها را کرکس می‌‌‌خوانند، قاعدتا حرف زدن بر سرحقوق وخواسته‌‌‌های مردم بی‌‌‌فایده است.

دوم این که مصطفی را از آن دسته اصلاح طلبانی نمی‌‌‌دانم که می‌‌‌گویند حاضرنیستیم این بساط جمهوری اسلامی به هم بخورد، چون در آن حالت باید برویم ته صفی بایستیم که از مدت‌‌‌ها قبل غیر مسلمان‌‌‌ها سر آن صف ایستاده‌‌‌اند. مصطفی را امروزه دمکراتی می‌‌‌شناسم که به حاکمیت صندوق رای باور دارد، ولو از درون آن، نفی جمهوری اسلامی و اسلامگرایی بیرون بیاید.

مصطفای عزیز،

لطفا از سه راهی سوریه شدن یا انقلاب خشونت بار وماندن نظام ولایت فقیه بیرون بیا. شاه هم می‌‌‌گفت اگر من بروم، ایران ایرانستان می‌‌‌شود. رفت و نشد. جمهوری اسلامی هم می‌‌‌گوید اگر من بروم، ایران سوریه می‌‌‌شود. می رود و نخواهد شد.

انقلاب خشونت بار راهم هیچ کس تایید نمی‌‌‌کند. خود انقلاب اسلامی هم با مدل مبارزات مدنی و بی‌‌‌خشونت به پیروزی رسید. تمام خشونت ورزی‌‌‌ها بعداز پیروزی اتفاق افتاد. مقصر آن خشونت‌‌‌ها اسلام فقاهتی و ایدئولوژی انقلابی و کینه‌‌‌ورزانه به صورت گفتمان غالب نزد تمام جناح‌‌‌ها و نخبگان آن روز جامعه بود. امروز خوشبختانه گفتمان غالب، دمکراسی سکولار مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشراست. اکثریت مطلق مخالفین ونخبگان جامعه به این گفتمان باور دارند.

مقاومت مدنی، بیش از ۷۰ سال است که به تدریج به صورت یک دانش بارور درآمده و کارنامه درخشانی هم برای گذار به دمکراسی دارد. روش‌‌‌های مقاومت مدنی متکی برسه محور است.

این استراتژی چون درجریان مبارزه، بر حضور حداکثری و بی‌‌‌خشونت مردم متکی است، شانس بنای دمکراسی بعداز پایین کشیدن دیکتاتور را بیش از هر روش دیگری دارد.

پیروزی در مبارزات مدنی سه اصل حداقلی نیاز دارد، اتحاد، برنامه ریزی و حفظ دیسیپلین مبارزات بی خشونت.

من با بسیاری از فعالین سوری مخالف اسد آشنا هستم، اشتباه بزرگ آنان این بود که فکر می کردند تنها با یک تاکتیک و آن هم رفتن به خیابان، ظرف یک تا سه هفته مثل تونس یا مصر پیروز می شوند و وقتی نشدند، نمی‌‌‌دانستند بعداز آن چه کار کنند. سه دسته شدند، گروهی ناامید شدند و کنار نشستند، گروهی به همان یک روش اعتراض خیابانی ادامه دادند و به شدت از سوی رژیم اسد و پشتیبانان سپاهی آن سرکوب شدند، گروه سوم به سمت اسلحه و خشونت ورزی رفتند و چون سرکوب‌‌‌های گروه دوم روز به روزهم بی رحم‌‌‌تر وگسترده‌‌‌تر می‌‌‌شد، گوش شنوا و بازوی گشاده یافتند.

درایران این اتفاق نخواهد افتاد، چون مخالفین نظام ولایت فقیه و استبداد دینی حاکم، خیلی خوب به مبانی مبارزات مدنی آگاه هستند و در دام خشونت ورزی‌‌‌های رژیم که درهمین اعتراضات اخیر هم دیدیم، نمی‌‌‌افتند. حکومت نزدیک به ۴ هزارنفر از جوانان فقیر و گرسنه و معترض را دستگیر و روانه خانه‌‌‌های امن و بازداشتگاه‌‌‌های غیرقانونی کرده، بیش از ۷۰ کشته تا کنون گزارش شده که دست کم قتل ۵ نفر آنان در زندان و زیر شکنجه بوده است. ترفند جدید حکومت هم خوراندن قرص متادون و آنان را معتاد و قاچاقچی معرفی کردن است. اما می‌‌‌بینیم که مبارزین خویشتن داری می‌‌‌کنند. حساب شده همچون موج دریا به عقب می‌‌‌روند تا چنگال خون آلود سرکوبگران گلویشان را ندرد و درحرکت بعدی با امواجی بلندتر و طوفنده‌‌‌تر بازگردند.

آقا مصطفی،

مگر یک ملت از این دمکراتیک‌‌‌تر و متمدنانه‌‌‌تر می‌‌‌تواند خواسته‌‌‌اش را بیان کند. تمام شعارها و اعتراضات مردم را می‌‌‌‌‌‌توان درسه هدف خلاصه کرد:

۱ـ نیمی از ثروت کشور در کنترل رهبری و سپاه و اعوان و انصار آنان است. فسادی گسترده تمام ارکان حکومت را فرا گرفته است، این اموال باید به ملت برگردد. پول مردم باید به مردم برگردد.

۲ـ یک ریال از پول ملت و یک نفر از جوانان کشور نباید در سوریه و لبنان و غزه و یمن و … هزینه شود. ملت می‌‌‌خواهد با تمام دنیا حتی اسرائیل و آمریکا و عربستان در صلح و آرامش زندگی کند. به نفوذ روز افزون روسیه و این که رهبری حکومت دست نشانده پوتین شده، اعتراض دارد. ملت وقتی می گوید جانم فدای ایران، یعنی ایران باید به ایرانی ها برگردد.

۳ـ خیلی روشن، شعار رفراندوم از سوی مردم، خواستار برگزاری مجدد رفراندوم با همان سوال ۳۸ سال پیش است، جمهوری اسلامی، آری یا نه. اما این بار زیر نظر سازمان‌‌‌های بین‌‌‌المللی و ناظران بی طرف، چون حکومت نشان داده که دزد به دستش نمی‌‌‌شود داد که به کلانتری ببرد. به راحتی در انتخابات تقلب می‌‌‌کند و وقتی هم که مردم اعتراض کنند به کشتار و سرکوب متوسل می‌‌‌شود. رهبران جنبش سبز هنوز در حصر و زنجیر هستند.

روشن است که حاکمین به پای خود به این سه خواسته تن نمی‌‌‌دهند و باید با سه مسیری که در مبارزات مدنی هست و حفظ سه شرط حداقلی آن، این خواسته‌‌‌ها را گرفت. در واقع در اکثر مواقع این قبیل نظام‌‌‌های اقتدارگرا اول به دست مردم عزل و سرنگون می‌‌‌شوند و بعد این خواسته‌‌‌ها به خصوص خواست رفراندوم تحقق می‌‌‌یابد. البته مواردی مثل لهستان هم بوده که در مراحل نهایی، کمونیست‌‌‌ها بر سر میز مذاکره با آزادی خواهان نشستند و مرحله به مرحله عقب رفتند و یا در شیلی، دیکتاتور بعداز رفراندوم، در دو مرحله و طی چند سال عقب نشست. باب گفت‌‌‌وگو باز است، اما از موضع قدرت متکی بر اراده مردم، نه از موضع ضعف و گردن کج و التماس کردن به دیکتاتور که تورا به خدا ماراهم بازی بده. دیکتاتورها تنها زبان زور را می فهمند و هیچ زوری هم بالاتر از اراده یک پارچه یک ملت نیست.

مصطفای عزیز،

تمام سخن با اصلاح طلبان صادق این است که چارچوب قانون اساسی فعلی و وجود نهاد ولایت فقیه با ابزارهایی مثل شورای نگهبان و قوه قضاییه تحت کنترل و نیروهای سرکوب گر تحت فرمان و غارت بیش از نیمی از ثروت کشور، اجازه گذار به دمکراسی را نمی‌‌‌دهد. تمام تئوری اصلاح طلبی در روز نخست این بود که یک شکاف در بالای حکومت بین رئیس جمهور و رهبر ایجاد شود، فضا برای رشد جامعه مدنی باز شود و با واگذاری اقتصاد به مردم و قدرت گرفتن طبقات اجتماعی و رشد جامعه مدنی، جامعه از حالت توده بی شکل بودن درآید و بتواند آرام و حساب شده به دمکراسی گذار کند. این برنامه ریزی خیلی زود به دیواره‌‌‌های تنگ قانون اساسی برخورد کرد و معلوم شد که در چارچوب قانون اساسی فعلی، مستبد دینی به نام ولی فقیه مطلقه داریم که می تواند هرکاری را بکند و به هیچ کس هم جواب ندهد. آن چنان که کرد و به هیچ کس هم پاسخگو نیست. به جای واگذاری اقتصاد به مردم، مهم ترین موسسات و شریان های کشور را تصاحب کرد، با شورای نگهبان و نظارت استصوابی هر انتخاباتی را کنترل کرد و اجازه نداد حتی یک قانون خلاف منویاتش تصویب شود.( قانون مطبوعات، قانون اختیارات رئیس جمهور و قانون انتخابات در دوره خاتمی و مجلس ششم، سه نمونه از ده ها نمونه هستند.) با قوه قضاییه تحت کنترلش، روزنامه ها را بست، فعالین جامعه مدنی را به زندان انداخت و فساد را هم در کشور نهادینه کرد و فاسدین را بر صدر نشاند. نیروهای سرکوب را تقویت کرد و هرجاهم که مردم صدایشان درآمد، به داغ و درفش متوسل شد. کشور را دست نشانده روسیه کرد. با پروژه بی‌‌‌سرانجام هسته‌‌‌ای و دخالت‌‌‌های تروریستی در دیگر کشورها و قاچاق چی گری، مملکت را در دنیا منزوی کرد و مردم را به خاک سیاه نشاند.

مصطفای عزیز،

به نظرم بیست سال زمان کافی است برای اصلاح طلبان که بفهمند درچارچوب قانون اساسی فعلی امکان هیچ اصلاحی در هیچ جهتی متصور نیست. این قطار زنگ زده اصلاحات روی همان ریل قبلی دیگر راه نمی رود. مردم زیرکانه برای نشان دادن مخالفت با رهبری در هر انتخاباتی، به افراد یا لیست‌‌‌هایی که فکر کنند هرچه دورتر از رهبری هستند، رای می‌‌‌دهند. اما به تجربه دیده‌‌‌اند که هرچقدر هم در انتخابات حکومتی شرکت کنند، حاصلش خاتمی یا روحانی یا مجالس بی خاصیت می‌‌‌شود.وضع مردم هم از هر حیث روز به روز بدتر می‌‌‌شود. می‌‌‌فهمم که پذیرش این موضوع ساده نیاز به تجدید نظر در مبانی فکری و تئوریک دارد. درواقع اصلاح طلبان باید از اسلامگرایی به معنای قرائت حداکثری از دین دست بردارند، حکومت را از امور عقلی بدانند و پلورالیسم دینی را به عنوان مقدمه واجب پلورالیسم فرهنگی و سیاسی بپذیرند. لازمه چنین تحولی، به گذر کردن ازقرائت ایدئولوژیک انقلابی ازاسلام (مدل دکتر شریعتی) ویا قرائت اسلام فقاهتی نیازمند است. باور به قرائتی عقلانی و حداقلی از دین مثل دکتر سروش یا دیگر نواندیشان دینی لازمه این گذار است. اما چاره ای نیست، اصلاح طلبان باید این قدم را بردارند. در تونس که به نظرت مدل خوبی است، حزب النهضه و راشد الغنوشی، خیلی روشن اعلام کردند که دیگر اسلامگرا نیستند و دین را برای خدا و آخرت می خواهند. به همین دلیل چون دیگر نمی‌‌‌خواستند حکومت دینی درست کنند و حکومت کردن را تکلیف دینی خود نمی‌‌‌دانستند، خیلی راحت بعداز باخت در انتخابات، حکومت را به حزب سکولار رقیب تحویل دادند. راشد الغنوشی از حیث تحول فکری خیلی به مهندس بازرگان خودمان شبیه است که در آخرین سخنرانی عمرش گفت اصلا دین برای آبادانی دنیا نیامده و برای ایمان به خدا و آخرت است و وقتی هم دوستانش گفتند حرف هایت شبیه دکتر سروش شده، با صداقت و شجاعتی که از بازرگان ساخته بود، گفت انکار نمی‌‌‌کنم که من از این جوان تاثیر پذیرفته‌‌‌ام. متاسفانه نهضت آزادی برعکس النهضه دنبال دبیرکل‌‌‌اش نرفت.

مصطفی جان،

دیگر دکان دونبش اصلاح طلبی حکومتی که یک نبش آن رو به مردم باشد و یک نبش آن رو به ولایت فقیه کار نمی‌‌‌کند. سرنوشت محتوم این دکان تجزیه است. یکی از این دو در را باید ببندید. امیدوارم تو از کسانی باشی که در رو به مردم را باز نگه داری ودردیگر را ببندی.

درخاتمه، برای این که اوقاتت را خیلی تلخ نکرده باشم، یکی از جوک‌‌‌*هایی را که جوانان در شبکه‌‌‌های اجتماعی برای اصلاح طلبان یا به قول آن ها استمرارطلبان گذاشته بودند را برایت نقل می‌‌‌کنم. یادم هست ذوق بالایی در طنز و شوخی داشتی و در سخت‌‌‌ترین شرایط هم با یک شوخی بجا، روحیه همه را بالا می‌‌‌بردی. امیدوارم سال‌‌‌های سخت زندان این ذوقت را نکشته باشد.

برایت آرزوی توفیق روزافزون از درگاه الهی رادارم.

محسن سازگارا، بهمن ۱۳۹۶

 

* آن جوک: ما و اصلاح طلبا

انتخابات رو تحریم کنیم؟
+نه این راهش نیست
بریزیم تو خیابون اعتراض کنیم؟
+نه این راهش نیست
مقاومت مدنی کنیم؟
+نه این راهش نیست
نافرمانی مدنی کنیم؟
+نه این راهش نیست
از دنیا بخوایم حکومت رو تحریم کنه؟
+نه این راهش نیست
بریم تو انتخابات به اصلاح طلبا رای بدیم؟
+آفرین، آورین، این تنها راه ممکنه

بی زبون و شرکاء

نامه سرگشاده محسن مخملباف به مصطفی تاجزاده: اصلاحات شما باعث بقای استبداد شده

دوست بسیار گرانقدر و عزیزم

آقاى مصطفى تاجزاده

همواره شما را به عنوان انسانى شریف،مبارز، معتدل و پر جرات ستایش کرده‌ام، اما حقیقت‌جویى مرا وامى دارد که به نقد سخنان شما در تحلیل حوادث اخیر برآیم و این نامه را برایتان بنویسم.

در ویدئوى منتشره درباره حوادث اخیر همچون پیش، با استناد به این که باید جلوى سوریه‌اى شدن ایران را گرفت، بر تداوم شیوه اصلاحات اصرار ورزیده‌اید. چنانکه گویى ما از بین دوگانه (سوریه‌اى شدن، افغانستانى شدن) و ادامه اصلاحات بى‌نتیجه، که چیزى جز شرکت در انتخابات طراحى شده و در مشت خامنه‌اى نیست، راه دیگرى نداریم، و از نظر شما، اصلاحات نه تنها وحى منزلى براى ایران، که براى همه دنیا و همه اعصار، حتى براى دوران هیتلر است.
در ویدئوى مزبور استدلال کرده اید که افغانستان بعد از دخالت غرب به جایى نرسیده، چرا که نیمى از افغانستان امروزه در دست طالبان است.

تاجزاده عزیز! اگرحکومت طالبان حکومت بدى بود، و حمله بین المللی باعث شد نیمى از افغانستان از دست طالبان آزاد شود، چرا نتیجه مى‌گیرید که چون همه افغانستان امروز از دست طالبان آزاد نیست، پس آن آزاد شدن از اصل بى فایده بوده است! مگر براى نجات افغانستان از دست طالبان، راه دیگرى هم در آن زمان موجود بود؟ اگر موجود بود، چرا حکومت ایران و دولت اصلاحات با آن حمله همراه شدند؟! و چرا آن زمان اصلاح طلبان نه تنها لب به اعتراض نگشودند که در تعیین دولت بعد از حمله در افغانستان سخت فعال و همکار غرب بودند؟

دوست عزیز! ابتدا به یاد آوریم زیستن در حکومت طالبان را. مگر فراموش کرده‌اید در دوره چندین ساله حکومت بدوى طالبان، زنان در خانه‌ها زندانى بودند. زنان به طور مطلق از درس خواندن منع مى شدند. زنان اجازه خروج از خانه را نداشتند، مگر در زیر برقع و تنها به شرط همراهى یکى از محارم خود. مردان باید ریش بلند مى گذاشتند و مردم در ملاء عام روزانه شلاق مى خوردند و گاه سنگسار مى شدند. کل کشور تلویزیون نداشت. رادیوى شریعت فقط یکى دو ساعت برنامه داشت و تنها اخبار پیروزى طالبان و اجراى احکام قضایى را اعلام مى کرد. مردم در فقر و فلاکت زندگى مى کردند. کشور در قحطى بود. (من به شخصه در سفرى که مخفیانه به افغانستان دوران طالبان داشتم، با چشم خودم شاهد مرگ ٢٠ هزار نفر از همان قحطى زدگان بودم، و همان مرگ‌ها باعث شد فیلم سفر قندهار را بسازم.) در افغانستان دوره طالبان امید به زندگى به حداقل خود رسیده بود. چهار میلیون پشتون از ناامیدى به پاکستان مهاجرت کرده بودند و سه میلیون هزاره از سر ناچارى آواره ایران شده بودند. صدها کیلومتر بیابان و تپه و کوه بین ایران و افغانستان پر بود از جنازه زن و بچه مردمى که از ترس مرگ به دست طالبان، پاى پیاده به سوى ایران گریخته بودند.

براى شما آن دوره سیاه طالبان بهتر بود یا امروز که علیرغم همه مشکلات نیمى از افغانستان آزاد است؟ امروز زنان در نیمى از افغانستان به مدرسه و دانشگاه مى روند. حداقل در نیمى از افغانستان مردم در خیابان شلاق نمى خورند و حداقل نیمى از مردم دیگر در خطر سنگسار نیستند. کشور افغانستان انواع کانال‌هاى آزاد رادیو و تلویزیون را دارد، کانال‌هایى که مردم ایران هنوز آرزوى داشتن یکى از آنها را دارند.

مى‌گویید در افغانستان امروز ناامنى هست؟ بله هست. اما این ناامنى را چه کسى جز حکومت ایران و پاکستان در افغانستان ایجاد مى‌کند؟ قاسم سلیمانى قهرمان ملى ایران!! مسئول بعضى از ناامنى‌هاى درون افغانستان از طریق سپاه قدس است. گروه همین حضرت جناب سردار سلیمانى، سر صحنه فیلمبردارى ما در شمال افغانستان، نارنجک جنگى را جلوى دوربین فیلمبردارى ما پرتاب کردند و منجر به زخمى شدن بیست نفر و کشته شدن یک نفر از بازیگران و سیاهى لشکرهاى فیلم ما شدند. مگر جز این است که رهبر قبلى طالبان، در حالى که از سفر به ایران بر مى‌گشت، مورد حمله هوایى غرب واقع شد و کشته شد؟ او براى کدام هماهنگى به سفر ایران آمده بود؟ تاجزاده عزیز طالبان ابتدا از طرف پاکستان حمایت مى شد، اما امروزه به جز پاکستان، از طرف ایران و روسیه هم حمایت مى شود.

مصطفى عزیز! من یک هفته در دوران طالبان در افغانستان بوده‌ام و دو سال هم بعد از فروپاشى طالبان در افغانستان زیسته‌ام و همه چیز را با چشم خود قبل و بعد از حمله شاهد بوده‌ام. افغانستان امروز به هیچ وجه قابل مقایسه با دوران طالبان نیست. افغانستان همسایه ایران است، یک سفر چند روزه به آنجا بروید و با مردم آنجا هم کلام شوید، و براى آنها توضیح بدهید که خطا کرده‌اند که با طالبان جنگیدند، بایستى در حکومت طالبان اصلاحات مى کردند و افغانستان را از دست طالبان از طریق اصلاحات آزاد مى کردند. به آنها آموزش بدهید که لااقل آن نیمه دیگر افغانستان را به شیوه اصلاحات از دست طالبان آزاد کنند. تا ببینید مردم افغانستان جواب شما را چه مى دهند…

مشکل ناامنى امروز افغانستان از کجاست؟

بیش از صد سال پیش، بین افغانستان و هند، بر سر تعیین مرز اختلاف بود. انگلیس ها، نیمى از پشتونستان را که متعلق به افغانستان آن روز بود، در اختیار هند قرار دادند و قرار شد بعد از صد سال، آن بخش به افغانستان پس داده شود. (١٨٩٣) حدود پنجاه سال بعد از این قرار داد، که به قرارداد خط دیورند معروف است، بخشى از سرزمین هند (پاکستان امروزى) از هند جدا شد، (١٩۴٧) و آن قسمتى از سرزمینى که متعلق به افغانستان بود، درون همین پاکستان امروزى واقع شد. اکنون پاکستان نمى گذارد افغانستان روى امنیت را ببیند، چرا که در این صورت باید نیمى از کشور خود را به افغانستان پس دهد. (همانگونه که هنگ کنگ از انگلیس گرفته شد و به چین پس داده شد.) هیچ سیاستمدارى نیز در افغانستان امروز جرات آن را ندارد تا در این زمینه با پاکستان معامله کند، و مثلا از خیر زمین بگذرد و امنیت بگیرد. سازمان امنیت پاکستان هم طالبان را به عنوان نیروهاى خودش حمایت مى کند و نیمى از افغانستان را با جنگ چریکى طالبان اشغال کرده تا افغانستان طلب نیمى از سرزمین پاکستان را در سر نپروراند و به ناامنى خود مشغول باشد.اما دوست عزیز حالا چرا باید کشور افغانستان با این مشکلات پیچیده ارضى، مثالى شود در استدلال شما، که انگار ما باید به اصلاحات بى خاصیت ادامه بدهیم تا مبادا دچار طالبانیسم شویم.

مصطفى عزیز!

شما از اصلاحات چنان ایدئولوژى‌اى ساخته اید که اگر در زمان جنگ دوم جهانى هم بودید، با جنگیدن نیروهاى خارجى با هیتلر هم مخالفت مى‌کردید و مى‌گفتید بهتر است هیتلر را از طریق اصلاحات سر به راه بیاوریم. دوست عزیز اصلاحات و انقلاب و حمله از بیرون، فقط سه راه براى تغییر یک وضعیت است. متاسفانه این راه را ملت‌ها انتخاب نمى کنند، بلکه این دیکتاتورها هستند که آن را به جوامع بشرى تحمیل مى‌کنند. همانگونه که شاه با اجازه ندادن به مطبوعات آزاد و عدم تاسیس احزاب آزاد، تن به اصلاحات نداد و انقلاب را به جامعه ایران تحمیل کرد، رهبر جمهورى اسلامى نیز با نپذیرفتن اصلاحات، انقلاب داخلى و یا حمله خارجى را به ایران دارد تحمیل مى کند. پس گناه آن را به گردن ملت نیندازیم.

تاجزاده عزیز! من در زمان تصمیم حمله امریکا به افغانستان، به دلیل سفرهاى مربوط به اکران فیلم سفر قندهار، نزدیک هزار مصاحبه با مطبوعات بین المللى در مورد افغانستان و از جمله مخالفت با حمله امریکا داشته‌ام. استدلال من این بود که دمکراسى را نمى شود با حمله خارجى به جایى صادر کرد. اما آرام آرام متوجه شدم حکومت ایران که اعلام مى کند آمریکا حق استفاده از آسمان ما را براى حمله به افغانستان ندارد، خود شریک حمله امریکا به افغانستان است. حکومت ایران گروهى از فرماندهان سپاه پاسداران ایران را به واشنگتن فرستاد تا حمله زمینى را از طریق شمال افغانستان به کابل، با پنتاگون طراحى کنند.

اگر جزئیات آن را نمى دانید از دوست بسیار عزیز و مشترکمان جناب آقاى امین‌زاده بپرسید که معاون وزارت امورخارجه ایران در زمان حمله امریکا به افغانستان بود و معاون محترمش آقاى یعقوبى که مسئول هماهنگى هاى مربوطه با آمریکا در این زمینه بود.

دوست عزیز نمى شود دولت اصلاحات در زمانى که در قدرت قرار داشت، در حمله امریکا، همسو با آن (و همراه با سپاه پاسداران)، به دلیل مصالح ملى شرکت کند، و حالا که در قدرت نیست، از حمله امریکا انتقاد کند.

در ملاقاتى که من با آقاى خاتمى هشت ماه قبل از پایان دوره دوم ریاست جمهورى شان داشتم از زبان خود ایشان شنیدم که: “در قضیه حمله آمریکا به افغانستان، کل حکومت ایران با آنها همکارى داشتیم. چرا که مردم افغانستان از شر دیکتاتورى طالبان رها مى شدند، و ایران ما هم از شر دشمنى وحشى خلاص مى شد. در آن ایام همه چیز در داخل و خارج براى اصلاحات ما و گفتگوى تمدنها داشت خوب پیش مى رفت، تا اینکه بوش اعلام کرد: ایران محور شرارت است و باعث شد حکومت ایران بترسد و آماده دفاع در مقابل حمله احتمالى آمریکا شود و آقاى خامنه‌اى هم از این تهدید ترسید و ناگهان شمشیر را از رو بست و بساط اصلاحات را جمع کرد…”

من البته در آن زمان براى راضى کردن آقاى خاتمى براى استعفاء نزد ایشان رفته بودم. در آن جلسه به ایشان عرض کردم: “مردم فکر مى کنند ما هنرمندان همیشه شما را مى بینیم و توسط ما براى شما پیغام مى‌فرستند، نمى‌دانند که براى همین یک ملاقات چند ماه در انتظار بوده‌ام. مردم مى‌گویند که حالا که نمى‌توانید اصلاحات را پیش ببرید، اقلا استعفا بدهید تا اصل اصلاحات بدنام نشود. شاید یک روزى بشود در آینده با همین اصلاحات کارى کرد.” آقاى خاتمى گفتند: “این حرف‌ها را من هم شنیده‌ام. البته باور ندارم که این حرف همه مردم باشد. ولى واقعیتش این است که من بارها استعفا داده‌ام، این استعفاها بعدها در خاطراتم چاپ خواهند شد. حتى آقاى خامنه‌اى هم خاطرات مى نویسند و در خاطرات ایشان هم معلوم خواهد شد که من استعفا داده‌ام. اما هرگاه استعفاى من جدى شد، پاى مداخله خارجى در میان آمد و من چون نمى خواهم اسباب دخالت خارجى در ایران شوم، استعفایم را پس گرفتم.”

عرض کردم: “اصلاحات شما، عین اصلاحات امان اله خان در افغانستان، چنان با دوز ضعیف وارد بدن حاکمیت استبدادى ایران شد، که براى استبداد تبدیل به یک واکسن پیشگیرى شد، و بدتر از آن، باعث بقاى استبداد شده و دیگر بعید است استبداد ایران از اصلاحات ایران تاثیرى بپذیرد…”

این نکته را نیز باید مد نظر داشت که پیش از حمله آمریکا به افغانستان، طالبان با حمله به کنسولگرى ایران در مزار شریف، ایران را تا مرز تلافى و حمله به افغانستان پیش برده بودند. در آن زمان مسئولیت حمله یا عدم حمله به افغانستان، توسط آقاى خامنه‌اى بر عهده رییس جمهور وقت، آقاى خاتمى گذاشته شد، که خوشبختانه ایشان به دلایل مختلف، از جمله جلوگیرى از کشتار دو ملت، از حمله به افغانستان سر باز زد.

در سال ٢٠٠١حمله غرب به طالبان، علیرغم نظر روشنفکران دنیا و ایران، از جمله خود من، دلایل دنیا پسندى داشت، و در ابتدا هم موفق بود. در واقع وقتى غرب حمله کرد، طالبان با فرمان پاکستان عقب نشینى کرد. و تا مدتى افغانستان امن بود. اما با بى کفایتى هاى بعدى آمریکا، این حمله نیمه موفق از آب در آمد. بخشى از این بى کفایتى از این قرار است که آمریکا براى مبارزه با تروریسم به پاکستان پول مى داد، و پاکستان همه ى آن پول را خرج تجهیز و ارسال دوباره گروه هاى تروریستى طالبان به افغانستان مى کرد و بدینوسیله پاکستان نیمى از افغانستان را ذره ذره پس گرفت.

خلاصه حرف شما در آن ویدیو این است: حالا که نیمى از افغانستان هنوز در دست طالبان است، پس آزادى افغانستان بیهوده بود. دوست عزیز! یعنى بهتر بود هنوز همه افغانستان دست طالبان مى بود؟!

و اما سوریه:

مصطفى عزیز! چه کسى جز ایران و روسیه پشت اسد ایستاد و سوریه را به مثالى وحشتناک تبدیل کرد؟ یک بازیگر سورى که دوست من است و در لندن پناهنده است به من گفت: براى گرفتن ویزا یک ماه در صف بودم. یک روز خمپاره اى به خیابانى که صفى در آن تشکیل شده بود اصابت کرد و تعداد زیادى از ما کشته و زخمى شدند، اما هیچکس صف ویزا را ترک نکرد. حتى زخمى‌ها که خون از آنها جارى بود، در صف ماندند. چرا که این تنها راه زنده ماندن همه ما بود.

مصطفى عزیز! شخص رهبر به همراه پوتین مسئول این جنایات در سوریه امروزند. مردم سوریه در پى جنبش سبز ما و در پى بهار عربى، به پا خواستند و خواسته اى جز دمکراسى نداشتند. اگر اسد اول بار تظاهرات مسالمت آمیز آنها را به توپ نمى بست، اگر رهبر و سپاهش، پشت اسد نایستاده بودند، اکنون سوریه مثال من بود براى شما، که ببین سوریه به چه روزگار آزادى دست یافته است. اما خامنه‌اى این مثال را معکوس کرد تا امروز از زبان شما گفته شود دخالت خارجى، یعنى سوریه‌اى شدن ایران، و ما فراموش مى کنیم که آن خارجى، کسى جز حکومت داخلى ایران و شخص آقاى خامنه‌اى نیست.

خلاصه کردن و نتیجه گیرى در مورد سوریه را از طریق پرسیدن سوال به خود شما واگذار مى کنم.

آیا براى آن که سوریه، سوریه‌اى نشود، بهتر بود مردم سوریه از جنبش سبز و جنبش بهار عربى در تونس متاثر نمى شدند و به خیابان نمى ریختند و تا ابد با اسد مى سوختند و مى ساختند؟

یا این که بهتر بود نیروهاى خارجى که مهم‌ترین اش حکومت ایران است، در کار آن مردم دخالت نمى کردند؟ اگر منظور شما دومى است، گناه مردم سوریه چیست؟ این گناه من و شما و مردم ایران است که سکوت کرده ایم و از خاموش بودن خود در مقابل جنایات حکومت ایران در سوریه، احساس عذاب وجدان نمى کنیم، و مردم بیچاره سوریه را که به دست حکومت ایران نابود کرده ایم، به مثالى تبدیل کرده ایم براى سوریه‌اى نشدن ایران خودمان.

امروزه حکومت سوریه با حمایت حکومت ایران، مردم سوریه را با بمب شیمیایى سرکوب مى کند و ما ساکتیم و فقط از رنج آنها نتایج اصلاح طلبانه مى گیریم.

مردم جهان و ما، آمریکا را در جنگ ویتنام مقصر و جنایتکار دانستیم، و ملت سوریه هم ما ایرانیان را مقصر و جنایتکار فروپاشى کشور خود مى دانند. اصلاح طلبان غیر از استفاده از واژه سوریه براى کشاندن مردم پاى صندوق هاى راى، هیچگاه از ملت سوریه، از این بابت عذر خواهى نکرده‌اند. من به خلاف آنها، بعد از نمایش هر فیلم خودم در سالن هاى سینما در سراسر دنیا، از این بابت از آنها عذر مى خواهم. که در این فاجعه همه ما ایرانیان به سهم خود مقصریم و روزى باید به آنها جوابگو باشیم. کتاب دبستانى نسل بعدى کودکان سورى، از نام ایرانى به عنوان دشمن یاد خواهد کرد و بر ما نفرین خواهد فرستاد.

حرف خامنه‌اى که مى گوید در انتخابات فرمایشى و بى خاصیت او شرکت کنیم تا نظام اسلامى را حتى اگر مخالفش هستیم، بیمه کنیم و الا خارجى حمله مى کند و ایران مثل سوریه مى شود، معناى مضحکى دارد. معنى این حرف خامنه‌اى این است: یا به حکومت من راى بده، یا ایران را هم براى شما مثل سوریه مى کنم.

و اما تونس:

از تونس گفته اید و این که اسلامگرایان در تونس انحصار طلبى نکردند و همگان را در قدرت شریک کردند، در نتیجه امروز تونس به آزادى نسبى رسیده است. من به تونس سفر کرده‌ام و با طرفداران همه احزاب در تونس در این رابطه گفتگو کرده‌ام. ملیون مى گفتند: وقتى اسلامى‌ها قدرت را در دست گرفتند، ابتدا شروع کردند به نقد مردم و اینکه هر کارى را دوست نمى داشتند، مى گفتند: “این کار شما مردم تونس، اسلامى نیست.” ملیون هم مى گفتند: “کار شما اسلامى‌ها هم تونسى نیست.” پس به خلاف استدلال شما، دمکراسى نسبى امروز تونس، فقط به انصاف و مداراى مذهبیون به قدرت رسیده بر نمى گردد، که به ائتلاف ملیون هم بر مى گردد که جلوى مذهبى‌ها کوتاه نیامدند. پیروزى دمکراسى در تونس، از همه مهمتر به دستاوردهاى مثبت رژیم قبلى بر مى گردد. حاکمان قبلى سه میراث براى مردم تونس باقى گذاشته بودند: اول سطح قابل قبولى از سلامتى براى همه. یعنى بهداشت رایگان و با کیفیت. شما در تونس مردمى کج و کوله ناشى از نبود امکانات سلامتى نمى دیدید. مردم در مریضى، حکومت گذشته را حامى خود مى دیدند. دومین دستاورد حکومت قبلى، زبان فرانسه بود. این مردم دو زبانه شدند و گرفتار استبداد تک زبانى ما ایرانى‌ها نشدند که دریاى فکرى شان از دو رودخانه عربى و فرانسوى شکل مى گرفت و سوم آزادى زنان بود. که بدون آزادى زن، آزادى جوامع ناممکن است.

هنرمندان و حکومت تونس هزاران تابو را در رابطه با زنان شکسته بودند و زن رها شده از قیود سنت و مذهب، به این راحتى سر در اسارت استبداد دینى جدید نمى داد. در تونس کسى چادر را به زور از سر آنها نکشیده بود تا دیگرى به زور بر سرشان کند. آنها در یک پروسه فرهنگى به این رهایى از حجاب رسیده بودند. من بسیارى از دختران جوان هنوز محجبه را دیدم که با مردان دست مى دادند و روبوسى مى کردند و در کنار آنها فیلم هاى سانسور نشده را در سینماها تماشا مى کردند.

در همین رابطه قابل اشاره است که بیشترین میراث ما از دوران شاه صد و پنجاه هزار آخوند بود که فقط ارتش را در اختیار نداشتند و پول نفت را. بورقیبه و بن على در تونس، سپاه ملاها را براى ملت باقى نگذاشتند، تا آنها را تحمیق و تحقیر و استثمار کنند و بن على در هنگام انقلاب آنقدر مقاومت نکرد تا مخالفینش ادامه دهنده خشونت بى انتهاى بعد از انقلاب او باشند.

مصطفى عزیز! همه موفقیت انقلاب قبلى تونس را به اخلاق زاهدانه یا اصلاح طلبانه رهبران مذهبى آن نمى‌توان تقلیل داد. که به اتحاد وطن پرستان و وجود اتحادیه‌های مستقل و انصاف حکومت قبلى و حساسیت و آگاهى مردم تونس هم باید مربوط دانست. مردم تونس همین امروز، انقلاب هفت سال قبل خود را با انقلابى دیگر محافظت مى کنند. اتفاقى که در بعد از انقلاب ایران همواره از آن ممانعت شده است.

بلایى که دوران شاه بر سر ما آورد، فقط استبداد او نبود. تحمیل دهها هزار آخوندى بود که قرار بود سپاه مبارزه او با کمونیسم در جنگ سرد باشند و در نبود احزاب، در بزنگاه تاریخ، یکباره علیه خودش شورش کردند و او را فرارى دادند و ایران و مردمش را به اسارت گرفتند.

تاجزاده عزیز ترامپ خود پرست و نامتعادل است، اما آیا پوتین که پشت سر خامنه‌اى ایستاده، سالم است و منافع ایران را در نظر دارد؟ دوست عزیز آیا ترامپ خارجى است و پوتین داخلى؟ آنچه شما از آن مى ترسید سوریه‌اى شدن ایران است. آنچه من بر آن معترض ام، سوریه‌اى کردن سوریه و کودتاى خزنده روسیه در ایران است.

من همچنان امریکا را باعث کودتاى ٢٨ مرداد و استبداد بعدى آن در ایران تا زمان انقلاب ۵٧ مى دانم. ترامپ را آدمى از نظر روانى نامتعادل مى دانم و امیدوارم هرچه زودتر به دست مردم آمریکا عوض شود. همچنان با حمله خارجى مخالفم، و حمله دولت هاى خارجى را به قصد کمک به دمکراسى در ایران نمى دانم. اما دیگر باور هم ندارم حکومت ایران اصلاح پذیر باشد. خامنه‌اى آنقدر از ترس یا لجاجت، بر استبداد دینى اصرار مى کند که لاجرم با خشونت انقلاب و یا حمله خارجى هاى منفعت طلب عوض خواهد شد. در این صورت، تحمیل راه حل پر مصیبت حمله خارجی یا خشونت انقلابی بر کشور و ملت، مسئولیت اوست، و مسئولیت اصلاح طلبان بلاتکلیف، نه مردم جان به لب رسیده ایران.

محسن مخملباف

١٠ ژانویه ٢٠١٨

پاسخی به ارعاب نرم آقای تاج‌زاده/ امین قضایی

این یک تمهید قدیمی است که حکام مستبد، به بهانه خطر دشمن خارجی، تجزیه کشور و یا فرو رفتن در جنگ داخلی، می‌خواهند مردم را با رژیم مستبد در آشتی نگاه دارند. چه بسا دلایل بسیاری از جنگ‌ها، حفظ سلطه حکام بوده است تا با ایجاد یک وضعیت بحرانی جنگی، مردم را در اتحاد با استبداد نگاه دارد. دیروز با تطویل جنگ با عراق، مردم را علیرغم سرکوب‌ها با خود همراه کردند و امروز می‌خواهند با ترس از جنگ داخلی و تجزیه کشور، انها را وادارند تا به این وضعیت رضایت دهند.
نه فقط من (به عنوان یک جامعه‌شناس و فعال سیاسی) که همه کسانی که دل در گرو حاکمیت استبدادی ندارند به ضرس قاطع می‌گوییم که امکان تجزیه ایران در اثر فروپاشی و سرنگونی رژیم بسیار بعید است. به لحاظ سیاسی ومشخصا در وهله اول، بقای رژیم بشار اسد و عدم موفقیت مردم سوریه برای سرنگونی این دیکتاتور، به سبب کمک‌های نظامی و مالی فراوان رژیم ایران بوده است. نظام سیاسی ایران چنین حامی تمام قدی را ندارد. رژیم ایران در منطقه منفور است و هیچ کمکی به آنان حتی از سوی روسیه، نخواهد شد.

قطعا گروه‌های کوچکی خواهان جدایی و استقلال هستند، اما این گروه‌ها کم شمار هستند و عموما به لطف نارضایی از حکومت مرکزی توانسته‌اند، محبوبیت اندکی یابند. در صورت سرنگونی رژیم، مردم به ایجاد یک حکومت جدید و برپایه برابری شهروندی و قومی امیدوار خواهند شد و این گروه‌های به اصطلاح جدایی‌طلب یا تجزیه‌طلب، زمین بازی خود را از دست خواهند داد.

اما به لحاظ جامعه‌شناختی، انسجام اجتماعی (social cohesion) در جامعه ایران بسیار بیشتر از آن است که اقوام مختلف در کشور خواهان جدایی و تجزیه باشند. با هر شاخصی که شما برای انسجام اجتماعی مدنظر داشته باشید، چنین احتمالی بسیار اندک است. یک دلیل، در هم تنیدگی اقتصادی و فرهنگی مردم ایران است. به بیان ساده‌تر، آنها در کسب و کار و روابط اجتماعی خود، محدود به یک قوم خاص نیستند. به ندرت خانواده‌ای را پیدا می‌کنید که در شهرهای مختلف و دوردست، دوستان و اقوام و خویش نداشته باشد. یکی بوشهر است و در اصفهان کار می‌کند. آن یکی در تبریز زندگی می‌کند اما فرزندش در مشهد درس می‌خواند. تقریبا تمامی مردم شهرهای کوچک، قوم و خویشی در تهران و یا دیگر شهرهای بزرگ دارند. مراودات اقتصادی و فرهنگی، آنچنان در هم تنیده است که کسی مایل نیست کار و زندگی‌اش در مرزهای سیاسی و اقتصادی یک استان یا چند استان محدود بماند. وانگهی آیا همین که تظاهرات سراسری که به سرعت از شهری به شهر دیگر سرایت کرد، نشان از همبستگی ذهنی مردم ندارد؟

آقای تاج زاده بهتر است ابتدا با شاخص ها و مدارک سخن بگوید. شاخص ایشان برای سنجش انسجام اجتماعی چیست؟ آیا اصلا در این باره مطالعه و پژوهشی انجام داده است؟ براساس چه پژوهش میدانی به این نتیجه رسیده است که ایران ممکن است سرنوشت سوریه را پیدا کند؟ البته براستی همه ما دلیل این تاکید اصلاح‌طلبان برای گفتمان امنیت و سوریه هراسی را می‌دانیم.

بیایید صادق باشیم. مردم باید بدانند سخن ایشان بر هیچ مدرک، هیچ فکت و هیچ استدلالی استوار نیست.

نامه سرگشاده گروهی از مخالفان حکومت جمهوری اسلامی خطاب به مردم شجاع ایران

هم‌میهنان عزیز،
در جفای تبعید و دوری ناگزیر از سرزمین و میهن عزیزمان و ناتوان در همیاری و همراهی شما در آوردگاه نبرد با جمهوری اسلامی، ما امضا کنندگان این نامه اندک پژواک غریوهای شکوهمندتان در بیرون مرزهای میهن دربندمان هستیم. اگرچه آوازه بی‌باکی و دلیری شما هم‌میهنان در این چند روز چنان است که چشم جهان را به ایران خیره ساخته است ولی بدانید که تنها نیستید و تنها نیستیم. چنانکه در گذشته نیز با رصد تحولات جهانی به‌نفع صدای دادخواهی ملت‌مان، خواستار بریدن شریان‌های مالی سپاه و مافیای ولی‌فقیه شده بودیم چرا که هنوز فریاد نداهای جنبش سبز در گوش‌مان بود که »نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران«. ما خواستار فشار بر فرماندهان فاسد ارگانی شده بودیم که همراه با روحانیت حکومتی بر پیکره اقتصاد کشور چنبره زده است و برای پیشبرد ایدئولوژی شیعی‌اش حاضر شده از روی جنازه هزاران کودک سوری رد شود و ایران را وارد بدنام‌ترین جنگ نیابتی در تاریخ معاصرمان کند. اگرچه خود ملت بزرگ ایران توانایی سرنگونی این رژیم ددمنش را دارد، حمایت بین المللی از معترضان می‌تواند قوت قلبی به مردم داده و روند تغییر در ایران را تسریع کند.

لذا ما امروز نیز از همه جهانیان و به‌ویژه کشورهای داعیه‌دار دموکراسی و حقوق بشر می‌خواهیم که به خیزش آزادی‌خواهانه ملت ستمدیده اما سرفراز ایران بپیوندند و طمع منافع اقتصادی را در حفظ ارتباط با رژیم کنونی وانهند، چرا که سود درازمدت آنان نیز قطعاً در تعامل با حکومتی نیست که به پول‌شویی و تروریسم شهره است. شوربختانه خطاهای جبران‌ناپذیر دولت قبلی کاخ سفید به فجایعی ختم شد که آثارش امروز یک به یک آشکار می‌شود. ما بار دیگر می‌پرسیم که منافع برجام برای ایران چه بوده است؟ و اگر سود آن به جیب ملت نرفته، پس آنهمه سرمایه کجا خرج شده است؟ جز اینکه جمهوری اسلامی از آن برای گسترش جنگ‌افروزی‌های فرقه‌ای در منطقه و تهیه ابزار سرکوب و تجهیز سرکوبگرانش در داخل بهره بُرد؟

ما از سازمان ملل و دیگر نهادهای بین‌المللی می‌خواهیم که از همه ابزارهای مشروع و مورد توافق جامعه جهانی برای قطع بازوهای سرکوب رژیم استفاده کنند. ما هشدار می‌دهیم که مماشات کشورهای غربی در برابر کشتار معترضان و رویای مذاکره با حکومتی که از روز به‌دست گرفتن قدرت تا کنون ده‌ها هزار نفر از مردم خود را اعدام کرده است تنها به وخامت هر چه بیش‌تر اوضاع ایران و خاورمیانه خواهد انجامید. ملت ایران به‌روشنی در شعارهای خود خواستار پایان این رژیم و رهایی از فلاکت چهل ساله است. تغییر یعنی گردن نهادن به خواست مردم در برگزاری یک رفراندوم آزاد و قانونی. ما امضاکنندگان »بیگانه‌هراسی« را بزرگ‌ترین کمین بر سر راه هر جنبش دموکراتیک در برابر دولتی سرکوبگر می‌دانیم.

جمهوری اسلامی از همبستگی بین‌المللی با ملتِ به‌جان‌آمده بیمناک است و به هر بهانه‌ای می‌خواهد جنبش را به بیرون وصل کند، آنهم در حالی که اصالت این جنبش از درونی‌ترین و دیرین‌ترین آرزوهای ملت ایران ریشه می‌گیرد. چنانکه ادعای استقلال بانیان این فرقه از روز نخست دروغ بود، ژست میهن‌پرستی‌شان نیز تنها برای استمرار تاراج میهن است. در همین راستا، ما آگاهانه از تمامی سیاستمداران آمریکایی از هر دو جناح جمهوری‌خواه و دموکرات سپاسگزاریم که در این روزها به خیزش مردم ایران بی‌توجهی نکردند. حمایت دولت و مردم برخی دیگر از کشورها نیز از همین‌جهت ارزشمند است. درست ازین‌رو، سکوت بیش‌ترینه کشورهای جهان نباید ادامه پیدا کند و در همین روزهای حیاتی است که ملت ایران حامیان خود را می‌شناسد. به‌علاوه، جهان باید رفتار جمهوری اسلامی را با معترضان زیر ذره‌بین بگیرد و برای مهار خشونت دولتی به اقدام‌های موثر دست یازد. تدبیر و امید به‌سبک حسن روحانی منجر شد به صرف پول‌های برجام برای حفظ بشار اسد و فربه‌تر کردن حسن نصرالله و افزودن بر بودجه سپاه و در نهایت تشویق نهادهای نظامی و انتظامی توسط شخص او به سرکوب مردم. جهان پیام شما را هر چه رساتر شنیده است که اصلاح‌طلب و اصولگرا هر دو در خون مردم ایران نان می‌زنند.
شما تنها نیستید. ما همه با هم هستیم. ما بی‌شماریم.
به امید آزادی ایران
عبدالرضا احمدی، مدیر انجمن ترویج جامعه باز
امیرحسین اعتمادی، زندانی سیاسی پیشین – رئیس مرکز بین‌المللی مطالعات لیبرالیسم
خسرو الماسی، فعال سیاسی
کاوه آهنگری، فعال سیاسی
امیر یحیی آیت اللهی، پژوهشگر در مطالعات ایران
محمد ایزدی، پژوهشگر علوم انسانی در پاریس
سیاوش بختیاری، فعال سیاسی
رامین پرهام، نویسنده
سپیده پورآقایی، فعال مدنی و زندانی سابق سیاسی
محمدرضا توکلی، فعال حقوق بشری
مهدی جلالی تهرانی، کنشگر سیاسی
دانیال جعغری، پزشک
علی حاجت نیا، فعال مدنی
کاملیا حاج قاسم ، گالریست، نقاش
سعید حسینپور، مهندس عمران – کنشگر سیاسی
شیما کلباسی، فعال حقوق بشر
محسن رسولی، فعال مدنی
فریبا رفیعی، فعال حقوق بشری
اردشیر زارع زاده، مدیر مرکز جهانی حقوق بشر در کانادا- زندانی سیاسی سابق
فرهود سلمان مهاجر، کنشگر مدنی
سلمان سیما، فعال سیاسی – زندانی سیاسی پیشین
حامد شیبانی راد، پژوهشگر در مرکز ملی تحقیقات علمی فرانسه
کاوه شیرزاد، فعال سیاسی – از بنیان‌گذاران شهروندیار
اشکان صفایی، پژوهشگر تاریخ خاورمیانه
سیاوش صفوی، زندانی سیاسی پیشین – عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال ایران
برزومهر طلوعی، فیزیکدان – فعال سیاسی
حمیدرضا ظریفی نیا، روزنامه نگار
لیونا عیسی قلیان، عضو دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال ایران
نیلوفر غلامی، فعال سیاسی
حمید قهرمانی، فعال سیاسی
میلاد کعبی، وبلاگ نویس
کوروش کوچکپور، استاد دانشگاه و فعال مدنی
دامون گلریز، پژوهشگر و مدرس دانشگاه لاهه
بهزاد مهرانی، زندانی سیاسی پیشین – عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال ایران
میثم مهرانی، فعال سیاسی – عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال ایران
یوحنا نجدی، مدیر اجرایی انجمن ترویج جامعه باز
امیر یاری، وبلاگ نویس و فعال سابق دانشجویی
اشکان یزدچی، فعال سیاسی – زندانی سیاسی سابق

“دانشجوی امروز تنها در یک رنگ و یک مسلک، خلاصه نخواهد شد”! / آتنا فرقدانی

دوران دانشجویی اخبار، روزنامه ها و مجلات اصلاح طلبان را به طور دائم مطالعه می کردم.در اردیبهشت ماه ۱۳۹۳ به یاد جانباختگان معترض به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ نمایشگاهی با عنوان پرندگان خاک برگزار کردم که مضمون تمامی آثار، سیاسی بود.سه ماه پس از آن بازداشت شدم.به غیر از کاریکاتور نمایندگان مجلس که اولین برگه ی بازجویی بود که با آن مواجه شدم؛ از پایان نامه ی دوران دانشجویی تا تمامی آثار هنری که در آن نمایشگاه به ارائه در آمده بود؛ سوال می پرسیدند و پاسخی می خواستند.اما آنچه لازم به ذکر می باشد؛ این است که بسیاری از خانواده ها گمان می برند اگر در چنین شرایطی سکوت پیشه کنند در زندان شرایط بهتری برای فرزندانشان مهیا خواهد شد.خانواده ی من نیز”دلسوزانه” در طول مدت حبس بر همین باور اشتباه پا فشاری می کردند و متاسفانه راه برای فشار بیشتر حکومت و سودجویی بسیاری از اصلاح طلبان هموار شد.در زندان به تجربه ای دست یافتم که ثمره ی آن رسیدن به باوری بود که مسلما در هیچ دانشگاهی آن را نمی آموختم؛ این باور عدم اعتماد به کسانی بود که از حقوق پایمال شده ی انسان ها سخنی به میان نمی آورند مگر آنکه در مسیر آن ها همراه شوی.در غیر این صورت زندانی از سوی آن ها با تحریم خبری، انتشار اخبار کذب،شایعه سازی، تهمت و دروغ پراکنی مواجه خواهد شد.به راستی همراه شدن در مسیر چنین کسانی که افراد مستقل و مخالف خود را نمی بینند و بر نمی تابند مگر آنکه مسلک آن ها را پیشه کنی؛ مطلق گرایی و در نتیجه ی آن دیکتاتوری دیگری را بر عرصه ی ظهور نخواهد رساند؟! آزادی خواهی دل در گرو راه کسانی دارد که شاخه ای دیگر از این حکومت را در باطن نپرورانده باشند!
امروز دیگر با کفش هایی که دوران دانشجویی فقط یک رنگ و یک مسلک را می پیمود گام بر نخواهم داشت و این برای من مهمترین ثمره ی زندان حکمرانان بود.
ابرهای دیروز را به غنیمت گرفتم تا پلی بسازم از “رنگین کمان” به سوی آینده ای که تمامی” باورها و رنگ ها” در آن متبلور خواهد شد…

تبریک به مناسبت روز دانشجو به دانشجویان عزیز
آتنا فرقدانی

هویت تکواره، دری به سوی خشونت‌گرایی| محمدحسن علیپور

اگر نگوییم مهم‌ترین، اما یکی از مهم‌ترین و پیچیده‌ترین مشکلاتی که افزون به رنج بشر امروز شده، رادیکالیسم و افراط‌گرایی است که به وسیله آن شخص خود را در ساحتی تک هویتی و در نتیجه باوری برتر و فراتر بر دیگر انسان‌ها قرار می‌دهد. با این برتری یک گام پیش فرا می‌نهد و انسان باورمند به آن به تکاپو می‌افتد و آن نادیده انگاشتن دیگر هویت‌های متفاوت و وابستگی‌های گوناگون بر اساس آرمانی ایدئولوژیک یا نگرشی ناسیونالیستی یا تمدنی و یا دینی برای خود است. وضعی که ذهن و زندگی ما را دستخوش دگرگونی کرده و آسیب‌های جدی را برای زیست انسانی، مداراجویانه و چند وجهی بشر ایجاد کرده است. از آن رو که هویت می‌تواند پرسش یا مواجهه اصلی انسان در زندگی روزمره و مسائل کوچک باشد و پرسش‌هایی بزرگ‌تر را در مورد مسائل مهم زندگی در بر گیرد، پس نداشتن چشم‌اندازی آگاهانه و روشنگری پیرامون آن شکافی عمیق را به وجود می‌آورد که انسان‌هایی به تعداد کم و یا زیاد در نگرش تک‌هویتی فرو می‌غلطند و در این پندار هستند که فکر و باور متفاوت دیگر انسان‌ها را رویارو با خود می‌بینند که باید به ذهن و هویت تک‌نگر آن‌ها بازگردند. در حالی که تامل در آنچه باور و رفتار انسان در تجربه زیستی بشر را شکل می‌دهد مجموعه‌ای از هویت‌هاست که به تعبیر آمارتیا سن نمی‌تواند تنها هویت آن فرد باشد. هویتی تکواره‌ که بارها دیده‌ایم و می‌بینیم که دری را به سوی خشونت‌گرایی می‌گشاید.

آمارتیا سن نویسنده و پژوهشگر بزرگ هندی که کتاب مهم هویت و خشونت را که بر پایه پژوهش‌های مهم اوست، نوشته، و به تعبیر فریدون مجلسی، مترجم کتاب، از چهره‌‌‌‌‌‌‌‌های نامدار و محبوب عصر ماست، چگونگی مواجهه با هویت خود را در یک پرسش ساده مامور فرودگاه هیثروی لندن این گونه بازگو می‌کند: «چند سال پیش هنگامی که از سفری کوتاه به انگلستان بازمی‌‌‌‌‌‌‌‌گشتم (در آن زمان مدیر ترینیتی کالج در کمبریج بودم)، مأمور مهاجرت در فرودگاه هیثرو، که گذرنامه هندی مرا تقریباً به طور کامل بررسی می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، پرسش فیلسوفانه‌‌‌‌‌‌‌‌ای مطرح کرد که نوعی پیچیدگی داشت. در حالی که در برگه اداره مهاجرت به نشانی خانه من می‌‌‌‌‌‌‌‌نگریست (ترینیتی کالج، کمبریج، منزل مدیر)، پرسید آیا این مدیر، که ظاهراً از میهمان‌نوازی او برخوردار بودم، از دوستان نزدیک من است … باری، آن مسأله سرانجام حل شد، اما در واقع آن گفت‌وگو یادآور این بود که هویت می‌‌‌‌‌‌‌‌تواند موضوع پیچیده‌‌‌‌‌‌‌‌ای باشد... .»

در واقع در پاسخ به پرسش هویت چیست، هم می‌توان پاسخ ساده و یک وجهی و تک هویتی داد و در نتیجه، خود و دیگرانی را از داشتن هویت‌های گوناگون جدا ساخت و روان انسان را دور از تجربه زیستی پلورال و کثرت‌پذیری دانست و گونه‌ای رویارویی را که گریز از مدارا و در نتیجه صلح است و به ناگزیر رو به سوی خشونت‌گرایی دارد، در پیش گرفت. همان گونه که امروز نشانه این رویارویی و چشم‌انداز گرایش به خشونت بیش از هر زمانی دیده می‌شود. هم می‌توان برای پاسخ به پرسش از هویت، تامل بیشتری کرد و برای انسان هویت‌های گوناگونی را پذیرفت که به علت توسعه دانش، چند فرهنگ‌گرایی و ارزش‌های انسانی واجد آن می‌شود و این که اثرگذاری چند سویه مسائل ذهنی و واقعی بر شکل‌گیری شخصیت چند وجهی انسان بیشتر از گذشته است، و سرانجام بهتر می‌توان زیست بر پایه مدارا و صلح‌آمیزی را تضمین کرد و از هویت تکواره و تقابل‌گرایانه دورتر شد.

منبع: نشریه مروارید، سال ششم، دوره جدید، شماره پنجم

تحقیر مردم ایران با صدور گشت ارشاد اسلامی به قرعه‌کشی جام جهانی

بهزاد مهرانی
اندیشه‌ی صدور انقلاب اسلامی از آرمان‌ها و آرزوهای انقلابیان از ابتدای پیروزی‌شان بود. امروز جمهوری اسلامی علی‌رغم شکست‌های پی‌در‌پی در مدیریت کشور و همین‌طور حقنه‌کردن سبک زندگی اسلامی به جامعه‌ی جوان ایران، توانسته است در رابطه با «صدور انقلاب» نیز پیروزی‌هایی کسب کند. تازه‌ترین نمونه‌ی این پیروزی‌ها را می‌توان در مجبور کردن مجری زن مراسم قرعه‌کشی جام‌جهانی ۲۰۱۸ روسیه به پوشیدن لباسِ مناسبِ موردِ نظر مسوولان نظام اسلامی دانست.

در روزهای گذشته، جمع کثیری از کاربران ایرانی فضای مجازی به صفحه اینستاگرام “ماریا کوماندنایا” رفته‌اند و از او خواسته‌اند که لباس مناسب بپوشد تا تلویزیون جمهوری اسلامی برنامه قرعه‌کشی را پخش کند. سردار آزمون، بازیکن ایرانی شاغل در لیگ فوتبال روسیه هم در صفحه‌ی اینستاگرام خود این خواسته را با خانم کوماندنایا به اشتراک گذاشته و بعدتر خبر داده که مجری روس، با این درخواست موافقت کرده است.

در این عملیاتِ تا اینجا موفقیت‌آمیز، “آزمون” و لشکر کامنت‌گذاران اینستاگرامی، به جای اینکه از حکومت ایران بخواهند تا بر ستم به زنان ایران و حجاب اجباری پایان دهد، از دیگران می‌خواهند تا خود را به قد و قواره‌ی مورد پسند نظام اسلامی در بیاورند و این‌گونه است که وسعت فعالیت گشت ارشاد اسلامی از کوچه‌پس‌کوچه‌های ایران به خیابان‌های روسیه و دیگر کشورهای جهان می‌رسد.

در این میان، گروهی هم ادعا می‌کنند که “ماریا کوماندنایا” قصد دارد به فرهنگ ایران احترام بگذارد.

در پاسخ به این گروه باید گفت که اولا حجاب اسلامی، فرهنگ همه‌ی ایرانیان نیست و اساسا امر فرهنگی زوربردار نیست. دوم اینکه در پس پشت ظاهر متین و احترام‌برانگیز احترام به ملت ایران، تحقیر مردم ایران نهفته است و معنایش این است که کشورهای جهان که آزادانه نوع پوشش خود را انتخاب می‌کنند و تلویزیون‌شان هم مسابقه قرعه‌کشی را پخش می‌کند فرهنگ‌شان بر مبنای آزادی و انتخاب است اما ملتی در جایی از دنیا به نام مردم ایران وجود دارند که چیزی از آزادی و حق انتخاب نمی‌دانند و باید مراعات‌شان کرد.

چرا حدود ۵٠٠ نفر کشته شدند؟

ارزیابی تفصیلی از منطقه زلزله‌زده ازگله سرپل ذهاب، به زمان بیشتری نیاز دارد، ولی عجالتا مختصری از مشاهدات در اولین روز بازدید از منطقه (شنبه ٢٧/٨/٩۶) را در اینجا می‌آورم.
 
١- ابتدا از شمال ناحیه زلزله‌زده، از جوانرود به سمت پهنه کانونی زلزله در شهرک ازگله و سپس از روستای امام عباس و روستای کوئیک و در نهایت شهر سرپل ذهاب بازدید کردیم. به‌نظر می‌آید ساختمان‌هایی که حداقل‌های مهندسی را رعایت کرده بودند، سالم مانده یا آسیب کمی دیده‌اند. گسترش خرابی‌ها به‌ویژه در مسکن مهر سرپل ذهاب و سایر ساختمان‌های جدیدالاحداث که ویران شده‌اند، علاوه بر اینکه در معرض یک زلزله شدید با بزرگای ٧,٣ و در نزدیکی پهنه گسلش اصلی قرار گرفته‌اند، با کیفیت بد ساخت این بناها مرتبط است. متأسفانه کیفیت بد مسکن مهر مجددا خود را نشان داد (زلزله ١٣٩١ ورزقان و ١٣٩٣ ورزقان نیز دو تجربه تلخ قبلی ما از عملکرد واحدهای مسکن مهر بودند). حدود صد نفر از ٢۵٠ کشته‌شده شهر سرپل ذهاب، مربوط به ساکنان مسکن مهر است و بقیه در سایر بناهای بعضا نوساز ویران‌شده جان خود را از دست داده‌‌اند. علاوه بر کیفیت بد ساخت، گسترش تخریب به محل ساختمان‌ها نیز بستگی دارد. واحدهایی که در سرپل ذهاب آسیب جدی دیده‌اند، روی زمین‌های کشاورزی با خاک نرم ساخته شده‌اند. به‌نظر می‌رسد اثر تشدید خاک نرم و سطح بالای آب زیرزمینی باعث شده شدت امواج در سطح زمین بیشتر شده و این بناها خسارت بیشتری را متحمل شوند.
عامل دیگر مسئله حوزه نزدیک گسل و ایجاد مؤلفه حرکت شدید عمود بر گسل است؛ یعنی به‌نظر می‌رسد راستای گسترش گسیختگی گسله از کانون به سمت سرپل ذهاب بوده که باعث ایجاد یک جابه‌جایی جدی و شدید (در راستای شرقی- غربی) عمود بر گسل (با روند تقریبا شمالی- جنوبی) شده است و این پدیده‌ای است که به آن «جهت‌پذیری» می‌گوییم. طبیعتا بی‌کیفیت‌بودن ساختمان‌ها، هم در مسکن مهر و هم در ساختمان‌های نوساز دیگر و همچنین ساختمان‌های روستایی ضعیف و فرسوده، در کنار اثر خاک نرم و پدیده جهت‌پذیری نیز مهم بوده‌اند. جهت‌پذیری را می‌توان به‌عنوان فاکتور دیگری برای مشاهده بیشترین خرابی شدید در نزدیکی پهنه گسله توضیح داد. اثر توپوگرافی نیز – یعنی تشدید امواج لرزه‌ای در زلزله در لبه‌های قله‌ها و پاشنه‌های تپه‌ها و دره‌ها- در روستاهایی که در لبه ارتفاعات یا روی تپه‌ها قرار دارند، از دلایل خرابی‌های نسبتا گسترده‌تر، به‌ویژه در روستاهای امام عباس کوئیک در شمال سرپل ذهاب بوده‌ است.
٢- در اثر این زمین‌لرزه زمین‌لغزش‌های متعددی در منطقه رخ داده‌ است. مهم‌ترین و بزرگ‌ترین لغزش احتمالا در مله (Meleh) کبود در پنج‌کیلومتری شمال سرپل ذهاب رخ داده که در حدود پنج کیلومتر پهنا و حدود دو کیلومتر طول (در مسیر لغزش در دامنه کوه به‌سوی غرب) حجم عظیمی سنگ و خاک و واریزه و مواد دامنه‌ای جابه‌جا شده‌اند. روستای مله کبود درست در پای پنجه این لغزش قرار گرفته ولی ظاهرا آسیب جدی ناشی از ایجاد ترک و گسیختگی مربوط به لغزش ندیده است.
٣- علت اولیه بروز خسارت و خرابی در زلزله‌ای با بزرگای ٧,٣، وجود زمین‌ساخت فعال و قرارگیری پهنه رومرکزی در پهنه گسله زمین‌لرزه‌ای است؛ ولی آیا ساختمان‌ها باید در زلزله‌ای با بزرگای ٧.٣ در عمق ٢٣ کیلومتری به این شدت آسیب ببینند؟ جواب این است که اگر استانداردهای حداقلی در ساخت رعایت می‌شد، چه‌بسا میزان تلفات به کمتر از ۵٠ نفر می‌رسید و درنهایت عملا کسی نباید در چنین رخدادی کشته شود.
 
۴- در زلزله سرپل ذهاب ترکیبی از حضور مردم برای کمک‌رسانی و البته همچنان توزیع نامتوازن کمک‌ها (نواحی در دسترس‌تر، بهره‌مندتر و نواحی دوردست‌تر، محروم‌تر از کمک‌ها، مشابه زمین‌لرزه‌های ١٣٨٢ بم و ١٣٩١ ورزقان) مشاهده شد. ساختار مدیریت بحران در کشور (شامل نیروهای دولتی و مردمی که در این موضوع فعالیت می‌کنند) همچنان برای رویداد زمین‌لرزه‌هایی این‌چنین (حتی در شهری مرزی مانند سرپل ذهاب و حتی با جمعیت تحت‌تأثیر بسیار محدود) آمادگی ندارد. درعین‌حال باید از ایفای نقش مؤثر و منظم نیروهای انتظامی و هلال‌احمر به‌ویژه آنچه در روز ششم حادثه در منطقه برقرار بود، به نیکی یاد کرد.
۵- یکی از اولویت‌های مهم، بهداشت محل‌های آسیب‌دیده است. سوزاندن زباله‌ها یا دپوی آنها در کنار محل‌های اسکان اضطراری، هم صحنه‌های تأسف‌باری ایجاد کرده و هم سلامت مردم زلزله‌زده را تهدید می‌کند.
۶- استان کرمانشاه یکی از استان‌های با درصد بالای آمار بی‌کاران است. این زلزله به محل‌های کسب‌وکار هم‌وطنان در غرب کشور آسیب جدی وارد کرده است. به‌نظر می‌رسد یکی از اولویت‌های جدی دعوت از کارآفرینان برای سرمایه‌گذاری در این منطقه در مرحله بازسازی (برای «بازبهسازی بهتر» building back better) برای توسعه و ساماندهی کسب‌وکار در منطقه در زمان بازسازی است. ضمنا باید به جنبه‌های آسیب‌های روانی و اجتماعی به‌ویژه بر اثر احساس و مشاهده شوک در حین رخداد و سوگواری برای بازماندگان و اساسا به‌هم‌ریختگی زندگی اجتماعی بازماندگان توجه جدی کرد.
* استاد پژوهشگاه بین‌المللی زلزله‌شناسی و مهندسی زلزله

مهدی زارع*

شش سوال از عبدالکریم سروش / رضا فلاطون

با توجه به مضامینى که جنابعالى در دو دهه گذشته از جمله در قبض و بسط تئوریک شریعت، دین حداقلى در مقابل دین دین حداکثرى، دین معرفتى در مقابل دین هویتى و اخیرا رویاهاى رسولانه مطرح کرده اید این تصور بوجود آمده بود که اندیشه شما نفى شیوه حکومتى آقاى خمینى در محورهاى زیر بعنوان مثال در امتزاج دین و سیاست است.

بدنبال درگذشت ابراهیم یزدى، اظهار نظر تقریبا همه نواندیشان دینى در دفاع از عملکرد او در آغاز انقلاب براى بسیارى سوال برانگیز بود؛ جنابعالى اما در اظهار نظر خود از تایید نقش یزدى فراتر رفته و به دفاع آشکار از میراث سیاسى آقاى خمینى پرداختید، در این مورد براى بنده چند سوال زیر مطرح است، سپاسگذار خواهم شد اگر پاسخ بفرمایید:

١) سکولاریزم: چگونه ممکن است شما همزمان هم به جدایى دین از سیاست (یا شریعت از سیاست) اعتقاد داشته باشید و هم به ستایش از نقش خمینى در تاریخ معاصر بپردازید؟

٢) حقوق بشر: چگونه ممکن است شما به حقوق بشر (از هر نوع و نگارش آن) معتقد و همزمان از عملکرد خمینى و سنتى که او در دادگاه هاى انقلاب، در کشتارهاى خارج از کشور و در قتل عام هاى دهه شصت بنیان گذارد دفاع کنید؟

٣) دموکراسى: چگونه ممکن است شما به دموکراسى (از هر نوع و نگارش آن) معتقد باشید و در همان حال خمینى، خشن ترین دیکتاتور نیمه دوم قرن گذشته را تایید کنید؟

عبدالکریم سروش در گفتگویی اظهار کرده بود:

««اما این‌که انقلاب چرا به این راه رفت و به اینجا رسید قصه بلند و پرونده سنگینی است که به پای یک نفر و چند نفر نمی‌توان نوشت {تا} ما امروز بنشینیم و بگوئیم چون آقای یزدی آقای خمینی را یاری کرد و در کنار او ایستاد بنابراین جز خائنان به این مملکت است، نه این طور نیست. این‌ها خادمان این مملکت بودند بدون تردید از آیت‌الله خمینی گرفته تا یاران او. {آن‌ها} آمدند و در کمال شجاعت و شهامت و شرافت، وقتی به داد مردم رسیدند که ملت به ستوه آمده بود و میزان رنج و ستمی که بر آن‌ها می‌رفت غیرقابل احساب و شمارش بود.»

اپوزیسیون هموند نظام | جمشید اسدی

هر بار که مردمِ ناخرسند از قدرت سیاسی به پاخیزند، خواه و ناخواه در دو میدان می‌رزمند. یکی میدان مبارزه با مستبد حاکم و دیگر میدان مبارزه میان جناح‌های اپوزیسیون. اهمیت دومی کمتر از اولی نیست. چه بسا که جناحی از اپوزیسیون به جای قدرت حاکم نشیند و کار را آن چنان سخت گیرد که بیشتر شهروندان و به ویژه آزادی‌خواهان افسوس‌خوار همان نظام سرنگون شده شوند.

این نوشته در مورد مبارزه میان دو جناح اپوزیسیون مسقل و هموند نظام در ایران امروز است. در بخش نخست، به دو تجربه تاریخی مبارزه با استبداد می‌پردازیم که در آن اپوزیسیونی به قدرت رسید که حال و روز مردم را سخت‌تر از پیش کرد. سپس و بر پایه درس‌گیری از این دو تجربه، به تمیز میان اپوزیسیون مستقل و هموند نظام در ایران امروز می‌پردازیم. گفتمان فرادست در هر دو نیرو، خشونت پرهیزی است. اما خواست بی‌درنگ این دو یکی نیست. یکی خواهان دموکراسی و دیگری در پی مصلحت‌جویی است. دیگر تفاوت این دو نیرو، رویکردشان به خط‌های قرمز نظام است. یکی از آن جدا و دیگر هموند آن است.

این دو اپوزیسیون را می‌بایستی شناخت و به مردم بازشناساند، چرا که پیامدهای قدرت‌یابی این دو برای ایران و ایرانی یکی نیست. اپوزیسیون مستقل در پی دموکراسی و حقوق شهروندی است و اپوزیسیون هموند نظام در پی معتدل کردن همین نظام ولایی بدون پربها دادن به دموکراسی و حقوق شهروندی. بر هر ایرانی ناخرسند از نظام ولایی است که با آگاهی و برپایه آرمان و ارزش‌های خود، یکی از این دو اپوزیسیون را برگزیند و از آن پشتیبانی کند.

۱. مبارزه جناح‌ها در درون اپوزیسیون. در این جا تجربه تاریخی دو مبارزه را وا می‌کاویم که در هر یک جناحی از اپوزیسیون به قدرت رسید و شرایط مردم را بدتر از دوران نظام سرنگون شده کرد. یکی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه و دیگری انقلاب ۱۳۵۷ در ایران.

تجربه انقلاب روسیه. کمابیش همزمان با مبارزه مشروطه خواهی ایرانیان، مردم روسیه نیز برای جَستن از عقب ماندگی و رسیدن به آزادی و پیشرفت، به شکل گسترده‌ای در برابر نظام تزاری بپاخاستند. روسیه در سال ۱۹۰۵ شاهد دو رخداد سرنوشت ساز بود. یکی، شکست از ژاپن و دیگری دستور تزار به سرکوب مردمِ معترض به استبداد و کمبود خوراک. سرکوب اما، درمان هیچ چیز نمی‌توانست بود و تنها ناخرسندی مردم را به انجمن‌های خاموش و سینه‌های پرجوش پس می‌زند تا آن که فرصتی دوباره برای بپاخیزی فراهم شود.

چنین فرصتی پس از ده سال با جنگ جهانگیر نخست فراهم شد. روسیه به همراه فرانسه و انگلستان با آلمان و اتریش و امپراتوری عثمانی می‌جنگید. مردم برای اعتراض به گرسنگی و شمار بالای کُشته و زخمی به میدان آمدند. تزار مستبد باز هم چاره را سرکوب دید. اما این بار وی ناتوان‌تر و نیروهای سیاسی سازمان یافته‌تر از پیش بودند. در سال ۱۹۱۷، تنها بازه‌ای ده ماهه کافی بود تا اعتراض‌های خیابانی به سرنگونی حکومت تزاری بیانجامد و نیرویی از میان اپوزیسیون به قدرت رسد که پایه گزار نظامی به مراتب مستبدتر از پیش باشد. در آستانه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، بیشتر کنشگران اپوزیسیون سیاسی در روسیه پیرو یکی از سه اندیشه جنبش دهقانی، قانون گرایی یا مارکسیسم بودند.

نارودنیک‌ها زمین را مسئله اصلی و دهقان را مهم‌ترین نیروی انقلاب می‌دانستند و بر این باور بودند که روسیه نیازی به گذار از سرمایه داری ندارد و می‌تواند بر پایه کمون‌های دهقانی و مالکیت اشتراکی زمین به سوسیالیسم دست یابد. شماری از نارودنیک‌ها به اسم بیدار کردن دهقانان و نشان دادن آسیب پذیری نظام، دست به ترور بلندپایگان دولتی و زمین داران زدند. اما شمار سنگین تری از ایشان حزب سوسیال رولوسیونر (اس ار) را در سال ۱۹۰۱ پایه گذارند که به ویژه در میان دهقانان پر نفوذ بود و نقش درخوری در شورش‌های سال انقلابی ۱۹۱۷ بازی کرد. در سال ۱۹۰۶، حزب سوسیالیستی خلقی کار از حزب اس ار جدا و به کادت‌ها نزدیک شد. پس از انقلاب دموکراتیک فوریۀ ۱۹۱۷، هر دو حزب برآمده از نارودنیک‌ها از دولت موقت پشتیبانی و حتی در آن شرکت کردند.

هواداران حکومت قانون بیشتر گرد «کادت‌ها» (Kadets) و «ائتلاف ترقی خواهان» بودند. بیشتر ایشان اما نه همه به لیبرالیسم گرایش داشتند. کادت‌ها مخالف استبداد تزاری بودند، اما باور داشتند که حکومت قانونی و مشروطه تزار برای پایداری و نظم جامعه روسیه لازم است. ترقی خواهان اما، تزاریسم را سد اصلی پیشرفت روسیه می‌دانستند و برای برپایی قانون و دموکراسی در روسیه خواهان تشکیل جمهوری تشکیل بودند. پس از پیروزی انقلاب دموکراتیک فوریۀ ۱۹۱۷، شماری از کادت‌ها به همراه اس ار‌ها و منشویک‌ها و حزب بورژوازی لیبرال مشروطه خواه روسیه راایجاد کردند که پشتیبان دولت موقت بود.

مارکسیست‌ها در پی باور به رشد سرمایه داری و نقش انقلابی کارگران از جنبش دهقانی نارودنیک گسستند و حزب کارگران سوسیال دمکرات روسیه را در مارس ۱۸۹۸ تشکیل دادند و پس از پنج سال، در کنگره دومِ سال ۱۹۰۳ انشعاب کردند و به دو شاخه بلشویک (اکثریت) و منشویک (اقلیت) تقسیم شدند. بلشویک‌ها به رهبری لنین درپی ایجاد حزب انقلابی با دیسیپلین نظامی و منشویک‌ها هوادار حزبی باز‌تر وهمچون گرایش بالنده سوسیال دمکراسی در اروپا بر این باور بودند که در دل دمکراسی پارلمانی می‌توان اصلاحات گسترده انجام داد و با فشار بر بورژوازی به سوی بهزیستی طبقه کارگر و سوسیالیسم پیشروی کرد.

از آغاز سال ۱۹۱۷، اعتراض مردم به کُشته و زخمی و کمبود به خیابان‌ها کشید. نیکلای دوم دستور به حکومت نظامی و تیراندازی داد. شماری از سربازها و درجه داران به مردم تیر انداختند و شماری دیگر به مردم پیوستند. واکنش اپوزیسیون تشکیل نخستین شورای مردمی در پتروگراد بود که بسیاری از نیروها را در برمی گرفت. همچون نیکولای چخیزده (Nikolaï Tchkéïdzé) منشویک که رئیس کمیته اجرایی و کرنسکی اس ار که معاون وی بود. بلندپایگان بسیاری دیگری هم در این شورا شرکت داشتند، همچون آوکسنتیف و چرنوف از حزب اس ار و چونچیلیاپنیکوف (Chliapnikov)، زالوتسکی (Zaloutski) و مولوتوف (Molotov) از حزب بلشویک.

در همان زمان، تزار به درخواست دوما در ۱۵ مارس استعفا داد و تاج و تخت را به میشل برادر خویش وا گذاشت که نپذیرفت. از همین رو، دوما دولت موقتی به ریاست شاهزاده لووف (Lvov) تشکیل داد. کرنسکیِ در همان حال که عضو رهبری شورای پتروگراد بودِ وزیر دادگستری دولت موقت هم شد. بدین ترتیب، دموکراسی نوینی برپایه حکومتی دوگانه به وجود آمد که هم دوما (پارلمان) و هم سوویت‌ها یا شوراهای نمایندگان سربازان و کارگران و دهقانان در آن سهم داشتند.

لنین در ۱۶ آوریل ۱۹۱۷ از تبعیدگاه خود در سوئیس به پتروگراد، پایتخت وقت روسیه، بازگشت و بر خلاف بیشتر نیروهای اپوزیسیون و حتی همرزمان بلشویک خود، با هرگونه سازشی با دولت موقت مخالفت کرد. به باور وی با سرنگونی استبداد تزاری و برپایی آزادی‌های سیاسی، کار انقلاب دمکراتیک به پایان رسیده و پیشاهنگ پرولتاریا می‌بایستی با بسیج جامعه دولت موقت را براندازد و با انقلابی سوسیالیستی همه قدرت را به شوراها واگذارد. افزون بر مخالفت با دولت موقت، لنین با نزدیکی بلشویک‌ها ومنشویک‌ها هم که در پی کنگره وحدت بودند، مخالفت کرد.

لنین زبده نظرات خود را در نوشته کوتاهی در روزنامه پراودا چاپ کرد با عنوان «درباره وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی» که به «تزهای آوریل» شهرت یافت. زبده این تزها چنین بود: مخالفت با جنگ سرمایه داری امپریالیستی، گذار از انقلاب دموکراتیک بورژوازی به انقلاب سوسیالیستی به رهبری پرولتاریا و دهقان‌های فقیر، پرهیختن از پشتیبانی دولت موقت سرمایه داری، فرادست کردن بلشویک‌ها در شوراها در برابرخرده بورژوازی، نشاندن جمهوری شورایی کارگران دهقانان به جای جمهوری پارلمانی و انحلال پلیس، ارتش و بوروکراسی، مصادره زمین‌های بزرگ، و انتقال آن به شوراهای محلی، ادغام بی درنگ بانک‌های کشور در یک بانک ملی و سپردن آن به شوراها، در دست گرفتن تولید و توزیع توسط شوراها، اصلاح برنامۀ حزب در مورد امپریالیسم و جنگ امپریالیستی، برپاداشت دولت کمونی، تغییر نام حزب و ایجاد انترناسیونال نوین انقلابی در برابر سوسیال – شووینیست‌ها.

بسیاری از اندیشوران کمونیست و حتی شماری از رهبران بلشویک با «تزهای آوریل» لنین مخالفت کردند. به ویژه آن که بسیاری از ایشان از راه شوراهای انقلابی در حاکمیت شریک بودند و از دولت موقت پشتیبانی می‌کردند. به باور گئورگی پلخانوف نامورترین نظریه پرداز مارکسیست در روسیه آن دوران، وظیفه حزب مارکسیستی، نه انقلاب پرولتری، بلکه گستردن حقوق دموکراتیک کارگران در دل دموکراسی پارلمانتاریستی بود.

در آوریل ۱۹۱۷، منشویک‌ها در سوویت‌ها در اکثریت و بلشویک‌ها در اقلیت بودند. هدف لنین آن بود که این تناسب به هم خورد و بلشویک‌ها فرادست شوند. در پی خوش خیالی و بی عملی نیروهای لیبرال و آزادیخواه و سوسیالیست دموکرات‌ها، بلشویک‌های خودکامه قوی‌تر می‌شدند تا آن که سرانجام در ماه سپتامبر رهبری شورا‌ها را به دست گرفتند.

در جبهه خارجی جنگ ادامه داشت و در جبهه داخلی، دولت موقت و شوراها که رهبری آن اینک به دست بلشویک‌ها افتاده بود در برابر هم قرار گرفتند. با ترمیم دولت موقت، شاهزاده لووف (Lvov) همچنان رئیس بود و کرنسکی هم وزیر امورخارجی شد. تظاهراتی در ژوییه برگزار شد که به خشونت گراید. لنین به فنلاند گریخت و تروتسکی دستگیر شد. کرنسکی برای کنترل بحران و نیز رویایی با برخی از هواداران حکومت تزاری که به رهبری ژنرال کورنیلوف (Kornilov) در پتروگراد راهپیمایی کرده بودند، بسیاری از انقلابی‌ها و به ویژه بلشویک‌ها را از زندان آزاد کرد. همان ژنرال کورنیلوف در ماه اوت علیه دولت موقت کودتا کرد، اما شکست خورد. در ماه سپتامبر، کرنسکی دولت جدیدی تشکیل داد و تروتسکی که دیگر همدل تزهای برانداز لنین شده بود رئیس شورای پتروگراد شد و با سازماندهی شورشی در ماه اکتبر دولت موقت را سرنگون کرد.

بدین ترتیب، در بازه‌ای ده ماهه، از میان همه جریان‌های اپوزیسیون، نیرویی به قدرت رسید به مراتب خشن‌تر و مستبدتر از حکومت سرنگون شده تزاری. یکی از شاهدان آمریکایی که دل در گرو انقلاب اکتبر و با رهبران انقلابی همچون لنین و استالین و تروتسکی نشست و برخاست داشت، بازه تعیین کننده پیروزی بلشویک‌ها را نه ده ماهه، بلکه ده روزه می‌دانست (۱). بر پایه پنداری نادرست، گویا لنین حکومتی آزادمنش و عدالت خواه پایه ریخته بود و استالین که با نیرنگ به جای او نشست حکومتی توتالیتر برپا کرد. چنین نیست! تخمه استبداد توتالیتر در همان زمان لنین کاشته شد. نگاهی به کارنامه حکومت وی می‌بایستی انداخت.

تجربه انقلاب اسلامی. دومین تجربه‌ای که بدان می‌پردازیم انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ در ایران است که آغازی نیک و فرجامی نامبارک داشت. در سال ۱۳۵۶، مردم به تنگ آمده از استبداد نظام شاهی بپاخاستند و آزادی بیشتر خواستند. این نیک بود. اما سرانجام جناح مذهبی تندرویی قدرت را به دست گرفت که نه تنها آزادی شهروندان را پاس نداشت، بلکه حتی بسیاری از حقوق و آزادی‌های مدنی دوران پیش از انقلاب را هم برنتابید و از میان برد. این فرجام نامبارک بود و بسیاری از ایرانیان را افسوس خوار نظام پیشین کرد.

رویکرد نظام محمدرضا شاهی هم بد بود و هم نابخردانه. بد بود همچون هر استبدادی. نابخردانه هم بود، چون حتی اگر به دموکراسی باوری نداشت که نداشت با دست آورد‌هایی که در زمینه اقتصادی و اجتماعی داشت نیازی به چنین استبداد گسترده‌ای نداشت که مثلا حزب یگانه رستاخیز را به جای دو حزب گوش به فرمان بگذارد و حتی هواداران وفادار خویش را هم به شگفتی وادارد. برای اعتراض به همین استبداد نابخردانه بود که سرانجام مردم بپاخاستند و انقلاب کردند. اما شوربختانه نظامی خودکامه‌تر و ناکارآمدتر از پیش به قدرت رسید و بیشتر مردم را افسوس خوار گذشته کرد. سه اندیشه اعتراضی در سال‌های ۷ـ۱۳۵۶ فرادست بود: پاسداشت قانون اساسی، براندازی قهرآمیز و برپایی حکومت اسلامی

جبهه ملی ستون پایه هواداری از پادشاهی مشروطه در چارچوب قانون اساسی بود. در ۲۷ شهریور ۱۳۵۶، پانزده ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، سه تن از رهبران جبهه ملی در نامه سرگشاده‌ای به شاه، خواستار پاسداشت قانون اساسی، اصول مشروطیت و اعلامیه جهانی حقوق بشر، ترک حکومت استبدادی و انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات و اجتماعات،‌ آزادی زندانیان و بازگشت تبعیدشدگان سیاسی و انتخابات آزاد شدند. نهضت آزادی هم با وجود رویکرد مذهبی در پی سرنگونی نظام سلطنتی نبود و خواستار آن بود که شاه سلطنت کند و نه حکومت. «کانون نویسندگان ایران» هم که دربرگیرنده گرایش‌های روشنفکری گوناگون مارکسیستی، مذهبی، سکولار، ناسیونالیست و دیگر بود، بر اجرای قانون اساسی تاکید داشت. زبده خواست این نیروها استقلال، گردانیدن سلطنت از استبداد به مشروطه و توسعه ایران بر پایه مشارکت شهروندان از راه انتخابات بود.

گروه‌های چپ‌گرا میان خود اختلاف داشتند، اما همه خواستار سرنگونی قهرآمیز حکومت پهلوی و کنارگذاردن قانون اساسی مشروطیت و برپایی حکومت انقلابی بودند که چند و چون آن بر خود ایشان هم روشن نبود. هر چه بود بازگفت این یا آن شعار انقلابی بود. چپ گرایان بر سر همین قانون اساسی و حکومت جایگزین آن با نیروهای ملی‌گرا و آزادی خواه اختلاف اساسی داشتند. در میان انقلابی‌های برانداز، سازمان چریک‌های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق فرادست بودند.

پیروان حکومت اسلامی کم کم و در جریان بپاخیزی‌های سال ۱۳۵۶ پا گرفتند. در نخستین راه پیمایی‌ها، شعارهای مذهبی فرادست نبود. حتی در میان رهبران مذهبی، آیت الله خمینی فرادست نبود و آیت الله شریعمتداری هم سنگ وی بود. اما نخست وزیرهایی که شاه بدون توجه به خواست‌های آزادی خواهانه مردم انتخاب کرد و انقلابی گری نیروهای چپ که بر آتش تندروی‌ها می‌افزود، کم کم خمینی را بر پایگاه رهبری نشاند که به کمتر از رفتن شاه تن در نمی‌داد. وی می‌گفت: این شاه این‌قدر خیانت کرده در این مملکت که دیگر راه آشتی نیست… اگر یک روحانی، یک سیاسی، یک بازاری، یک دانشگاهی و… به مردم بخواهد این را بگوید بیایید با هم خوب سازش کنید، شاه امروز آمده توبه کرده و… استغفار کرده. خوب بیاید ببخشید، این [شخص] را مردم خائن می‌دانند… در هر صورت مسیر همین است. غیر از این هر کس فکر کند خائن به ملت است، خائن به مملکت است. هر کس غیر از این فکر کند، خائن به اسلام است. همو حکومت مورد پسند خود را چنین بیان کرد:‌ … رفتن این آدم [شاه] و به هم خوردن این سلسله و…کوتاه کردن دست اینها، اینها همه‌شان جزء مقاصد است. منتهی مقصد اصلی عبارت از این است که یک حکومت عدلی، یک حکومت اسلامی عدلی، مبتنی بر قواعد اسلامی حاصل بشود، آن مقصد اعلای ماست.‌

بدین ترتیب آیت‌الله خمینی که قانون اساسی را کافی نمی‌دانست و در پی رهیافتی دینی و فقهی بود رهبری را به دست گرفت. برخی می‌گویند که خمینی دروغ گفت و رهبری و انقلاب را دزدید. چنین نیست! وی از آغاز آن چه را می‌خواست کمابیش گفت، گیرم با شدت و حدت کمتری. بسیاری از نیروهای مذهبی و شگفت آور آن که حتی بیشتر نیروهای ملی و مارکسیست خداناباور هم رهبری وی را پذیرفتند. شاید به دلیل «پراگماتیسم» مبارزه سیاسی علیه دشمن مشترک، محمدرضا شاه و نیز این باور که کجا آخوند خرده بورژوا کشورداری می‌داند؟ او می‌رود و حکومت می‌افتد به دست ما! دکتر کریم سنجابی یکی از چهره‌های رهبری جبهه ملی با آیت الله خمینی در فرانسه دیدار کرد و پس از آن در اعلامیه‌ای با عبارت دینی (بسمه تعالی) و تاریخی قمری جنبش مردم را ملی اسلامی نامید و خواستار حکومتی بر اساس اسلام و البته دموکراسی شد (۱۴ آبان ۱۳۵۷). بسیاری از نیروهای چپ همچون چریک‌های فدایی خلق هم، با استفاده از واژه‌های مارکسیستی، انقلاب را خلقی و ضد امیریالیستی و نه سوسیالیستی ارزیابی کردند و در پرتو همین نگاه، جریان اسلامگرای تحت رهبری روحانیت شیعه را برآمده از «خرده بورژوازی سنتی»، «جزو خلق» و «متحد طبقه کارگر» انگاشتند.

ملی‌های مشروطه‌خواه و چپ‌های ماتریالیست رهبری خمینی را پذیرفتند. چه رسد به مذهبی‌های اسلامی! این چنین بود که شیخ به جای شاه نشست و چنان کشور راند که بسیاری از ایرانیان را کم کم افسوس خوار نظام پیش از انقلاب کرد. در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸، حکومت انقلابی رفراندمی برپا کرد و از مردم پرسید: نظام شاهنشاهی یا حکومت اسلامی؟ اگر امروز چنین رفراندمی برگزار شود، چه کسی در مورد نتیجه آن تردید می‌تواند داشت؟

۲. دو جناح در اپوزیسیون نظام اسلامی. بر پایه آن چه رفت، نمی‌بایستی به مبارزه جناح‌های اپوزیسیون در ایران امروز کم بها داد. بلکه می‌بایستی آن را از هم تمیز داد و به ویژه اپوزیسیونی را شناخت و شناساند که اگر قدرت گیرد، دموکراسی در ایران پیشرفتی نخواهند داشت و‌ای بسا بسیاری را افسوس خوار نظام ولایی «اعتدالی» کند. چنین اپوزیسیونی را هموند نظام می‌نامیم که البته مفهومی سیاسی است و ناسزا نیست. به ویژه آن که بسیاری از پیروان آن را از نزدیک می‌شناسیم و از دیدگاه غیر سیاسی، دوستی ایشان را پاس می‌داریم. اما در سپهر سیاسی، نگاه اپوزیسیون هموند نظام را برای آزادی خواهی و حقوق شهروندی زیانمند می‌دانیم و بر این باوریم که می‌بایستی از افتادن پرچم رهبری به دست ایشان در اپوزیسیون جلوگیری کرد.

هموند یعنی عضو که می‌توان در زبان فرنگی واژه (member) را در برابر آن نهاد. اپوزیسیون هموند هم عضو نظام است بدین اعتبار که چارچوب کنش‌های او، همان قواعد و اصولی است که نظام تعیین کرده است. همچنان که عضو، قواعد بازی را که بدان پیوسته است می‌پذیرد، اپوزیسیون هموند نظام هم بازی سیاسی خود را بر پایه قواعدی تعیین می‌کند که نظام اسلامی گفته و تعیین کرده است. اما ویژگی‌های تمیز دهنده اپوزیسیون هموند از اپوزیسیون مستقل از نظام کدام اند؟

میدان مبارزه. از تعریفی که آمد نمی‌توان شتابان نتیجه گرفت که گویا اپوزیسیون هموند نظام همیشه و حتما همان را می‌خواهد که رهبر و سرسختان نظام. نه! حتی ممکن است این اپوزیسیون چیزی بخواهد که رهبر نظام نخواهد. چنانچه بسیاری از کسانِ اپوزیسیون هموند نظام را می‌شناسیم و می‌دانیم که آرمانی جدا از رهبری و سرسختان نظام دارند. اما این را نیز می‌دانیم و به تجربه آموخته ایم که شیوه مبارزه ایشان همان است که رهبر و نظام تعیین کرده‌اند. اپوزیسیون هموند نظام خط سرخ‌های نظام را مرزهای میدان مبارزه خود می‌داند و هیچ کنشی فرای آن را بر نمی‌تابد و ماجراجویی و تندرویی می‌نامد. به دیگر سخن، خط سرخ نظام میدان عمل اپوزیسیون هموند را تعیین می‌کنند.

خط سرخ اپوزیسیون آزادی خواه مستقل از نظام اما، دموکراسی و حقوق شهروندی است و هرگز درفش و خواست گذار از نظام تبعیضی و گزینشی را در جیب نمی‌گذارد. نه از انتقاد روشن به بنیادهای تبعیضی و گزینشی نظام می‌پرهیزد و نه از بیان خواست خود برای گذار نظام به دموکراسی.

شیوه مبارزه. شیوه مبارزه اصلاح طلبی درون مرز که آشناترین نیروی اپوزیسیون هموند نظام است، نرم کردن و بر سر عقل آوردن دستگاه‌های خودکامه نظام ولایی است، از راه نشان دادن وفاداری خود به اصول نظام. این اپوزیسیون از هر تنشی با نظام می‌پرهیزد، تا سرسختان بفهمند که ایشان برانداز نیستید و سپس نرم شوند و پروانه فعالیت به ایشان دهند. از همین رو، حتی زمانی که بر سر برپاداشت دموکراسی و سکولاریسم پیمان می‌بندد، پرهیزی از این ندارند که نامه با اشاره‌های مذهبی به بلندپایگان نظام اسلامی فرستند یا درخواست نقش تعدیل کننده از رهبری نظام داشته باشند. بدون آن که اعتنایی داشته باشد به دیدگاه و ارزش‌های راهنما و کارنامه سرسختان. در راستای همین گونه تنش زادیی با حکومت ولایی است که گاهی اپوزیسیون هموند نظام از کاستن و حتی پاک کردن جرم و تقصیر پایوران رژیم ولایی پرهیزی ندارد، چنانچه در سوگ آیت الله رفسنجانی وی را تا سر حد مبارز و سردار آزادی خواهی بالا برد. این چنین است که اپوزیسیون هموند نظام با پذیرش همواره سیاست‌های نظام و کاستن از ارزش‌ها و خواسته‌های خود به اسم مصلحت اندیشی و پراگماتیسم، کم کم در نظام حل می‌شود و از میان می‌رود.

اپوزیسیون آزادی خواه مستقل از نظام اما، در انتظار دگر شدن خودبخودی و نرم شدن دل سرسختان نیست و بلکه نیک می‌داند که بلندپایگان نظامی که هیچ اعتنایی نداشتند به پایوران نظام، همچون حسن آقا، نوه آیت الله خمینی، علی مطهری پسر استاد شهید، مهدی کروبی رئیس مجلس و معتمد امام راحل در بنیاد شهید و میرحسین موسوی نخست وزیر عزیز کرده بنیانگزار نظام، به توان اولی نرمشی نشان نخواهند داد به غیرخودی‌های از راه رسیده، حتی اگر کرنش کنند و همدلی نشان داده‌اند.

شیوه مبارزه اپوزیسیون مستقل از نظام آن است که با روشنگری و توانمند سازی جامعه مدنی، توازن قوا را بر هم زند و با افزایش فشار سرسختان را عقب راند و تا آن جا که می‌تواند حقوق شهروندی را برپا و پاس دارد. فشارهایی که نیروهای آزادیخواه و دمکرات و سکولار از برون و درون مرز بر نظام آوردند و خواست‌هایی را چون مبارزه با رانت خواری و تنش زدایی با جامعه جهانی را در سپهر سیاسی کشور فرادست کردند، همه برون از چارچوب مورد قبول نظام و با راه و روش اپوزیسون مستقل از نظام بود.

در پرتو همین، دیگر تفاوت اپوزیسیون مستقل و هموند نظام را در روشنی و پوشندگی گفتار می‌بایستی جست. اپوزیسیون هموند نظام، حتی اگربه آزادی و برابری حقوق شهروندی باور داشته باشد، آن را به بهانه مصلحت سیاسی و پرهیختن از تنش و واکنش تند سرسختان نظام آشکار نمی‌دارد. اپوزیسیون مستقل از نظام اما، به همان اندازه که خشونت پرهیز و پایبند گفتگوست، تردیدی در بازگفت روشن باورهای خود ندارد. نمونه‌ها بسیارند همچون کورش زعیم، عیسی سحرخیز، محمد نوری زاد، نرگس محمدی، محمدرضا عالی پیام، هیلا صدیقی و دیگر.

دولت و حکومت دلخواه. اپوزیسیون هموند خواهان همین نظام اسلامی است با اصلاحاتی. از همین رو، در پی حکومت و دولتی است که در آن اصلاح طلبان سهم بیشتری داشته باشند و سرسختان وزنه کمتری. اگر پراگماتیستی زمامدار شود و از تنشی با جهانیان بکاهد و پروانه انتشار به روزنامه‌ای دهد، اپوزیسیون هموند نظام از آن به عنوان نشانه‌های پیروزی یاد می‌کند و دیگری کاری به حقوق و برابری شهروندان ندارد و پافشاری بر سر آزادی و حقوق شهروندان غیر ولایی را به مصلحت نمی‌داند.

اپوزیسیون مستقل اما در پی دگرگونی بنیادی در نظام اسلامی و برپاداشت دموکراسی و حقوق شهروندی است و آن را پوشیده نمی‌دارد و در همان حال که بر ارزش‌های آزادی خواهانه خود پای می‌فشارد، اگر دولتی در نظام ولایی کار نیکی کرد، آن را پاس می‌دارد. اما آن را اعتباری نمی‌داند برای چشم پوشی از بنیادهای تبعیضی نادرست نظام. چنانچه، اپوزیسیون مستقل از نظام به دور از تنش آفرینی کور، از کوشش دولت حسن روحانی برای امضای برجام پشتیبانی کرد. اما نه وی را رهبر دانست و نه دموکرات و نه تافته جدا بافته از نظام. چنانچه بارها از وی در مورد حقوق شهروندی بازخواست کرد. اپوزیسیون هموند نظام اما، به بهانه پرهیختن از تندروی، از پذیرفتن بی چون و چرای رهبری روحانی پرهیزی ندارد.

هراس‌افکنی و خشونت‌پرهیزی. اپوزیسیون هموند نظام در پیشبرد راهبرد سیاسی خود، از تجربه تلخ و پرخشونت انقلاب اسلامی سخت بهره می‌گیرد و مردم را از هر گونه اعتراضی به بنیادهای نظام ولایی می‌هراساند. با این دلیل‌آوری خود ساخته که: اعتراض به بنیادهای تبعیضی نظام یعنی براندازی و براندازی هم یعنی انقلاب و انقلاب هم دیدید چه بر سر مردم و کشور آورد. هیچ نگویید و صبور باشید تا با اصلاح طلبی و خشونت پرهیزی کار‌ها بهتر شود. هدف اپوزیسیون هموند نظام آن است که از تجربه و خاطره تلخ مردم از انقلاب ۱۳۵۷ و خشونت‌های در پی آن استفاده ابزاری کند و اپوزیسیون مستقل از نظام را به اتهام انقلاب گری و براندازی خشونت آمیز در نگاه مردم بی اعتبار و از میدان به در کند. بدین ترتیب از واژه‌های اصلاح طلبی و خشونت پرهیزی چماقی می‌سازد برای هراساندن و از میان بردن گفتگوی آزاد.

اپوزیسیون هموند نظام واژه‌های اصلاح‌طلبی و خشونت پرهیزی را برای رساندن منظور و پادادن به گفتگو به کار نمی‌برد. بلکه این واژه‌ها را برای انگ زدن به اپوزیسیون مستقلی به کار می‌گیرد که سیاست‌های تند و تبعیضی نظام اسلامی را برنمی تابد. راستی اما آن است که هر چند اپوزیسیون مستقل از نظام خواهان حق شهروندی خود است و آن را فاش می‌گوید، اما در پی براندازی خشونت آمیز نظام ولایی نیست و گذار به دموکراسی را رفرمیستی و خشونت پرهیز می‌خواهد. دلیلی ندارد که انتقاد بنیادین به شالوده‌های ضد شهروندی نظام اسلامی به خشونت و جنگ و حتی براندازی بیانجامد. نلسون ماندلا و همدلان وی آشکارا به بنیاد رژیم آپارتاید انتقاد می‌کردند، اما سرانجام موفق به گذار خشونت پرهیز در آفریقای جنوبی شدند. دوران گذار در آفریقای جنوبی، لهستان، چکسلواکی، آرژانتین، ‌شیلی، و تونس همانند نبود، اما در همه جا خشونت پرهیز بود.

اپوزیسیون مستقل از نظام خواهان گذار خشونت پرهیز برای رسیدن به دمکراسی است و حتی از گفتگو نمی‌پرهیزد و آماده است با بلندپایگان جمهوری اسلامی برسر دیر و زود دموکراسی به گفتگو نشیند. اما نه بر سر سوخت و سوز آن. ویژگی اپوزیسیون مستقل از نظام، پایداری به آرمان و سازش در شیوه است، همچون ماندلا که در آرمانخواهی سرسخت بود و در شیوه پیرو سازش. اپوزیسیون هموند نظام اما، اصلاح طلبی و خشونت پرهیزی در روش را، مستلزم آسان گیری در مورد آرمان می‌داند. ماندلا چنین نبود.

این را هم بگوییم که نگارنده خشونت پرهیزی را دگمی مذهبی نمی‌داند که در همیشه و هم جا نکوهیده باشد. در برابر خشونت نازی‌ها هیتلری و اسلامی‌های داعشی جز رویارویی نظامی چه می‌توان کرد؟ اما تحلیل ما از شرایط کنونی ایران این است که خشونت راه نجات ایران نیست و می‌بایستی بر خشونت پرهیزی پای فشرد.

زبده سخن. می‌توان با تحلیلی که آمد موافق بود یا نبود و بر سر آن گفتگو کرد. اما نمی‌توان منکر این دو جناح در اپوزیسیون شد. در میان ایرانیان ناخشنود از نظام ولایی، حالا به هر درجه‌ای، دو اپوزیسیون مستقل و هموند پا گرفته است.

اگر اپوزیسیون هموند نظام، همچنان که در پی آن است، سهم بیشتری در حکومت اسلامی یابد یا همفکران خویش را به حکومت فرستد، دگرگونی درخوری در حال و روز ایرانی آزادی خواه رخ نخواهد داد و نظام اسلامی همچنان حقوق شهروندی را بر نخواهد تابید. حکومت در دست شیعی‌های خودی و ولایی باقی خواهد ماند و باز هم دگرباوران و خداناباوران از نمایندگی و دانش آموختگی و کسب و کار محروم خواهند ماند. رانت خواران هم همچنان بر اقتصاد ایران چیره خواهند بود و تولید و کار و قدرت خرید بهتر از پیش نخواهد شد.

این درست که پرتوافکنی بر تفاوت‌های اپوزیسیون مستقل و هموند نظام را همتراز مبارزه با حاکم مستبد می‌دانیم. اما نیز بر این باوریم که اپوزیسیون مستقل می‌بایستی نشان دهد که همواره خواهان مداراگری و گفتگوست، هم با حاکمیت ولایی و هم با اپوزیسیون هموند. اما گفتگو تنها بر سر دیر و زود برپا کردن ارزش‌هایی تواند بود چون پاسداشت حقوق بشر و شهروند، سکولاریسم، دمکراسی، آزادی رقابت و رانت زادیی. هیچ گفتگویی بر سر سوخت و سوز این ارزش‌ها، آن هم به بهانه مصلحت اندیشی، پذیرفتنی نمی‌تواند بود.

راهی نیست مگر ایستادگی و گسترش مقاومت جامعه مدنی در برابر استبداد حاکم. این اگر هم به پیروزی مستقیم نیانجامد، شکاف درون حاکمیت را بیشتر می‌کند و می‌تواند به عقب نشینی سرسختان وارگان‌های ولایی بیانجامد. در حالی که نظام ولایی از دورن فرو می‌پاشد و حتی پایوران خود را به جبهه مخالفان می‌فرستد، کار اپوزیسیون هموند نظام، حالا دانسته یا ندانسته، جز کمک به پایداری استبداد نیست.

شماری از پیروان اپوزیسیون هموند نظام، کار را بر خویش آسان کرده‌اند و حکم می‌کنند که واژه «اپوزیسیون هموند نظام» از سوی ما ناسزاست. تن به بحث نمی‌دهند و و مدعی مظلومیت می‌شوند. کار آسانی است، از بحث می‌گریزند و پاسخی به نکته‌های ما نمی‌دهند.

پاریس ۱۱ ژوئن ۲۰۱۷
————————————————-
پانوشت
۱. رید، جان (۱۹۲۰). ده روزی که دنیا را لرزاند. ترجمه رحیم نامور و بهرام دانش.

رواج خودزنی دختران نوجوان در مدارس ایران

[KGVID]https://shahrvand-yar.com/m/wp-content/uploads/2017/01/acb2e510234eaedb4b9b69cd337b67756188335-360p__35221.mp4[/KGVID]

آنچه از این گزارش، در مورد پدیده خودزنی در ایران برداشت می‌شود، این است که در بعضی از مدارس ایران خود زنی بین دختران نوجوان به شکل اپیدمی پدیدار شده است. خانم بهاره مهرجویی، روانشناس حوزه تربیت، به واقعیت های دردآور و تکان دهنده ای در مورد گسترش خودزنی در میان دختران نوجوان ایرانی اشاره می کند. وی  بر اساس مشاهدات عینی خود می گوید در کلاسی که پانزده دانش آموز در آن هست، به طور متوسط سه چهار دانش آموز  هستند که دست هایشان را پوشانده اند یا مراقبند در کلاس برای اینکه مورد تایید قرار بگیرند، این وضعیت آنها دیده نشود. 

عباس مودب، روانشناس در مطلب در همین ارتباط در رادیو زمانه، این وضعیت دردآور را چنین توصیف می کند: خودزنی یک بیماری نیست، یک نشانه است، یک فریاد است که می‌گوید: مرا بببینید، بشنوید، درک کنید، راهنمایی کنید، من دیگر توان ادامه راه را ندارم، من درمانده ام، ببینید خون را بر بدن نحیفم. ببینید پیکر زخمی مرا، من دیگر نمی‌توانم، من درد دارم …https://goo.gl/5SudWf