یک داستان شخصی کودکانه در همایش سازمان ملل!

مگان مرکل، بازیگر امریکایی در سازمان ملل یک داستان تعریف کرد. داستان تلاش‌های خودش وقتی که یک دختر کوچک بود و از یک آگهی بازرگانی به خشم آمده بود. در این آگهی تلویزیونی، برای تبلیغ مایع ظرفشویی اعلام شده بود که «زنان امریکایی به جنگ دیگ و قابلمه چرب می روند. پسرهای کلاس وقتی این آگهی را از تلویزیون مدرسه شنیدند خندیده بودند و گفته بودند که بله، جای زن ها توی آشپزخانه است!
به مگان کوچک بر خورده بود، و به خشم آمده بود که آیا فقط زنان مخاطب دیگ و قابلمه چرب اند؟! آن موقع پدرش او را تشویق کرد که دست به قلم شود، نامه بنویسد و با این تصویر مبارزه کند. او به سه زن قدرتمند و صاحب منصب زمان خودش نامه نوشت، به شرکت تولید کنند هم نامه نوشت و از آن ها خواست آگهی خود را عوض کنند. از هر سه زن جواب های خوبی دریافت کرد، تشویقش کردند، به برنامه ی تلویزیونی کودکان دعوت شد، از حرکتش قدردانی شد و در نهایت شرکت مایع ظرفشویی کلمه ی «زنان» را به «مردم» تغییر داد. مگان مرکل این داستان شخصی را در همایش تشویق مشارکت سیاسی زنان در همایش سازمان ملل برای سران جهان تعریف کرد تا بگوید هر حرکتی هر چند در جای خود کوچک، می‌تواند ابعاد وسیعی پیدا کند.
مگان مرکل پس از یک رابطه طولانی شخصی با شاهزاده هری، نوه ملکه انگلستان با وی قرار ازدواج گذاشته است.

آهنگ کریسمس به روایت جهادیست‌ها!

در روزهای آخر سال میلادی، یک ویدیوی طنز درباره‌ی خشونت معمول جماعت مسلمان ساخته شد که به سرعت در شبکه‌های فارسی زبان مورد استقابل قرار گرفت. ایرانی‌های امروز، به خود اجازه می‌دهند که برداشتی آزاد از دین داشته باشند.

به بهانه زادروز خواننده ترانه “یار دبستانی” فریدون فروغی

فروغی در سال ۱۳۲۹ در محلهٔ سلسبیل تهران متولد شد. پدرش فتح‌الله کارمند ادارهٔ دخانیات بود و در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. خانوادهٔ او از ملاکان بزرگ نراق بودند. او تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نام‌های پروانه، عفت و فروغ داشت. در سال ۱۳۳۵ و در شش‌سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت در سال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و به‌خصوص آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت.

 
دههٔ چهل و اجرا در کافه‌ها
درسن ۱۶سالگی، با همراهی گروهی نوازنده موسیقی را به صورت جدی شروع می‌کند و در مکان‌های مختلف به اجرای ترانه‌ها وآهنگ‌های غربی معروف آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز می‌پردازد و تا سن ۱۸سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه می‌دهد. در این دوران است که پس از یک شکست عشقی مدتی از موسیقی دست می‌کشد، اما پس از این مدت کوتاه کناره‌گیری، در سال ۱۳۴۸ صاحب کاباره کازابای شیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت می‌کند∗ (در ∗ زمان سفر فروغی به شیراز و همکاری‌اش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و هم‌زمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شده‌است که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر دههٔ چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپ‌های شبانه تهران قدیم و ستارهٔ صحنهٔ کافه‌های معروفی چون مارکیز و کاکوله بدل شد.
 
دههٔ پنجاه و شهرت
 
فریدون فروغی
درسال ۱۳۵۰، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه‌نفس بود که فریدون فروغی به او معرفی می‌گردد و با یک‌بار زمزمه کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده یافته است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند. پس از اکران فیلم، صفحه‌های ۴۵ دور این دو ترانه، درصفحه‌فروشی‌های معروفی چون آل کوردوبس، پاپ، دیسکو، بتهوون و پارس عرضه می‌گردد. این دو ترانه گل می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌افتد و فریدون فروغی به شهرت می‌رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می‌گرفتند که صدای فرهاد را تقلید می‌کند، اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایهٔ نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد.
 
بعد از گذشت مدتی، فرشید رمزی – کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت – با فریدون فروغی قرارداد می‌بندد و فروغی در سال ۱۳۵۱ بعد از پنج‌سال مشابه‌خوانی آثار ری چارلز را کنار می‌گذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون «زندون دل» و «غم تنهایی» با اشعاری از آرش سزاوار و آهنگسازی ویلیام خنو می‌گردد که اولی، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می‌کند. فتنهٔ چکمه پوش ساختهٔ همایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال ۱۳۵۱ برای تیتراژ آن ترانه‌ای را به همین نام اجرا کرد. در همین سال توسط یکی از دوستانش با گلی فتوره‌چی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند.
 
در سال ۱۳۵۲، تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودی‌های شورانگیز و تکان‌دهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال چندین ترانه را اجرا می‌کند که شاخص‌ترین آنها «نماز» (یا «نیاز» )است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانه‌ای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک می‌گردد. او ترانهٔ «هوای تازه» را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا می‌کند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانه‌ای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می‌کند.
 
درسال ۱۳۵۳، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا می‌شود. در همین سال ترانهٔ «همیشه غایب» را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی ویلیام خنو و تنظیم واروژان اجرا می‌کند (این ترانه، پیش‌تر با شعری از ویلیام خنو و با نام «ماهی خسته» اجرا شده بود). او که رفته‌رفته به هنرمند باتجربه‌ای تبدیل می‌شد، اقدام به جمع‌آوری آثار خود می‌نماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه می‌کند. دومین آلبومش را با نام یاران در سال ۱۳۵۴ به بازار عرضه می‌کند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ «سال قحطی» از طرف حکومت شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع می‌شود. درسال ۱۳۵۶، پس از اعلام فضای باز سیاسی توسط حکومت، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه می‌کند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذات‌الریه از دنیا می‌رود.
 
انقلاب و «یار دبستانی»
درسال ۱۳۵۷، با وخیم شدن اوضاع سیاسی ایران، فروغی اعتراض خود را به اوضاع کشور[نیازمند منبع] با انتشار آلبوم بت‌شکن اعلام می‌دارد و در همین سال ترانه‌ای به نام «روسپی» را اجرا می‌کند که هرگز مجوز پخش نمی‌گیرد. درسال ۱۳۵۸، بعد از انقلاب، فروغی در ایران می‌ماند و کنسرت اجرا می‌کند که ترانه‌های این کنسرت را در آلبوم فریدون فروغی در آغازی نو جای می‌دهد و دلیل نام‌گذاری آلبوم به این نام، وجود ترانه‌های ریتمیکی مانند «حقه» («مشتی ماشاالله») و «شیاد» است که در کارنامهٔ فروغی مانند آنها وجود نداشت. بعداز انتشار این کاست، درسال ۱۳۵۹، فروغی ترانهٔ یار دبستانی را برای فیلم از فریاد تا ترور به کارگردانی منصور تهرانی اجرا می‌کند که در تیتراژ فیلم استفاده می‌شود. در حالی که هنوز هیچ منع رسمی‌ای برای فعالیت فروغی اعلام نشده بود، به تهرانی خبر می‌دهند که باید صدای فروغی را از تیتراژ فیلمش حذف کند. در نتیجه جمشید جم خواندن این ترانه را به عهده می‌گیرد. در همین زمان است که زمزمه‌هایی در مورد ممنوعیت فعالیت فروغی شنیده می‌شود. او در همین سال ترانهٔ «کوچهٔ شهر دلم» را می‌خواند.
 
دههٔ شصت و هفتاد خورشید
 
آرامگاه فریدون فروغی در روستای قورقورک
فروغی در سال ۱۳۶۰ چند ترانهٔ خود را همراه با چند ترانه از کوروش یغمایی در آلبومی با عنوان سُلٰ جای می‌دهد و طی سال‌های ۶۰ و ۶۱ آهنگ چهارقسمتی «چرا نه؟» را می‌سازد و اجرا می‌کند. در همین سالهاست که فعالیت نمودن او ممنوع می‌شود[نیازمند منبع]. در سال ۱۳۶۵ سفر به دوبی، فروغی را تا پای پیوستن به هنرمندان دور از وطن پیش برد[نیازمند منبع]، اما پیشنهادهای تهیه‌کنندگان آن سوی آب او را به رفتن راضی نکرد. این خواننده محبوب، در دهه ۶۰ دو بار به زندان افتاد؛ یک بار قزل حصار و دفعه بعد در کچویی. برخلاف شایعات، دلیل زندانی شدن فروغی هرگز سیاسی نبود. یکی از همبندان او تعریف می کند: روزی فریدون از پله های بند افتاد و پایش صدمه دید. یکدفعه با آن صدای قوی اش زد زیر آواز و خواند: «دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره…!». در اسفند سال ۱۳۷۲ با سوسن معادلیان آشنا می‌شود و در خرداد ۱۳۷۳ با هم ازدواج می‌کنند. ازدواج، موجب تحولی مثبت در او می‌شود و دوباره فعالیتش را از سر می‌گیرد؛ شعر می‌گوید، آهنگ می‌سازد و شروع به تدریس می‌نماید. در اسفندماه سال ۱۳۷۷ موفق به برگزاری کنسرتی در تالار حافظ دانشگاه کیش می‌شود. پس از ۴ روز برگزاری کنسرت در کیش، به تهران می‌آید. علی‌رغم درخواست‌هایی که از شهرستان‌های دیگر برای برگزاری کنسرت ارسال می‌شود، با برگزاری آن در شهرستان‌های دیگر موافقت نمی‌شود و فروغی درتابستان ۷۸ و پائیز ۷۹ دوباره به کیش بازمی‌گردد و به اجرای برنامه در هتل آنای کیش می‌پردازد. در فروردین سال ۱۳۷۹ به پیشنهاد حمیدرضا آشتیانی پور (کارگردان) و به امید اخذ مجوز، «می‌تراود مهتاب» را با شعری از نیما یوشیج برای فیلم دختری بنام تندر می‌خواند اما شرایط تغییری نمی‌کند. گرچه ترانهٔ فروغی در انتهای فیلم در جشنوارهٔ فیلم فجر پخش می‌شود. پیش از این هم کیومرث پوراحمد نمی‌تواند مجوز حضور او را به‌عنوان بازیگر برای پروژه فیلم گل یخ (که داستان آن دربارهٔ زندگی یک خوانندهٔ محکوم به سکوت بود) بگیرد.
 
درگذشت
 
آرامگاه فریدون فروغی در روستای قورقورک
وی در روز جمعه، سیزدهم مهر ماه ۱۳۸۰ در منزلش در تهران‌پارس به دلیل سکته قلبی در سن ۵۰ سالگی درگذشت. او را در روستای قورقورک بوئین زهرا قزوین در کنار برکه‌ای کوچک، در سایهٔ کوهی بزرگ و در آرامشی که سالها انتظارش را می‌کشید به خاک سپردند. شهیار قنبری (خواننده، ترانه ساز، آهنگساز و دوست قدیمی فریدون فروغی) در مورد مرگ او می‌گوید:
 
فریدون فروغی برای دومین بار می‌میرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که می‌خواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشت.

وقتی آقای تاجزاده خود و اصلاح طلبان حکومتی را لو می دهد/ فرج سرکوهی

نویسنده متن را می نویسد تا پیام های مشخصی را به مخاطب منتقل کند اما زبان و متن منفعل نیستند. متن نیز نویسنده را می نویسد و پس ِذهنیت و نانوشته های او را لو می دهد. تحلیل متن، متن ادبی به ویژه و هر متنی، از پوسته آشکار متن فرارفته و در ترکیب ها، واژه ها، سپیدی ها و نانوشته های متن، نویسنده، ـــ و شگردهای او را برای انتقال پیام و تمهیدهای او را برای پوشاندن و فریبکاری ـــ افشاء می کند.
متن نامه آقای تاجزاده نیز آن چه را که او و اصلاح طلبان حکومتی در سر دارند اما نمی گویند و نمی نویسند، شگردهای اغلب بچه گانه اما نهادینه شده ی فریبکاری، دروغ گوئی و پنهان کردن بخشی از واقعیت را نزد او و جناح او، لو می دهد.
تحلیل برخی متن ها دشوار است اما برای تحلیل متن های خام دستانه ای چون متن آقای تاجزاده به فنون تحلیل متن نیاز نیست. کافی است اندکی، و فقط اندکی، در متن دقت کنیم تا پوسته متن بحرانی شده و «متنِ متن» آشکار شود. این نیز هست که متن هائی که در موقعیت بحرانی نوشته می شوند، چون متن این نامه، نانوشته ها را بیش تر لو می دهند چرا که موقعیت بحرانی نویسنده ی متن، متن را نیز بحرانی می کند.

مواجهه عقلانی حاکمیت

در متن آقای تاجزاده، هرجا که سخن از برخورد حکومت با خیزش های دی ماه مردمان در میان است، بر «مواجهه عقلانی حکومت با مسائل، بویژه بعد از اجتماعات اعتراضی» تاکید می شود و نه فقط یک بار که چند بار.
«مواجهه عقلانی» نخست دروغ است و بعد راست. نخست سرکوب را انکار می کند و بعد تایید. نخست می خواهد به ما بگوید که سرکوبی در کار نبوده است، فقط در یک هفته بیش از ۴ هزار نفر زندانی نشده اند، بیش از ٣۵ نفر کشته نشده اند، شماری را در زندان خودکشی نکرده اند، معترضین را به مصاحبه های اجباری وادار نکرده اند، نیروهای امنیتی به معترضین حمله نکرده اند و…
اما این دروغ به معنائی راست است چرا که با برداشت نویسنده از «برخور عقلانی» همگن است. سرکوب ها، «عقلانی» است چرا که با هدف بقای نظام رخ داده است. اگر سرکوب ها نبود با احتمال گسترش شورش ها «اصل نظام» در خطر بود. آن چه نظام را حفظ کند از منظر نویسنده متن «عقلانی» است.
همجناحی نویسنده متن، آقای عباس عبدی، پیش از او و در همان نخستین روزهای شورش های دی ماه هراسان نوشت «هر کس که می تواند اغتشاش ها را جمع کند» ـ جمع کردن از اصطلاح های رایج نیروهای امنیتی ایران است ـ آقای خاتمی، باز هم پیش از او، حتا بیان نارضایتی از آقای روحانی را در فضای مجازی «دسیسه» و بعدتر نیز مردم معترض را «اغتشاش گر» خواند، جلاد کردستان، آقای جلالی پور، معترضان را «کرکس» خطاب کرد و…
متن برای پرسش های ممکن، از جمله پرسش در باره سرکوب ها، پاسخی تعبیه نکرده است چرا که به رغم ادعای نویسنده، از گفت و گو می گریزد، متنی است که ادعای گفت و گو دارد اما به موعظه ی مستبدی تک گو برای مومنان او تقلیل یافته است.

و این حاکمیت محشر 

حاکمیت «به محض فروکش کردن تجمعات به فیلترینگ اینستاگرام و تلگرام پایان داد».
متن جنبش اعتراضی بیش از ۷۰ شهر را به «تجمعات» ی تقلیل می دهد که سرکوب هیچ نقشی در «فروکش کردن» آن ها نداشته است، نمی پرسد که حکومت چرا و به چه حقی «اینستاگرام و تلگرام» را در زمانِ «تجمعات» فیلتر کرد؟ برای او مهم نیست که رسانه های داخلی، پیش و پس از شورش مردم، سانسور شده و می شوند و فقط در انحصار دو جناح اصول گرا و اصلاح طلب حکومتی هستند. متن بهره گیری بدون فیلترینگ از «اینستاگرام و تلگرام» را نه حق شهروندان، که هدیه ای تلقی می کند که حکومت هر زمان که خواست می دهد و هر زمان که خواست می گیرد.
متن مدعی است که حاکمیت «بسیاری از بازداشت شدگان را آزاد کرد» اما نمی گوید که شمار بالائی هنوز در زندان مانده اند، که شماری را خودکشی کرده اند، که دستگیری معترضان از اساس نادرست و نشانه استبدادی است که راه را بر حضور مسالمت آمیز منتقدان و مخالفان بسته است.

حقِ اعتراض؟ 

متن مژده می دهد که حاکمیت « اعتراض را حق مردم خواند». به راستی؟ اگر کارگران برای تاسیس اتحادیه های کارگری مستقل، اعتراض به خصوصی سازی رانتی، افزایش دستمزد و… اعتصاب و تظاهرات و راه پیمائی کنند، اگر نویسندگان برای لغو سانسور کتاب تظاهرات کنند، اگر کمونیست ها، سوسیالیست ها، لیبرال ها و… در اعتراض به ممنوعیت حزب های سیاسی مستقل، بهائی ها در اعتراض به ممنوعیت تبلیغ دین خود، زنان برای اعتراض به حجاب اجباری، مردم برای اعتراض به اختیارات ولی فقیه، حق وتوی شش آخوند بر مصوبات مجلس، اجبار قانونی منطبق بودن مصوبات مجلس با شریعت اسلامی و… تظاهرات کنند، اگر در تظاهرات خود نه فقط به رد صلاحیت نامزدهای اصلاح طلب حکومتی، که به کل بررسی صلاحیت نامزدها اعتراض و خواستار آن شوند که هر نامزدی، از بهائی و کمونیست گرفته تا شیعه و غیرشیعه، از حق شهروندی نامزد شدن و فعالیت آزاد انتخاباتی برخوردار باشند و… حاکمیت اسلامی متن آقای تاجزاده «اعتراض” را حق مردم می خواند» و معترضین را سرکوب نمی کند؟
طرح این پرسش ها لازم نیست چرا که متن با تعریف «حق اعتراض» در چند مصداق، محدویت این «حق» را در ذهنیت نویسنده افشا می کند. «پیوندزدن حق اعتراض مسالمت‌آمیز و قانونی به آزادی انتخابات» و «حضور مستقیم… برای اعتراض به مهندسی انتخابات در پوشش نظارت استصوابی»، البته «بدون آنکه به اردوکشی خیابانی و اقدام علیه امنیت ملی متهم شد». محدوده حق اعتراض در ذهنیت نویسنده در همین حد تنگ است و این به قول فروغ در «ای مرز پر گهر» یعنی «کشک» یا به گفته ی اخوان در «کتیبه»:
«همه با یکدگر پیوسته لیک از پای و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سو او توانستی خزیدن لیک تا ان جا که رخصت بود.
تا زنجیر»
متن زنجیرِ قانون اساسی اسلامی، ولایت فقیه، شورای نگهبان، انحصار همه حق های شهروندی به دو جناح حکومتی، ممنوعیت حزب ها و اتحادیه های مستقل، تبعیض علیه زنان و دین ها و عقاید و… را بر پای ما بسته است و حد آزادی ما را به اعتراض به «نظارت استصوابی شورای نگهبان» محدود می کند.
چرا متن می خواهد «نظارت استصوابی» لغو شود و نه همه نظارت ها و سانسورها و ممنوعیت های ضدحقوق بشری؟
با لغو نظارت استصوابی نامزدهای جناح اصلاح طلب حکومتی رد صلاحیت نشده و سهم این جناح در بافت قدرت و ثروت بیش تر می شود. غیرخودی ها؟ یا سربازان بی جیره و مواجب و رای دهندگان منفعل اصلاح طلبان حکومتی هستند یا بروند کشک خود را بسابند ورنه ایران «سوریه ای» می شود.

پوشاندن واقعیت فریبکاری است و دروغ

متن در جای دیگر نیز «حق اعتراض» را انکار و چون همه اصلاح طلبان حکومتی نه هر «تجمعی» که «تجمعات قانونی» را به رسمیت می شناسد اما فریبکارانه پنهان می کند که بر اساس «قانون» تنها تجمع هائی مجاز است که وزارت کشور، پس از بررسی سخنرانی ها و سخنرانان و شعارها و هدف ها و….پس از اطمینان از این که تجمع مخالف «قوانین» موجود نیست، برای آن ها مجوز صادر کند. پنهان می کند که این مجوز حتا برای اصلاح طلبان حکومتی، جز به زمان انتخابات و برای گرم کردن تنور آن، به ندرت صادر می شود چه رسد برای معترضین مستقل از همه جناح های حکومتی.
همین فریبکاری و دروغ گوئی نهادینه شده نزد اصلاح طلبان حکومتی را از جمله در رقابت های انتخاباتی می توان دید. به هنگام رقابت های انتخاباتی به مردم وعده ها می دهند و پس از پیروزی در هر انتخاباتی ــ مجلس یا ریاست جمهوری ــ برای گریز از مسئولیت وعده هائی که داده اند، می نالند که تحقق وعده های ما ممکن نیست چون رئیس جمهور «تدارکات چی» است، اختیارات او محدود است، نهادهای انتصابی قدرتمند مانع اند و… پیش از انتخابات اما به ناممکن بودن تحقق وعده های خود در ساختار قانونی و واقعی مسلط هیچ اشاره نمی کنند.

صندوق و انتخابات آزاد؟ 

متن هر جا که لازم است برای دلربائی از خواننده از واژه هائی چون «صندوق رای» و «انتخابات آزاد» بهره می گیرد اما مصداق های این مفاهیم در متن، که از معنای واقعی این اصطلاح ها بسیار دوراند، ذهنیت نویسنده را افشا می کنند. مصداق انتخابات آزاد در متن انتخابات ریاست جمهوری با حضور روحانی و رئیسی و انتخابات مجلس با «فهرست امید» قاتلانی چون ری شهری و نجف آبادی و… است. «حاکمیت نیز وقایع ۸۸ حق رای را تثبیت کرد تا دوباره صندوق و نه خیابان محل وزن‌کشی در عرصه سیاسی کشور شود»، «مردم توانستند از دل یک امر ظاهرا غیرممکن .. یک انتخابات نسبتا آزاد خلق» کنند.
انتخابات آزاد به معنای آزادی رسانه ها، حزب ها، حق نامزدی و فعالیت آزاد انتخاباتی «همه» شهروندان است نه انتخاباتی که به دو جناح حکومتی، به انتخاب بین قاضی قاتل و رئیس شورای امنیت قاتلان، به انتخاب این یا آن باند رانت خوار، به انتخاب بین فهرست نظامی گرایان اصول گرا و فهرست امید قاتلان شناخته شده، محدود است.

ملت کیست؟ معترضان یا نامعترضین؟

متن دوگانه سازی را زمینه «سوریه ای شدن» می داند و فهرستی از دوگانه های نامطلوب نویسنده ارائه می دهد. در فهرست بلندبالای دوگانه های نامطلوب نویسنده نشانی از دوگانه خودی و غیرخودی نیست.
حذف این دوگانه اما بی دلیل نیست. اصلاح طلبان حکومتی نیز از دوگانه ای که شهروندان را به دو گروه صاحبان همه حق ها و محرومان از همه حق ها تقسیم کرده و به حذف فرهنگی و سیاسی رقبای آنان منجر شده است، سود می برند.
این نگاه در تعریف متن از ملت نیز لو می رود «ملت” کیست؟ آن متعرضین چند ده هزار نفره؟ یا نامعترضین؟». از نگاه متن «آن چند ده هزار نفر معترض» ملت نیستند. خلاص. متن حکم سلب تابعیت معترضان را صادر می کند. به همین سادگی.
حتا وقتی برای آینده وعده می دهد از «بازترشدن فضای سیاسی و انتخاباتی کشور» حرف می زند. دقت چندانی لازم نیست. سخن از «بازتر» شدن فضا به روی برخی است نه باز شدن فضا به روی همه شهروندان.

وسوسه شیطانِ چپ و جهنم سوریه ای شدن 

ملایان و کشیش ها در موعظه های خود مخاطبان را از وسوسه شیطان، آتش جهنم و مار غایشه و… می ترسانند و متن آقای تاجزاده، که بر محور روان شناسی ترس بنا شده و نه بر عقل و استدلال، مخاطبان را از وسوسه شیاطین «لنین‌زده مادون اصلاح طلبی» ـ بخوانید چپ ها ـ و از جهنم سوریه ای شدن می ترساند و چه نفرت و کینه ای موج می زند در این اصطلاح مجعول «لنین‌زده» آقای تاجزاده و چه ترسی.
متن مخالفت با ساختار و قانون اساسی اسلامی را «انقلاب» و «خشونت» تلقی کرده، چشم بر راه های گوناگون گذر از استبداد به دموکراسی بسته و برای ترساندن مردم گذر از استبداد را همه جا و بدون استثنا، «انقلاب» و این واژه را در کنار «خشونت» و «حمله خارجی» می گذارد: «انقلاب و حمله خارجی» «جنگ و آشوب»، «خشونت‌های داخلی و دخالت‌های خارجی»، «جنگ یا خشونت انقلابی».
گذر از استبداد جمهوری اسلامی جز با انقلاب ممکن نیست؟ آیا انقلاب همه جا و لزوما به «خشونت» و «دخالت خارجی» منجر می شود؟ آیا هیچ راهی برای گذار بدون خشونت از استبداد اسلامی ممکن نیست؟ متن تک صدائی به پرسش ها نمی پردازد.

صدور صندوق رای به سوریه، یمن و لیبی

متن به درستی و به حق بر شر بودن دخالت خارجی تاکید می کند اما با تایید دخالت نظامی جمهوری اسلامی در سوریه و یمن شر بودن دخالت خارجی را به دخالت در ایران محدود می کند. با رهبر جمهوری اسلامی و سیاست های میلیتاریستی او همراه شده و با زبان جورج بوش و چون او، از کارکرد نیروهای نظامی ایران در سوریه دفاع می کند. بوش حمله به افغانستان و عراق را از جمله با بردن «صلح و دموکراسی» به این کشورها توجیه می کرد و آقای تاجزاده می نویسد «فکر می‌کنم که ما ایرانیان… می‌توانیم آینده قابل قبولی را حتی در سوریه رقم زنیم باید بکوشیم که سوریه و یمن و لیبی نیز از امنیت و صلح پایدار برخوردار شوند و صندوق رای را فصل‌الخطاب جامعه خود قرار دهند».
نیروهای نطامی جمهوری اسلامی قرار است «صندوق رای» را به سوریه و یمن و لیبی ببرند. همان صندوقی که در خود ایران به دو جناح حکومتی محدود است.
می پرسد «اگر مخالفان اسد با دخالت خارجی مخالفت می‌کردند، اگر خشونت به‌کار نمی‌بردند» و اگر… و اگر… «چه بسا جنگ داخلی اساسا شکل نمی‌گرفت». در فهرست اگرهای متن حتا یک بار پرسیده نمی شود «اگر اسد تطاهرات اعتراضی و مسالمت آمیز مردم را برای دموکراسی در همان آغاز سرکوب نکرده و به خواست مردم برای دموکراسی تن می داد» چه؟

تونس و سوریه 

متن به روال مبتذل ترین رسانه های زرد در مقایسه تونس و سوریه همه تفاوت ها و تمایزات تاریخی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، ژئوپولیتیکی و… دو کشور را نایده می گیرد تا بر نقش یک عامل تاکید کند: تونس «حکومت تک حزبی و تک‌صدایی» نشد چرا که «نیروهای سیاسی آن اعم از مسلمان و سکولار «بر «توافق» توافق کردند. تا درباره قانون اساسی توافق کنند»
متن می کوشد تا یک نکته اساسی را از چشم خواننده پنهان کند. اگر تونس چنین شده است که او می گوید، نخستین و مهم ترین گام در این مسیر قیام مردم علیه حکومت استبدادی سابق و سرنگونی و براندازی آن بود. آقای تاجزاده گمان می برد این عامل مهم را از ما مخفی کرده است پس به ایران که می رسد از این مرحله مهم می پرد و از ما می خواهد همین چارچوب استبدادی را، که مستبدانه تر از حکومت استبدادی سرنگون شده تونس است، بپذیریم و با آن توافق برسیم.

توافق که با که؟ و در باره چه؟ 

ما غیرخودی ها، که به رغم تفاوت های بسیار نظری و سیاسی و برنامه ای، به مثل چپ یا لیبرال یا چه وچه، در متن خلاصه و چنان در گونی «سکولار» چپانده شده ایم که انگار هیچ برنامه دیگر و هیچ تفاوتی با هم نداریم، ما که حتا اجازه نداریم رمان ها و شعرهای خود را بی سانسور منتشر کنیم، ما که حتا نمی توانیم نهاد صنفی مستقل داشته باشیم چه رسد به حزب های سیاسی یا رسانه مستقل، ما که حتا از حق اعتصاب کردن محرومیم، ما سلب حق شدگان غیرخودی در باره چه و با که به «توافق» برسیم؟
اما مخاطب نویسنده ما نیستیم. او با تلاش برای حفظ نظامی که بر حذف حقوق غیرخودی ها شکل گرفته است، از توافق بین دو جناح حکومتی سخن می گوید. نمونه تونس فقط برای رد گم کردن است.
این پرسش مطرح است که در قانون اساسی «دموکراسی توافقی تونس»، که متن توصیه می کند، بندهائی در باره اختیارات ولی فقیه، شش فقیه شورای نگهبان با حق وتوی مصوبات مجلس، تبعیض علیه همه دین های غیر شیعه، علیه زنان و… هم گنجانده شده است؟

اعتراض مردمی یا دوگانه سازی سوریه ساز؟ 
متن که در آغاز خود را موافق با «حق اعتراض» مردمان وانمود می کرد در ادامه خیزش مردم را ««دوگانه‌سازی‌های سوریه‌ساز»، «پروژه سوری‌سازی» می خواند و در باره واکنش بخش هائی از مردم به خیزش اعتراضی دی ماه می نویسد «جامعه مدنی ایران تسلیم این دوگانه‌سازی‌های سوریه‌ساز نشد»، «بخش بزرگی از ایرانیان… به پروژه سوری‌سازی نه گفتند، و با اینکه جوانان خشمگین و معترض را فرزندان خود می‌دانستند و… اما به دخالت خارجی، به خشونت‌ورزی و به فرقه‌گرایی و دوقطبی‌سازی‌های کاذب و خطرناک قاطعانه نه گفتند»
در خیزش اعتراضی دی ماه مردمان حتا یک حرکت یا شعار به سود «سوری‌ سازی»، «دخالت خارجی، خشونت ‌ورزی، فرقه‌ گرایی و دوقطبی‌ سازی ‌های کاذب و خطرناک» دیده نشد. هیچ نشانی از دخالت خارجی، هیچ اشاره ای حتا به خواست های به حق اقوام نبود. معترضین دست به خشونت نزدند و…
اما در کنار دوقطبی دموکراسی و استبداد، دو قطبی ثروتمندان غارت گر رانت خوار و اکثریت فقیر غارت شده روح بسیاری از شعارها بود. این دوقطبی اما «کاذب» نیست. نویسنده متن که خواهان «مبارزه واقعی با فساد است» برای دیدن واقعیت این دو قطبی می تواند به همجناحی های خود نگاه کند، به وزیران حزب کارگزاران، پسر ژن خوب آقای عارف، خویشان و نزدیکان آقای رفسنجانی و خاتمی، دختر صفدر حسینی، برادران رئیس جمهور و جهانگیری… نگاه کردن به رانت خواران بزرگ جناح مقابل پیشکش.

من هرگز 

«من هرگز تن به تقسیم‌بندی بیشرمانه “ناموس ما”، “ناموس آنها” ندادم» و ناموس همه برای من مهم بوده است.
لابد «هرگز» عضو موثر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نبوده است که در سال های نخست جمهوری اسلامی رهبری و بدنه نیروهای سرکوب را شکل دادند، بازجوئی ها کردند، شکنجه ها کردند، اعدام ها کردند، بمب ها بر سر مردم کردستان فرو ریختند، جلادخانه های اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات، دادستانی انقلاب اوین را برساختند و مدیریت کردند، حتا در اتاق های وزارت ارشاد شلاق زدند. «هرگز» عهده دار مدیریت سانسور در وزارت ارشاد نبوده است، به هنگام قدرت خود و جناح خود، و نه به وقت رانده شدن از قدرت، به اعدام های سال های اول انقلاب، شکنجه ها و اعدام های سال های ۶۰ ، فتوای قتل نویسندگان، کشتارهای سال ۶۷، قتل و سانسور نویسندگان و ناراضیان و… معترض بوده است.
متن با «هرگز» خاکستر بر چشم حقیقت می پاشد اما با «عقلانی» خواندن سرکوب خیزش دی ماه مردمان، افشا می کند که نویسنده متن ، آن جا که نظام به خطر افتد، همان است که بود: عضو موثر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، سانسور چی ارشاد و همکار و همدست سرکوب گران.

برنامه های آینده؟ 

اصلاح طلبان باید «حاکمیت بویژه شخص رهبر و نیز منصوبانش را از اضطراری بودن شرایط آگاه سازند» ــ پیام این جمله؟: «شخص رهبر و منصوبانش» آگاه و مطلع نیستند و آدم بی اطلاع، مسئول و مقصر نیست.
ــ «راه تعامل با جهانیان و نیز با همسایگان در پیش گیرند تا اقتصاد میهن و مردم رونق گیرد».
پیش فرض این رهنمود این است که با پیوستن بیش تر ایران به بازار سرمایه داری جهانی رونق اقتصادی رخ می دهد. آقای تاجزاده لابد نمی داند که در میان کشورهای عضو بازار جهانی هم کشورهائی هستند درگیر بحران اقتصادی حتا در بخش غربی اتحادیه اروپا. نمی داند که رونق اقتصادی سرمایه دارانه (یا در واقع رانتی ـ نفتی) خود به خود به عدالت اجتماعی منجر نمی شود و آن حد از عدالت اجتماعی، که در برخی کشورهای اروپای غربی هست، نه حاصل رونق اقتصادی که حاصل چند قرن مبارزه بی امان کارگران و حزب های چپ است ورنه رونق اقتصادی در آمریکا و چین هم هست.
ــ «اصلاحات که… می‌تواند بدون خونریزی و خسارت‌های بزرگ، استقلال، یکپارچگی سرزمینی، امنیت عمومی و ملی ایران را حفظ کند و مانع حاکمیت اندیشه طالبانی بر آن شود».
در این برنامه حتا اشاره کوچکی به تنظیم اقتصاد بر محور حداقلی از عدالت اجتماعی، متوقف کردن برنامه های نئولیبرالی، تلاش برای کاستن از شکاف فقر و غنا، دموکراسی، حذف ولایت فقیه، آزادی رسانه ها، رفع تبعیض ها از جمله تبعییض علیه غیرخودی ها، دین های غیرشیعه، زنان،.. نیست.
رفسنجانی، خاتمی و روحانی، روسای جمهور مطلوب اصلاح طلبان حکومتی، و نیز رقیب آنان احمدی نژادِ پوپولیست و جناح اصول گرا، مجری برنامه های نئولیبرالی ـ رانتی در ددمنشانه ترین روایت آن بوده و هستند و متن این مهم را دور زده و مدعی است که «حق مردم در اعتراض به فقر و ستم» را به رسمیت می شناسد اما در ادامه متن انحصارطلبی و روحیه مستبد اصلاح طلبی حکومتی و نویسنده را لو می دهد. متن حق مردم معترض را برای تاسیس سازمان ها، اتحادیه ها، حزب ها و نهادهای مستقل (مستقل) خود به رسمیت نمی شناسد و می خواهد که با «درونی‌کردن آن جوانان معترض»، آنان را نیز گرد پرچم اصلاح طلبی حکومتی و در مسیر خواست این جناح ــ لغو نظارت استصوابی ــ بسیج کند.
و….
جمهوری اسلامی در کلیت خود در حل مسائل خود درمانده است. نه فقط متن آقای تاجزاده، که مواضع کنونی و کارنامه دهه های اخیر این جناح و جناح های رقیب آن، سترونی همه جناح های حکومتی را در تولید برنامه و مفاهیم نشان می دهد. جمهوری اسلامی در نزدیک به ۴ دهه گذشته امکانات بالقوه خود را در تطبیق با واقعیت های نو مصرف کرده و به پایان ظرفیت های بالفعل و بالقوه خود رسیده است. این اما بحثی دیگر است که در متنی دیگر بدان می پردازم.

حمایت آناهیتا همتی، بازیگر سینما، از تظاهرات سراسری

«هراس من _باری_ همه مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد».

مستند زیبای ” برای ندا ” ساخته آنتونی توماس

مستند ۶۷ دقیقه ای ” برای ندا ” ( for neda) به کارگردانی Antony Thomas کارگردان آمریکایی، در واقع روایت جنبش سبز از دریچه دوربین موبایلی است که لحظه جان دادن ندا آقا سلطان را ضبط کرده و در اختیار جهانیان قرار می دهد تا به نوشته هفته نامه تایم، جهانیان شاهد پربیننده‌ترین مرگ انسان، در تاریخ بشریت باشند. مرگی که به گفته سازمان عفو بین‌الملل بدنبال چراغ سبزعلی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران در نماز جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ به نیروهای سپاهی، بسیجی و انتظامی برای سرکوب معترضین، روی داد.

این مستند تاثیر گذار درمورد وقایع بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ ایران که تاکنون از بسیاری شبکه های تلویزیونی جهان پخش شده و همچنین به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی در اختیار مخاطبین قرار گرفته به سفارش شبکه تلویزیونی HBO آمریکا، شبکه ای که سالانه چندین مستند از مهمترین وقایع جهان تهیه می کند، ساخته شده و توانسته، برنده هفتادمین جایزه پی بادی در آمریکا  شود. جایزه ای که هر سال به بهترین مستند ساخته شده در آمریکا تعلق می گیرد.

آنتونی تامس، کارگردان فیلم مستند «برای ندا» می گوید هدف او از ساختن این فیلم نشان دادن ندا به عنوان یک دختر عادی و معمولی بود و نه یک مظهر و سمبل انقلاب. سختی داستان در این بود که کسی مانند ندا آقاسلطان که چهره شناخته شده ای نبود، حس متفاوت و غریبی را در ما به وجود می آورد. اما با ساختن این فیلم قصد من ربط دادن و نشان دادن یک زندگی عادی برای ندا بود. می خواستم وقتی کسی در نیویورک این فیلم را می بیند بگوید این دختر می توانست یکی از همسایه های من باشد و من فکر او را می فهمم. او را درک می کنم و می فهمم چرا مبارزه می کرده و چرا نمی توانسته حقارت را تحمل کند.»

مصاحبه با مادر، پدر، خواهر و برادر ندا و فیلم برداری از داخل خانه و اتاق او . همچنین پخش صحنه هایی از رقص او از شاخصه های عالی این فیلم مستند است که با صدای شهره آغداشلو در دو زبان فارسی و انگلیسی روایت می شود. از دیگر همراه کنندگان ایرانی این فیلم می توان از آقایان دکتر آرش حجازی فردی که در آخرین لحظات جان دادن ندا بالای سرش بود، مازیار بهاری روزنامه نگار، رضا دقتی عکاس ، دکترعلی انصاری تفسیر گر وقایع ایران و بانوان رویا و لادن برومند موسسین بنیاد برومند و خانم رودی بختیار روزنامه نگار شاغل در CNN نام برد.

شایان ذکر است این مستند که در مورد ندا آقا سلطان، دختری که به عنوان نماد و سمبل جنبش سبز در ایران و جهان شناخته می شود، ساخته شده تا کنون میلیون‌ها بار دیده شده است
.

پنجم دی ماه سالروز تلخ زلزله ویرانگر شهر بم و درگذشت «ایرج بسطامی» خواننده ی بنام موسیقی ایران است، او که با صدای رسا و ماندگارش، اثرهای ارزشمندی را برای مردم ایران زمین خلق کرد و اینگونه نام خویش را در تاریخ هنر این دیار کهن جاودان و مانا ساخت.

ایرج بسطامی یکم آذر ۱۳۳۶ هجری خورشیدی در شهرستان بم کرمان دیده به جهان گشود، وی دوره ی کودکی خویش را با تشویق پدر و پدربزرگش در راه فراگرفتن آواز و نواختن سازهای گوناگون گذراند و در نوجوانی به منظور یادگیری کامل این فن نزد عمویش یدالله بسطامی نوازنده ی چیره دست کرمان رفت و با سبک استاد عبدالله خان دوامی از استادان برجسته ی موسیقی اصیل ایران آشنا شد.

بسطامی در سال های بعد با یاری حسین سالاری نوازنده ی نامدار این دیار به کلاس آواز استاد محمدرضا شجریان راه پیدا کرد و به فراگیری آواز و ردیف های آوازی پرداخت و با وجود مشکلات راه و مسافت زیاد، هفته ای یک بار به منظور یادگیری آواز از بم به تهران سفر می کرد تا آن که مدتی بعد در محله ی پامنار تهران ساکن شد.

نقطه ی عطف زندگی هنری وی آشنایی با پرویز مشکاتیان نوازنده ی مشهور سنتور بود که از آن پس همکاری های او با گروه عارف به سرپرستی مشکاتیان آغاز شد. ایرج بسطامی در کنار این استاد چیره دست توانست فن تلفیق شعر و موسیقی را فرا گیرد و آلبوم «افشاری مرکب» نخستین اثر ایرج بسطامی، نتیجه ی آشنایی وی با پرویز مشکاتیان بود و اینگونه فعالیت های او به صورت رسمی شروع و به جامعه ی هنرمندان ایران زمین معرفی شد.

پرویز مشکاتیان درباره ی آشنایی خود با این خواننده ی دیار کرمان می گوید:«اولین بار ایرج بسطامی را در منزل محمدرضا شجریان دیدم… به خاطر شرایط اجتماعی آن زمان به خواننده های بیش تری با صداهای متفاوت نیاز داشتیم. من پشت در کلاس آواز استاد شجریان نشسته بودم تا هنرجوها مرا نبینند. از آن جا بود که از صدای بسطامی خیلی خوشم آمد. صدای خوبی داشت و مثل همه آدم های کویر نشین آدم خیلی مهربان و خوبی بود، بعد از کلاس مدتی با او صحبت کردم تا با نقطه نظراتش درباره ی هنر، آواز و انگیزه ی خواندش آشنا شوم…»

پس از پخش نخستین آلبوم ایرج بسطامی، صدای دلنشین او مورد استقبال مردم قرار گرفت و انگیزه وی را برای ادامه راه بیشتر کرد. آوازهای او بر پایه ی سنتور بود و در «گام های بلند» مهارت ویژه ای داشت و هنوز هم ترانه های دشتی وی در سراسر ایران از شهرت بسیاری برخوردار است.

خواننده ی بزرگ دیار کرمان با هدف برگزاری کنسرت های گوناگون به همراه گروه عارف و پرویز مشکاتیان به اروپا سفر کرد که این امر مسیر موفقیت های بعدی او را هموارتر ساخت.

ایرج بسطامی در اوج فعالیت هنری بود که برادرش نصرت الله بسطامی به دیار حق شتافت و به همین دلیل او به بم بازگشت و سرپرستی خانواده ی برادرش را بر عهده گرفت.

وی بسیار فروتن بود و به دور از جنجال و هیاهوی هنری در زادگاه خویش به آموزش آواز جوانان محروم و با استعداد بم مشغول شد.

اثر «بوی نوروز» از یادگارهای به یادماندنی موسیقی ایران است که حاصل همکاری ایرج بسطامی با گروه دستان بود و مژده بهار، افق مهر و وطن من از آلبوم های نخستین این هنرمند ایرانی محسوب می شوند.

او با همکاری کیوان ساکت، آلبوم «فسانه» و با کورش متین، اثر «سکوت» و با حسین پیرنیا، «تحریر خیال» را خلق کرد.

ایرج بسطامی آلبوم های دیگری همچون بی کاروان کولی، خانه بوی گل گرفت، رقص آشفته و حال آشفته را با کمک بزرگان موسیقی ایران به هنردوستان تقدیم کرد.

ایرج بسطامی در آلبوم رقص آشفته با ترجیع بند «من ماندم تنهای تنها» بیش از پیش شناخته شد و تصنیف «دلم ای وای دل» سروده ی خواجوی کرمانی و خوش نوای بی نوا از جمله آثار او است که با استقبال دوستدارانش رو به رو شد. وی آلبوم «وطن من» را با شعر ملک الشعرای بهار تهیه کرد و تصنیف آن مربوط به آهنگی از پرویز مشکاتیان است.

اوج فعالیت های هنری ایرج بسطامی در دوره ی میانسالی وی بود و این خواننده ی پرآوازه در ۱۴ سال تلاش در عرصه هنر ۱۱ آلبوم ماندگار از خود برجای گذاشت. ایرج بسطامی در کنار برخورداری از صدایی رسا و مستقل، شخصیت و هویت آوازی منحصر به فردی داشت.

ایرج بسطامی همچنان در راه پیشرفت هنر این مرز و بوم در تلاش بود که در سحرگاه پنجم دی ۱۳۸۲ هجری خورشیدی، زمین لرزه یی مهیب بم و شرق استان کرمان را به لرزه انداخت و رخدادی تلخ و سهمگین از خویش برجای گذاشت و مردم دیار کرمان را به کام مرگ کشاند که یکی از قربانیان این زلزله ایرج بسطامی خواننده ی توانای ایران زمین بود و مردم را غرق در غمی بزرگ کرد. حادثه ای ناگوار که هنوز هم ثمره ی آن از چهره ی شهر بم پاک نشده و یادگاری ناخوشایند از غرش زمین است.

پس از درگذشت ایرج بسطامی، بنیاد فرهنگی هنری بسطامی با تلاش و کوشش خواهر و برادر وی شکل گرفت تا نام آشنای وی با صدای گرمش همواره در میان مردم ایران زنده و جاودان باشد. از فعالیت های این بنیاد می توان به برگزاری مراسم نکوداشت استاد پرویز مشکاتیان و ایرج بسطامی اشاره کرد.

به بهانه زادروز داریوش رفیعی خواننده توانای ایرانی

داریوش رفیعی، خواننده توانای موسیقی ایران که آثار ماندگاری چون «زهره» و «گلنار» را خوانده است، در ۳۱ سالگی و در اوج محبوبیت و شهرت درگذشت. افسانه‌های بسیاری درباره زندگی و روابط او می‌گویند.

«روزی قرار بود که پرویز یاحقی دو صفحه برای «موزیکال کمپانی» به مدیریت عشقی ضبط کند و یک روی صفحه چهار مضراب سه گاه داریوش رفیعی باشد که طرفداران زیادی داشت. رفیعی گفته بود که من هم می‌آیم و ضرب چهار مضراب را اجرا می‌کنم. آن روز من و بیژن ترقی هم با پرویز یاحقی به منزل رفیعی رفتیم تا به منظور ضبط او را با خود ببریم. ساعت در حدود ۲ یا ۳ بعدازظهر بود که به منزل رفیعی رسیدیم. دیدیم هنوز خواب است و سراپای ملحفه‌ای که روی خود انداخته بود، از شدت مگس سیاه شده بود. اعتیاد زندگی او را تباه کرده بود. آن جوان خوش‌اندام و آزاده و مردم‌دوست از زندگی پریشان خود به عذاب آمده بود و به راستی در اواخر زندگی کوتاهش تحمل فرو ریختن شخصیتش را نداشت و مرگ را استقبال می‌کرد و دیدیم که چنین شد. به هر حال آن روز به استودیوی موزیکال کمپانی رفتیم و پرویز چهار مضرابش را اجرا کرد و چقدر هم خوب خواند.»

اینها را اسماعیل نواب‌ صفا (ترانه‌سرا) به عنوان یک خاطره از داریوش رفیعی تعریف کرده است؛ خواننده‌ای که روزگاری تمام لاله‌زار جولانگاه او و ماشین قرمز مدل‌بالایش بود. او که داستان‌های عاشقانه‌اش هنوز که هنوز است پر از افسانه و شور به نظر می‌آید. مرگ غم‌انگیزی داشت و زندگی پرهیاهو و عجیبی.

درست یک قرن پیش در کرمان به دنیا آمد. فرزند لطفعلی رفیعی، نماینده مردم بم در مجلس شورای ملی. بر خلاف پدر از همان ابتدا زندگی خود را بر اساس هنر برنامه‌ریزی کرد. ابتدا با بدیع‌زاده آشنا شد و از طریق او به رادیو راه یافت. رفیعی به صدا و شیوه خوانندگی بدیع‌زاده به خصوص گشاده‌رویی و مهربانی او علاقه بسیار داشت و بدیع‌زاده هم به قدری او را دوست داشت که داریوش در واقع جزو افراد خانواده او درآمده بود و اغلب شب‌ها و روزها در خانه او به سر می‌برد. او بعدتر با مصطفی گرگین‌زاده و مجید وفادار آشنا شد که حاصلش «زهره»، «شب انتظار» یا همان «شب به گلستان تنها منتظرت بودم» و همچنین «گلنار» شد. او به خواندن اشعار محلی رغبت زیادی نشان می‌داد. صدایش گرفتگی و شور و حال مخصوصی داشت و در آوازهایش تحریرهای کمی شنیده می‌شود. داریوش رفیعی خیلی زود به شهرت رسید.

اسماعیل نواب صفا در کتاب خاطرات هنری خود با نام «قصه شمع» نوشته است: «پر از شوق و شور جوانی بود. قلبی به روشنی آفتاب داشت. وجودش سرشار از احساس بود. قامتی رسا و متناسب داشت. چهره‌اش مصداق سبزه کشمیر بود که صدها دل را به زنجیر عشق کشیده بود. با لهجه غلیظ و شیرین کرمانی سخن می‌گفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت. تازگی به تهران آمده بود و کسی او را نمی‌شناخت. سن عمرش بیش از ۲۱، ۲۲ سال را نشان نمی‌داد. در حرکاتش تصنع و تکلف دیده نمی‌شد. در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ خیابان‌های استانبول، نادری و لاله‌زار مجلل‌ترین و آراسته‌ترین خیابان‌های تهران بود. آن جوان سبزه‌رو و پرشور کرمانی ماشین قرمز رنگی داشت و گاه از ساعت ۱۰ بامداد که گردش یا خرید یا استراحت در خیابان‌های لاله‌زار، استانبول و نادری آغاز می‌شد، با اتومبیل زیبای خود در آن خیابان‌ها جولان می‌داد. کمتر کسی او را می‌شناخت ولی بعد از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ که بعضی شب‌ها در رادیو آواز می‌خواند، مردم به تدریج با نام داریوش رفیعی آشنا شدند. پدرش لطفعلی رفیعی در دوره ۱۴ مجلس شورای ملی از شهر بم به نمایندگی انتخاب شده بود و خانه‌کوچ به تهران آمده بودند. داریوش که در سال ۱۳۲۹ به وسیله دوست و استادش بدیع‌زاده به طور مستمر در رادیو ایران برنامه اجرا می‌کرد. سنی حدود ۲۳ سال داشت. در دبیرستان دارایی درس می‌خواند ولی از سال‌هایی که صدای گرم و دلپذیرش او را به شهرت رساند، ادامه تحصیل را رها کرد.»

او در اوج شهرت بر اثر تزریق آمپول آلوده به کزاز مبتلا شد. بیژن ترقی درباره آخرین ساعات حیات رفیعی می‌گوید: «صبح دوم بهمن بود. برف سنگینی می‌بارید و با اتومبیل خودمان از جاده قدیم شمیران به سوی شهر می‌آمدیم. به ابتدای کوچه فردوس محل اقامت داریوش رسیدیم. دیدیم او به همراه مادرش به انتظار رسیدن اتومبیلی در کنار خیابان ایستاده است. بلافاصله توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار شوند تا به شهر برویم. داریوش در حالی که از درد به خود می‌پیچید، در کنار من قرار گرفت و به درخواست آنها به سوی بیمارستان حرکت کردیم. ظاهرا بعد از تجویز آقای دکتر متوجه شده بودند که این درد کزاز است و باید واکسن بزنند. پیشنهادی که آقای لاریجانی، مدیر داروخانه عدالت داده بود و مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود. بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این دکترها و اشتباهاتی که مرتکب می‌شوند، وجود ندارد. به هر صورت کار از کار گذشته بود. داریوش با همان حال نزار گفت: «بیژن این آخرین باری است که برف و باریدن برف را می‌بینم. دیگر زندگی من به پایان رسیده.» دلداری دیگر چه فایده‌ای داشت. به بیمارستان رسیدیم، فورا تشخیص کزاز دادند. او را در اتاقی بستری کردند که همه پرده‌هایش سیاه رنگ بود. به علاج پرداختند ولی دیگر سودی نداشت. اتاق بیمارستان پرده سیاه و به این ترتیب بود که زندگی جوانی در ۳۱ سالگی به طرزی عبرت‌آموز و تاثرانگیز به پایان رسید. او را در آرامگاه مرحوم ظهیرالدوله به خاک سپردند.»

سخنان «بهرام عکاسه» پدر ژئوفیزیک ایران/ ایمان دارم تهران روزی نابود می‌شود!

سخنان «بهرام عکاسه» پدر ژئوفیزیک ایران و پروفسور زلزله‌شناسی در برنامه رشیدپور که هیچ‌کجا پخش مجدد نشد: ایمان دارم تهران یک روزی نابود خواهد شد اما زمانش را هیچکس نمیتواند پیش بینی کند.

زلزله پدیده‌ای زمینی است و خرافاتی نیست.

این تصاوری را مقایسه کنید!

تصویر بالا، خودروی مصدق در احمدآباد است که نفت را در ایران ملی کرد.

تصویر پایین، آدامس الکس فرگوسن سرمربی سابق منچستر است که از دهانش تف کرده و در موزه ای در انگلیس نگهداری می‌شود!

نابغه موسیقی که صدایش مثل هیچ‌کس نبود!

تاج اصفهانی مردی که محمد‌رضا شجریان در وصفش می‌گوید: شادروان تاج مردی بود سلیم النفس و با مناعت طبع هرگز در طول مدت زندگی اش به خاطر مال دنیا و مسائل مادی به کسی کرنش نکرد و به این خاطر مدح کسی را نگفت و از همه تعریف و تمجید می کرد و همه را با نام خیر یاد می کرد، شاید کسی به خاطر نداشته باشد که او حتی یک بار از کسی گلایه کند و یا از کسی بد بگوید او حتی اگر از کسی رنجشی می دید و خاطرش آزرده می شد، این رنج و آزردگی را با سکوت بزرگوارانه ای تحمل می کرد. تاج از استادانش با احترام فراوانی یاد می کرد. با دوستانش با مهربانی و عطوفت رفتار می کرد و حتی تا آخرین روز های عمرش به اغلب دوستانش سرکشی و احوال پرسی می کرد.
جلال‌الدین تاج اصفهانی در سال ۱۲۸۲ در اصفهان متولد شد. پدرش شیخ اسماعیل معروف به تاج‌الواعظین بود که تا حدی با دستگاه‌هایموسیقی سنتی ایرانی آشنایی داشت. تاج در ده سالگی نزد پدر و استادانی چون سید عبدالرحیم اصفهانی، نایب اسدالله، میرزاحسین ساعت ساز(خضوعی)، میرزا حسین عندلیب، حبیب شاطرحاجیبه دانش اندوزی پرداخت. او همیشه از اساتیدش به نیکی یاد می‌کرد و در مورد “سید عبدالرحیم اصفهانی” می گفت: صوت داود نبی در حنجره و صدای استاد مرحوم آسید رحیم تجلی میکرد و ممکن نیست کسی دیگر بتواند مانند او به این خوبی بخواند. جز این دو نفر تاج با سعهء صدر ومناعتی که داشت و اصولا هر خواننده ای را تشویق می کرد از خوانندگان هم زمانش نیز از جمله به این استادان ارادت داشت و از آنان و آوازشان به نیکی یاد می کرد:وی به اشعار سعدی علاقه زیادی داشت و گزیده‌هایی از اشعار سعدی و دیگر شاعران را حفظ بود و در هنگام اجرای آواز به تناسب زمان و محیط از آن اشعار استفاده می‌کرد.
او از همان سال ۱۳۱۹ (در این سال اولین فرستنده‌رادیویی در ایران در محل بی‌سیم در جاده قدیم شمیران افتتاح گردید) همکاری با رادیو را آغاز کرد و از ۱۳۲۸ به همکاری با رادیو اصفهان پرداخت. تاج ضمن خوانندگی، سرپرست نوازنندگان رادیو اصفهان شد. وی در رادیو اصفهان به اجرای برنامه‌هایی با تار اکبرخان نوروزی و برنامه آموزش گوشه‌های دستگاه‌های موسیقی ایرانی پرداخت.
شاگردان تاج اصفهانی
تاج بر خلاف اینکه استادان انگشت شماری داشت، شاگردانش فراوان بودند. او در تعلیم با لطف پدرانه‌ای که داشت با اصرار هر کسی را که حتی دو دانگ صدا داشت تشویق به خواندن می‌کرد. برخی از شاگردان برجسته او آقایان محمد رضا شجریان، حسین خواجه امیری( ایرج) علی‌اصغر شاه‌زیدی،عسگرى آقاجانیان میرى، محمد تقی سعیدی ولاشانی ،فضل الله شاهزمانی، سید رضا طباطبایی کربکندی، علی‌رضا افتخاری، مرتضی شریف، ناصر یزدخواستی، رضا قرنیان اصفهانی ، حمیدرضا نوربخش ، نصر الله معین(معین) را می‌توان نام برد.
سرانجام جلال الدین تاج اصفهانی در بامداد ۱۳ آذر ماه ۱۳۶۰ و در سن ۷۸ سالگی در منزل پدری درگذشت. آرامگاه او در تخت فولاد اصفهان قرار دارد. هرچند حکومت جمهوری اسلامی به واسطه عنادِ مدامی که با موسیقی دارد دشواری‌های بسیاری را برای بزرگ‌داشت آن هنرمند بوجود آورد و حتی تا سال ۱۳۷۵ اجازه ساخت مقبره برای ایشان را نداد، اما در شب سومین روز فوت او عده ی کثیری از مردم هنر دوست و هنرمند اصفهان شرکت داشتند طوری که فضای مسجد به طور مداوم پر و خالی می شد. در آن شب کسایی نی می زد و گریه می کرد. همراه ناله های نی همه شیون می کردند.

در همان حال استاد دکتر شفیعی به مناسب حال حضار مجلس خطاب به تاج گفت:
سلک جمعیت ما بی تو گسسته ست زهم
ما که جمعیم چنینیم تو تنها چونی

استاد محمدرضا شجریان نقل می‌کند:
«آخرین باری که در محضر این هنرمند بزرگوار بودم، چهاردهم آبان ۱۳۶۰ درست یک ماه قبل از درگذشت ایشان به اتفاق استاد حسن کسایی و آقای محمد موسوی (نوازنده نی و شاگرد حسن کسایی) آقای پرویز مشکاتیان (نوازنده سنتور) آقای ناصر فرهنگ فر مهر، آقای منوچهر غیوری (شاگرد وفادار کسایی) شاطر رمضان و چند تن دیگر از هنر دوستان تهرانی و اصفهانی کلبه محقر مرا به قدوم شریف خود آراسته بودند. در آن روز کسایی برای شادروان تاج که خیلی افسرده به نظر می رسید با نی، دشتی در آمد کرد و تاج با غزلی از سعدی به این مطلع:
تاجم نمی فرستی تیغم به سر مزن / مرهم نمی گذاری زخمم دگر مزن
آوازی با نهایت قدرت تاثیر خواند که در حقیقت عقده گشایی دا آزردگی هایش بود. پس از فرود آواز ایشان تکلیف کردند که چیزی بخوانم من هم اطاعت امر استاد کرده چند بیتی خواندم که طبق معمول مورد ستایش و لطف پدرانه ایشان قرار گرفتم.»

«آتش دل» ، «به اصفهان رو» و «بهار من» نام تصنیف های معروفی از استاد تاج اصفهانی است، او همچنین اذان را در دستگاه بیات ترک اجرا کرده است. به گزارش روابط عمومی مؤسسۀ فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، در سفری که جلال الدین تاج اصفهانی، خوانندۀ سر‌شناس موسیقی سنتی به سوریه داشته است، با امام موسی صدر دیداری دارد و در آن، تاج اصفهانی در حضور امام موسی صدر آواز می‌خواند که فایل صوتی آن در ادامه می‌آید.
یادش گرامی

بیم و امید در کرمانشاه…

پس از گذشت چندین روز از زمین‌لرزه‌ کرمانشاه که در بسیاری از استان‌های غربی کشور خسارات و آسیب‌های جانی و مالی زیادی بوجود آورد ، با وجود ویرانی ها زندگی در این روستاها، هرچند به تلخی ادامه دارد و مردم همچنان با نگاهی نگران به آینده به زندگی ادامه میدهند و نیازمند یاری دولت و مردم هستند.

به بهانه‌ی زادروز«کیهان کلهر» آقای کمانچه‌ی دنیا

کیهان کلهر نوازنده کمانچه و ‌آهنگساز در سال ۱۳۴۲ در خانواده‌ای کرمانشاهی و موسیقی دوست در تهران به دنیا آمد

کار موسیقی را از پنج سالگی به صورت آزاد شروع کرد. دوازده ساله بود که به صورت حرفه‌ای به موسیقی پرداخت و در سیزده سالگی با ارکستر رادیو تلویزیون کرمانشاه شروع به همکاری کرد.
کلهر مدتی کوتاه با گروه شیدا در مرکز هنری «چاووش» همکار بود. در هفده سالگی مقیم ایتالیا شد و سپس به نیت ادامه تحصیل راهی کانادا شد و در رشته آهنگسازی از دانشگاه کارلتن اتاوا فارغ‌التحصیل شد.
کلهر ابتدا با گروه دستان کار جدی خود را آغاز کرد که حاصل آن اجرای کنسرتی در تالار وحدت در سال‌های اولیه دهه هفتاد بود با آواز ایرج بسطامی که بعدها آلبوم این کنسرت هم انتشار عمومی یافت. اما کلهر با آلبوم شب، سکوت، کویر، با آواز استاد محمد رضا شجریان به شهرتی خاص دست پیدا کرد. ارکستراسیون و سازبندی مناسب و ابتکاراتی که وی در این کار صرف کرد، آن را به یکی از شاخص ترین و پرفروش‌ترین آلبوم‌های دو دهه اخیر تبدیل کرد.
وی در این کار از هنرمندان موسیقی نواحی ایران همانند زنده‌یادحاج قربان سلیمانی و علی آبچوری و حسین ببی استفاده کرد.
کلهر برای شناساندن موسیقی ایرانی به غیر ایرانی‌ها تلاش بسیاری کرده است، همکاری وی با هنرمندان هندی از جمله «شجاعت حسین خان» در مجموعه غزل ۱ و ۲ و ۳ کوارتت کرونوس (Kronos Quartet) (جاده ابریشم)، یویو ما و ارکستر فیلارمونیک نیویورک وی را به هنرمندی جهانی تبدیل کرده است و شنوندگان زیادی در بین غیرایرانی‌ها دارد.
او معتقد است: «موزیسین ، موسیقی‌دان یا موسیقی‌شناس باید به ریاضیات، تاریخ و ادبیات آشنا باشد.»
اجرای کنسرت‌های مستقل به صورت بداهه‌نوازی و همراهی با محمدرضا شجریان، حسین علیزاده و همایون شجریان اغلب فعالیت‌های این هنرمند نامی است . پنج آلبوم زمستان است، بی تو به سر نمی‌شود، فریاد، ساز خاموش و سرود مهر حاصل این همکاری است.
وی همراه با نوازندهٔ باقلامای ترکیه اردال ارزنجان کنسرت‌هایی را هم در مناطق مختلف جهان در حال اجرا دارد و آلبومی نیز با این نوازنده ترک به نام The Wind در شرکت ECM ارائه کرده است.
از جمله آثار دیگر وی می‌توان به آلبوم نخستین دیدار بامدادی که کمانچه نوازی و بداهه نوازی کلهر در دستگاه چهارگاه با تمبک پژمان حدادی است اشاره کرد.
در آینه آسمان که حاصل همنوازی وی با تنبور علی اکبر مرادی، نوازنده نامدار تنبور کرمانشاه است از دیگر کارهای کلهر به شمار می‌رود.
از دیگر آثار وی می‌توان به شب‌های فیروزه‌ای نیشابور به همراه یویوما ،موسیقی برای فیلم جادهٔ ابریشم به همراه یویوما، باد (در ایران با نام: تا بی‌کران دوردست) به همراه اردال ارزنجان موسیقی‌دان ترک که در خارج از ایران توسط شرکت ECM و با نام The Wind انتشار یافته است.
باران به همراه استاد شجاعت حسین خان و ساندیپ داس که در خارج از ایران با نام The Rain و توسط شرکت ECM انتشار یافت و نامزد جایزه گرمی نیز شد.
شهر خاموش به همراه کوارت زهی بروکلین رایدر آخرین اثر کلهر است که اوایل امسال به بازار موسیقی عرضه شد.

حضور سپنتا نیکنام عضو شورای شهر یزد برای کمک به زلزله زدگان در کرمانشاه

حضور سپنتا نیکنام عضو شورای شهر یزد برای کمک به هموطنان زلزله‌زده در کرمانشاه
سپنتا به کرمانشاه آمده تا کمک زرتشتیان عزیز شهر یزد را به دست مردم برساند.

سپنتا نیکنام در سال ۱۳۹۶ با ۲۲۰۰۰ رای وارد شورای شهر یزد شد، اما با شکایت علی اصغر باقری، نامزد اصولگرا و شکست خورده انتخابات از نیکنام به دلیل زرتشتی بودن او، شعبه ۴۳ دیوان عدالت اداری در حکمی عضویت او را به دلیل مسلمان نبودن معلق کرد.

علی اصغر باقری، در انتخابات سال ۱۳۹۶ شکست خورده بود و با ۷۷۰۷ رأی، نفر چهل و پنجم انتخابات شده بود. نیکنام هم اکنون در جلسات شورا شرکت نمی‌کند

کمک‌های مردم پیرانشهر به زلزله‌زدگان

جمع آوری کمک های مردمی بازارچه پیرانشهر به زلزله زدگان کرمانشاه

تسلیت به هم میهنان کرمانشاهی

تسلیت به هم میهنان کرمانشاهی
امروز همه کشور کنار شماست
همه در این غم بزرگ شریکیم

کارتن از مهدی احمدیان

کفش ویژه پیاده‌روی اربعین با محتوای ضد استکباری رسید!

این کفش را «کانون فرهنگی راه انقلاب اسلامشهر» تهیه و به بازارعرضه کرده است. زیر این کفش پرچم اسراییل تعبیه شده است!

به بهانه سالروز درگذشت فریدون مشیری، شاعر شعرهای ناب!

امروز سالروز مرگ فریدون مشیری‌ شاعر معاصر است
عبدالحسین زرین‌کوب در بارهٔ شعر مشیری می‌نویسد: «در طی سالها شاعری، فریدون از میان هزاران فراز و نشیب روز، از میان هزاران شور و هیجان و رنج و درد هرروزینه آن چه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران می‌سپارد و به قلمرو افسانه‌های قرون روانه می‌کند. چهل سالی – بیش و کم – هست که او با همین زبان بی‌پیرایهٔ خویش، واژه واژه با همزبانان خویش همدلی دارد…زبانی خوش‌آهنگ، گرم و دلنواز. خالی از پیچ و خم‌های بیان ادیبانهٔ شاعران دانشگاه‌پرورد و در همان حال خالی از تأثیر ترجمه‌های شتاب‌آمیز شعرهای آزمایشی نو راهان غرب.»

فریدون مشیری در سی‌ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد.
مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. سروده‌های نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامه‌خوانی‌های پدرش شکل گرفته که از آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست :
چرا کشور ما شده زیردست
چرا رشته ملک از هم گسست
چرا هر که آید ز بیگانگان
پی قتل ایران ببندد میان
چرا جان ایرانیان شد عزیز
چرا بر ندارد کسی تیغ تیز
برانید دشمن ز ایران زمین
که دنیا بود حلقه، ایران نگین
چو از خاتمی این نگین کم شود
همه دیده‌ها پر ز شبنم شود

انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. (در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ نیروهای شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، از زمین و هوا به ایران حمله کردند و شهرهای سر راه را اشغال کردند و به سمت تهران حرکت کردند. ارتش ایران به سرعت متلاشی شد. رضاشاه با فشار متفقین به خصوص بریتانیا ناچار به استعفاء شد. متفقین پس از مدت‌ها کشمکش با روس‌ها بر سر نوع حکومت جدید ایران، بالاخره در انتقال سلطنت به پسرش -محمدرضا- که ولیعهد او نیز بود، به توافق رسیدند.)
شعر معروف گرگ را با اجرای خود مشیری با هم بشنویم.

موسیقی خراسانی «دختر قوچانی» با صدای ماندگار شهلا سرشار

موسیقی محلی
خراسانی
«دختر قوچانی» با صدای شهلا سرشار
آفتاب سر کوه نور افشونه ، سماور جوشه
‎یارم تنگ طلا دوش گرفته ، غمزه می فروشه

عحب صاحب جماله دلبر ما، دختر قوچانی
‎مثال برگ گل بو میمانه او، دختر قوچانی

یک دونه انار ، دو دونه انار ، سیصد دونه مروارید
می شکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی
می شکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی

آی ….
آفتاب سر کوه نور افشونه ، سماور جوشه
یارم تنگ طلا دوش گرفته ، غمزه می فروشه

عحب صاحب جماله دلبر ما ، دختر قوچانی
مثال برگ گل بو میمانه او، دختر قوچانی

یک دونه انار ، دو دونه انار ، سیصد دونه مروارید

می شکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی
می شکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی

آی …
نگارم بر لب بوم اومد و رفت ، چاره ندارم
که یارم طلا جون اومد و رفت ، چاره ندارم

چراغو پر کنید از روغن گل ، چاره ندارم
که یارم چشم گریون اومد و رفت ، چاره ندارم

یک دونه انار ، دو دونه انار ، سیصد دونه مروارید‎
می شکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی
می شکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی