کروبی به خامنه‌ای: پاسخگو باش

مهدی کروبی، یکی از رهبران اعتراضات که از هفت سال پیش تاکنون در حصر خانگی‌ است در نامه‌ای سرگشاده به علی خامنه‌ای، از رهبر جمهوری اسلامی خواسته است که به جای انتقاد از دیگران پاسخگوی اشتباهاتش باشد.

نامه سرگشاده مهدی کروبی به رهبر جمهوری اسلامی ایران را سحام‌نیوز منتشر کرده است. مهدی کروبی خطاب به علی خامنه‌ای می‌نویسد:

«با توجه به میزان حضور و نفوذ‌تان در بالاترین لایه قدرت نظام باید بپذیرید که وضعیت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی امروز کشور نتیجه مستقیم سیاست‌های راهبردی و اجرایی شماست.»

و سپس نهادهایی را که زیر نظر مستقیم علی خامنه‌ای اداره می‌شوند، بررسی می‌کند:

  • مجلس خبرگان – یک مجلس فرمایش

مجلس خبرگان را در عمل به زیر مجموعه دفتر رهبری تبدیل کردید که تنها وظیفه سالانه‌اش ثناگویی است. حضور شما در جایگاه رهبری همراه شد با حذف بخش مهمی از نیروهای انقلاب.

مجلس خبرگان در دور باطلی قرار گرفت و شورای نگهبان که پیش از بازنگری قانون اساسی حتی حق نظارت بر انتخابات خبرگان رهبری را هم نداشت، حیات و ممات این رکن مهم قانون اساسی را به دست گرفت و خروجی آن شد مجلسی فرمایشی که تنها وظیفه سالانه‌اش ثناگویی است.

به‌راستی برخی چه رویاهایی برای خبرگان در سر دارند که برای تحقق آن رویاها همه باید در این مسیر ذبح شوند؟

  • سپاه و بسیح

جنابعالی سپاه و بسیج را وارد فعالیت‌های سیاسی و اقتصادی کردید که نتیجه فاجعه‌آمیز آن این روزها بر همه روشن است.

رفتار سیاسی تعدادی از فرماندهان سپاه نتیجه‌ای جز بی‌ثباتی سیاسی و ایجاد فضای استبدادی و حذف حاکمیت مردم و در نهایت نفی جمهوریت نظام در برنداشته است.

در حوزه اقتصادی انحصارطلبی آنان [سپاه و بسیج] ناشی از حذف مناقصه‌های عمومی، واگذاری‌های غیر قانونی صنایع بزرگ و کلیدی کشور، فساد‌‌های تاریخی آفریده است.

در حوزه امنیت داخلی سپاه بدون هیچ‌گونه نظارت و پاسخگویی کارهای موازی وزارت اطلاعات انجام می‌دهد و متعرض حقوق بنیادین مردم می‌گردد.

خروجی اصرار بر دخالت سپاه در امور سیاسی، فرهنگی، امنیتی و اقتصادی چه بوده است؟ آیا حضرتعالی نباید در قبال خروجی تأسف‌انگیز دخالت‌های سپاه پاسخگو باشید؟

اینجانب بارها در مصاحبه‌ها، صحبت‌ها و نامه‌هایم بر عدم دخالت نهادهای نظامی در سیاست تأکید کردم اما آنها در خرداد ۸۸ کار خود را کردند و من هم هزینه‌های مخالفت‌ علنی‌ام با اسکله‌های غیر قانونی و دخالت‌های سپاه و بسیج در سیاست و اقتصاد را پرداختم.

انتخابات۸۴ در سایه انحصارطلبی افراد پرنفوذ جریان اصلاحات و ضعف وزارت کشور و انفعال دولت اصلاحات در صیانت از آرا مردم، سپاه وبسیج در دوره اول به محوریت فرزند شما در انتخابات به نفع یکی از نامزدها عمل کردند.

  • شورای نگهبان:

فردی نظیر جناب  [احمد] جنتی نزدیک به ۲۵ سال در کسوت دبیری شورای نگهبان، بی‌رحمانه با آبروی افراد بازی‌ کرده است. کند ذهنی، عجول بودن در تهمت زدن به افراد و دست بردن در انتخاب مردم ویژگی منحصر به فرد این عضو کهنسال شورای نگهبان است.

  • حوزه‌های علمیه

برای آبروی روحانیت شیعه از شما می‌خواهم به دخالت نهادهای امنیتی و حکومتی در حوزه‌ها پایان دهید.

حوزه‌ها به پول حاکمیت آلوده شده‌اند و در کنار آنان مراکزی با نام‌های مقدس از بودجه عمومی کشور رقم‌های نجومی دریافت می‌کنند.

  • مهندسی انتخابات

خواستم جلوی آقازاده را بگیرید که نگرفتید و سال ۸۸ دیدید که او در جریان کودتای انتخاباتی چه بلایی سر نظام و انقلاب آورد. اگر در آن روزها امام مجتبی اشکال کرده بودم رأی بیش از پنج میلیون اینجانب در سال ۸۴ و در انتخابات ۸۸ به آمار مضحک ۳۰۰ هزار تنزل پیدا نمی‌کرد در حالی که در سال ۸۴ در یازده استان نفر اول بودم و تنها در استان لرستان ۴۵۰ هزار رای آورده بودم.

[با اشاره به اعلام پیروزی زودهنگام محمود احمدی‌نژاد از سوی رهبر جمهوری اسلامی] فردای انتخابات وقتی مردم در شوک تقلب و مهندسی انتخابات بودند پیام تبریک زودهنگام صادرکردید و برای ماندن او در قدرت همه اعتبار نظام و آبروی هزار ساله روحانیت را هزینه کردید.

در نماز جمعه ۲۹ خرداد، به جای شنیدن صدای معترضین به زبان تهدید سخن گفتید و تمام‌قد از نتیجه مضحک انتخابات دفاع کردید و نظر خود را به آقای احمدی‌نژاد نزدیک‌تر از همه دانستید. بر رقبایش به تندی تاختید که در مناظره‌ها به رئیس جمهور محترم، انگ دروغگویی و خرافاتی می‌زنند.

[ با اشاره به رد صلاحیت محمود احمدی‌نژاددر انتخابات ریاست جمهوری ۹۶] آیا به راستی جایگاه رهبری این است که روزی کسی را اینچنین به قدرت برسانند و روز دیگر همان فرد را از اعمال یک حق ساده محروم کنند؟

وقتی آقای روحانی با ۲۴ میلیون رأی مردم انتخاب شد، فرمودید: تخلف در انتخابات مناسب نظام جمهوری اسلامی نیست و مسئولان باید این موارد را با جدیت دنبال کنند. این تناقض آشکار را چگونه پاسخ می‌دهید؟ در ۸۸ در مقابل مردم قرار می‌گیرید و با تحکم با آنان سخن می‌گویید و امکان تقلب را از اساس منتفی می‌دانید. اما وقتی نامزد مورد نظرتان با نظارت و دخالت کامل حامیانش در شورای نگهبان با اختلافی فاحش شکست می‌خورد از برخورد جدی مسئولان با تخلف سخن می‌گویید؟

  • اعتراضات سراسری

این نوع زیستن زیبنده مردم بزرگ و صبور ایران نیست. به جای تکرار اتهام ارتباط با دشمن و برخوردهای قهرآمیز و سخت‌گیرانه سخن آنان را با جان و دل گوش دهید.

سه دهه است که شما در رأس نظام قرار دارید و هنوز هم از جایگاه یک اپوزسیون سخن می‌گویید. در این سه دهه بخش مهمی از نیروهای اصیل انقلاب را کنار گذاشتید تا سیاست‌های مورد نظرتان را اجرا کنید و امروز با نتایج همان سیاست‌ها مواجه هستید.

اعتراض‌های اخیر در شهرهای مختلف علیه ظلم و فساد و تبعیض زنگ خطری است که هرچه زودتر باید آن را دریابید و دغدغه‌های معیشتی مردم را مورد توجه قرار دهید.

کارتل‌های اقتصادی به حیات خلوت برخی افراد تبدیل شده که هیچگونه نظارتی بر آنها اعمال نمی‌شود. بیش از ۵۰ درصد ثروت کشور در دست چند نهاد‌ حاکمیتی است که نظارتی هم بر آنها اعمال نمی‌شود.

در چنین شرایطی طبیعی است که توده‌ها و طبقات فرودست جامعه که پایگاه اصلی انقلاب اسلامی بوده‌اند به بشکه باروتی تبدیل شوند.

نظام این روزها چنان در سراشیبی قرار گرفته که از تجمع چند هزار نفری مردم به ستوه آمده از ظلم و فساد احساس خطر می‌کند.

پیش از آن که فجایع بیشتری در زندان‌ها رقم خورد دستور آزادی زندانیان بحران اخیر را صادر کنید.

 

به بهانه سال‌روز کشته شدن ندا آقا سلطان

همین امروز بود! ۳۰ خرداد ۸۸ ساعت ۱۹… مردم به دنبال احقاق حق خود در خیابان تجمع مسالمت‌آمیز کرده بودند که ناگهان گلوله خشونت قلب سرشار از امید و آرزوی دختری را شکافت. خیابان کارگر غرق در خون شد. نام آن دختر ندا بود. مردم دنیا شاهد یکی از تراژیک ترین مرگ‌های عصر خود بودند. مرگی برای آزادی، مرگی برای احقاق حق. خون گرم ندا، چهره معصوم اش را سرخ گون کرد. فریاد بمان، بمان استادش در کنار شیون اطرافیان او را بدرقه‌ای تلخ می‌کرد تا خیابان کارگر سنگینی داغ ندا را برای همیشه بر پیشانی‌اش حس کند.

ندا نماینده‌ی نسلی شد که مثل او می‌اندیشید. دختری که آرام ننشست، به خاطر بیان عقیده‌اش به ضرب تیر پلیس انتظامی کشته شد و دوربین‌ها لحظه‌ی تیرخوردنش را ثبتش کردند. آن قدر از او ترسیدند که سعی کردند به سرعت درباره‌اش فیلم بسازند تا حقیقت را پنهان کنند.
با کشته شدن او، فقط یک نفر کشته نشد: نسلی از انسان‌هایی که می‌توانستند به مادربزرگ شجاع‌ و سربلندشان افتخار کنند، هرگز به دنیا نیامدند. اما خوشبختانه، شجاعت و سربلندی آموختنی‌ست و ندا فقط به خانواده‌ی خودش تعلق ندارد. کودکان نسل‌های آینده‌ در کتاب‌های درسی او را خواهند شناخت…

“ایران با پدیده فردیت مواجه است”

ایران از اواسط دوران قاجار تاکنون با گسست ها و شکاف های جدیدی مواجه شده است که در تاریخ ایران هم بی سابقه بوده است و هم حل آنها بدون ارتباط منظم و هدفمند با ارزشها و ساختارهای غیر بومی ممکن نبوده و نخواهد بود. آشنایی با غرب، رشد زیربنا و صنایع ارتباطی، و رشد علم و صنعت جدید که هویت غالب جهان قرن بیستم را شکل بخشیده است بیشترین تاثیر را در شکاف ها و چالش هایی که جامعه ایران با آن مواجه بوده است داشته است. من معتقدم که ما هنوز تضاد بین دو گسستی را که نام بردید بطور منطقی، متوازن، آگاهانه، و انتخابی حل نکرده ایم. تحرکات تاریخی ما برای حل این گسست ها اغلب تحمیلی، نامتوازن، و همراه با تحمیل یک الگو بر الگوی متقابل بوده است. متاسفانه تا حد زیادی این الگوی نامتوازن و تحمیلی در تمام کشورهای خاورمیانه غالب بوده است.

گفتگو با پرفسور علی‌اکبر مهدی/ سیما اندیشمندعلی اکبر

پرفسور علی اکبر مهدی استاد جامعه شناسی در دانشگاه اهایو ایالات متحده در گفتگو با تهران رویو به بررسی رویکرد اصلاح طلبی جامعه ایران از سال ۷۶ می پردازد و به مقایسه آن با جنبش انقلابی سال ۵۷ دست می زند. نویسنده کتاب “جامعه شناسی در ایران” ( با همکاری علی لهسایی زاده) همچنین به تبیین جنبش اصلاحات ایران از سال ۷۶ تا ۸۴ می پردازد و مخالف این گفتار است که دستاوردهای دولت اصلاحات یک گام به جلو و دو گام به عقب بوده است.

دکتر مهدی در توضیح دلایل خیزش رای دهندگان در خرداد سال ۸۸ علیه آنچه “تقلب گسترده آرا” می خواندند به تفاوت های انتخابات سال ۸۴ و ۸۸ می پردازد و بر این باور است که نوع تقلب، یعنی دست بردن در آرا با وسعتی زیاد و حمایت آشکار و عریان سپاه و اعضای شورای نگهبان از احمدی نژاد مردمی را که با شور و هیجان بسیار فراگرد رقابتی انتخابات را شکل داده بودند، خشمگین و معترض کرد و به خیابان کشید.

با این وجود نویسنده کتاب “فرهنگ ایرانی، جامعه مدنی، و دغدغه دموکراسی” بر این باور است که مشارکت جمعی مردم در اعتراضات خیابانی بیش از آنکه وابسته به رشد جمع گرایی در ایران باشد ناشی از یک شوک سیاسی بود که بالا رفتن هزینه اعتراض ها فروکش کرد.

این جامعه شناس همچنین مخالف گفتاری است که می گوید جامعه ایران دچار سقوط اخلاقی شده است اما در عین حال خاطرنشان می کند نیروهای مغلوب باید صف های خود را محکم و فزون دارند و بقول گرامشی فرهنگ خود را ترویج و تبلیغ کنند.

 

آقای دکتر مهدی شما تفاوت ها و شباهت های اصلی جنبش اجتماعی سال ۵۷ و مطالبات شهروندان تحول خواه را با جنبشی اصلاحاتی که از سال ۷۶ در ایران حادث شد و در این ۱۵ سال ادامه یافت را چه مواردی می بینید؟

تفاوتهای بین این دو جنبش خیلی بیشتر از تشابهات آنهاست. فقط یک وجه اشتراک بسیار عام وجود دارد و آن عبارت است نارضایتی عام از دولت و فساد غالب درآن. اما تفاوت ها بدینگونه است که در سال ٧۶ اولا جنبش بیشتر درون-نظامی بود تا برون نظامی. در ۵٧ مخالفان را گروه ها و افرادی تشکیل میدادند که در نظام سلطنتی هیچ جایگاه شناخته شده رسمی نداشتند. آنها مخالفان رژیم حاکم بودند و رژیم در گذشته با همه آنها با زبان سرکوب سخن گفته بود. درحالیکه در سال ٧۶ مطالبات جنبش از نظام برمحور اصلاحات درون-نظام متمرکز بود. کارگزاران جنبش متشکل از ۱٨ گروه و رهبران آنها شخصیت داخل نظام بودند که برای کسب قدرت از یک جناح در جناح متقابل متحد شده بودند. دوم اینکه، هدف جنبشی که بر علیه رژیم پهلوی شکل گرفت براندازی بود. در حالیکه جنبش ٧۶ جنبش اصلاحی بود. سوم اینکه جنبش ۵٧ از ابزارهای غیرقانونی برای کسب قدرت سود جست و تمامی ابزارها و فراگردهای قانونی را دور زد. جنبش ٧۶ با استفاده از فراگرد انتخابات و طی مسیر قانونی رییس جمهوری را انتخاب کرد که معتقد به نظام بود، ولی قصد اصلاح آنرا بیشتر و فراتر از دیگر روسای نظام داشت. چهارم اینکه جنبش براندازانه ۵٧ نه تنها انقلابی بود و باهدف ایجاد استقلال، آزادی و عدالت رژیم گذشته را از قدرت ساقط کرد، بلکه از اهداف اولیه خود فراتر رفته و عزم تاسیس یک حکومت دینی در عصر جدید کرد و در اینکار هم موفق شد. پنجم اینکه، در جنبش ٧۶ خیلی زود اتحاد مستحکمی بین مخالفان دولت و اهداف و روش مبارزه در میان آنها شکل گرفت و جنبش را سریعا توده ای و فراگیر کرد.

برخی معتقدند جامعه ایران در سال ۷۶ تا ۸۰ با انتخاب اصلاح طلبان یک گام به جلو برداشت، اما از سال ۸۱ ( انتخابات دوم شوراها) حمایت خود را از اصلاح طلبان کاهش داد ، تا نهایتا سال ۸۴ رفتار جامعه ایران در انتخابات به انتخاب محمود احمدی نژاد منجر شد، تصمیمی که برخی می گویند دو گام به عقب بوده است. چقدر با این گفتار موافقید؟ آیا جامعه ایران در دور هشت ساله خاتمی یک گام به جلو و دو گام به عقب برداشت؟ نقدی به جامعه وارد می دانید؟ چه در هم تنیدگی هایی در جامعه ایران در آن دوره می بینید که دست به نوعی از انتخاب ها زد که ظاهرا ضد و نقیض است؟

با گفتاری که دو دوره ریاست جمهوری خاتمی را یک گام به پیش و دو گام به عقب فرا میخواند خیلی موافق نیستم. اینگونه نگاه به تاریخ گرچه جلوه ای از واقعیت دارد و برای عوام هم قابل فهم و رضایت بخش است، برخوردی کاهشگرانه است که عوامل پیچیده و بیشمار را در گزاره ای یکدست و مکانیکی به یکی دو عامل کاهش میدهد. اگر بخواهم به اختصار پاسخگوی این مجموعه از سوالات متفاوت و درعین حال پیوسته شما باشم باید بگویم که دوران ریاست جمهوری خاتمی و جنبش اصلاحی آنرا باید از چهار منظر مورد قضاوت قرار دهیم. اول از منظر قدرت سیاسی و جناحی. دوم از منظر ریاست جمهوری خاتمی و عملکرد آن دولت در حوزه های مختلف اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی. سوم از منظر اصلاح دینی و نواندیشی دینی. و چهارم تحولات جمهوری اسلامی از منظر آزادی های اجتماعی و فرهنگی و رشد و توسعه کشور.

از منظر قدرت سیاسی و جناحی، پس از فوت آیت اله خمینی جنگ قدرتی در جمهوری اسلامی سرباز کرد که در هشت سال اول در مجموع به نفع جناح راست و خلع ید جناح چپ جمهوری اسلامی انجامید. انتخابات مجلس ششم و انتخاب آقای خاتمی به عنوان رییس جمهور جناح چپ را دوباره به حوزه اجرایی کشاند و جناح راست را با یک سورپرایز بزرگ مواجه کرد. در دور اول ریاست خاتمی رهبری از برخورد مستقیم با این دو نهاد پرهیز کرد ولی بلافاصله با اتحاد مستحکم تری با جناح راست شروع به ایجاد نهادهای موازی نمود و جناح راست چالش های زیادی را برای دولت خاتمی بوجود آورد. مقابله و کارشکنی های آشکار و پنهان درمقابل دولت خاتمی در دور اول به مبارزه عریان و برآمد ارگان های موازی درمقابل وی در دور دوم تبدیل شد. تضعیف دولت خاتمی و کاهش توان آن در پیاده کردن برنامه های خود، باضافه اشتباهات و کاستی دولت وی و تفرقه و خودزنی های اصلاح طلبان بخشی وسیعی ازمردم را نسبت به دولت خاتمی دلسرد کرده بود. جناح راست پشت و روی صحنه مهره چینی و زمینه سازی کرد و با انتخابات دور دوم شوراها وارد عملیات پس گیری سنگرهای از دست رفته سال ٧۶ ببعد شد.

از منظر ریاست جمهوری خاتمی باید گفت که هم انتظارات جامعه از وی بیش از امکاناتی بود که وی در اختیار داشت و هم تصوری که طرفداران خاتمی از او و دولت اش در جامعه ترسیم کردند غیر واقعی و نامتناسب با شخصیت و خواست واقعی او بود. جامعه از خاتمی انتظار داشت که رهبر مخالفان جمهوری اسلامی باشد و طرفدارانش، بویژه حزب مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی، چنین انتظاری را در جامعه تقویت میکردند – انتظاری که دقیقا باعث وحشت جناح راست و مقابله حذفی آن با اصلاح طلبان گردید. اگر دولت رفسنجانی اصلاحات سیاسی را فدای اصلاحات اقتصادی کرد، دولت خاتمی همان اشتباه را واژگونه وار انجام داد. توجه به آزادی های سیاسی و فرهنگی از دست آوردهای موفقیت آمیزدوران خاتمی است. لیکن این موفقیت ها، که بیشتر رضایت خاطر فرهیختگان فرهنگی و طبقات متوسط شهری را فراهم می آورد، با عدم توجه کافی به طبقات پایین دست و روستایی همراه شد – طبقات و مردمی که مشکلات اقتصادی اغلب نقش تعیین کننده تری در زندگی آنها دارد. اگر مشکلات و مسایل مختلف انتخابات ریاست جمهوری ٨۴ را نادیده بگیریم و فقط از زاویه شعارهای انتخاباتی و پشتوانه اجتماعی کاندیدها به آن بنگریم، می بینیم که احمدی نژاد درآن سال دقیقا مطالبات این بخش از جمعیت را در شعارهای خود مدنظر قرار داد.

از منظر اصلاح دینی و نواندیشی دینی، میتوان دولت خاتمی را زمینه ساز شرایطی دانست که در آن نواندیشان دینی افکارخویش را گسترش داده و از گشایش نسبی فضای فرهنگی و سیاسی بیش از هر گروه دیگر برای شناسایی خود و آثارشان سود جستند. نیز، حضورو ارتباط نزدیک بسیاری از این نواندیشان با دولت خاتمی باعث شد که آنها برای اولین بار فرصت عملی و اجرایی برخورد با مسایل متعدد اجتماعی را یافته و تفاسیر و تعابیر اسلامی جدیدی در برخورد و برای حل این مشکلات ارایه دهند. دو نمونه بارز و چشمگیر در این زمینه مسایل مختلف مربوط به حقوق بشر و زنان میباشد—تعابیر و تفاسیری که در دوران احمدی نژاد مورد فراموشی قرار گرفت و به انزوای نواندیشان دینی انجامید.

و بالاخره از منظر تحولات جمهوری اسلامی دررابطه با آزادی های اجتماعی و فرهنگی و رشد و توسعه کشور میتوان گفت که دوران خاتمی از نظر اقتصادی کمابیش برنامه های دوران رفسنجانی را دنبال کرد. از نظر سیاسی و فرهنگی چرخشی مثبت و سازنده در تاریخ سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی فراهم آورد. امکانات زیادی برای رشد نهادهای مدنی، سازمانهای غیر دولتی، گسترش کتاب و مطبوعات، و فعال کردن زنان و دانشجویان در حوزه های اجتماعی فراهم آورد که درتاریخ جمهوری اسلامی بی سابقه بود. با روی کار آمدن احمدی نژاد فضای سیاسی و فرهنگی کشور بسته تر شد، سپاه با اراده و توانایی های بیشتری درنهادهای مختلف نفوذ و حضور پیدا کرد و فضای اجتماعی کشور را هر روز بیشتر و بیشتر امنیتی نمود. تعبیر یک قدم به پیش و دوقدم به پس شاید از این منظر اعتبار بیشتری می یابد. در همین مورد نیز میتوان از افزایش تنش های بین المللی بین ایران و کشورهای اروپایی نیز یاد کرد.

برای دهه ها ، نهاد انتخابات در ایران ، مهم ترین نهاد سیاسی در ایران به شمار می آمد ، گرچه همه از حق انتخاب شدن برخوردار نبودند اما تقریبا این توافق بین گروه های اجتماعی و سیاسی وجود داشت که همه حق رای دادن دارند، و نتیجه این انتخابات تا حدی منازعات جریان های سیاسی را حل و فصل می کرد. اما در سال ۸۸ ظاهرا حکومت این نهاد را ساقط کرد. چرا جامعه ایران در سال ۸۸ تا این اندازه نسبت به ساقط شدن این نهاد حساسیت نشان داد ؟ در واقع در سال ۸۴ هم تا حدی زوال نهاد انتخابات قابل رصد بود، اما جامعه سر سوزنی واکنش نشان نداد، در سال ۸۸ چه تغییرات اجتماعی . ذهنی در بخش های پیشرو جامعه ایران به وقوع پیوسته بود که این چنین از ساقط شدن نهاد انتخابات برآشفتند؟

واقعیت اینست که هر انتخاباتی درهرکشوری از میزان زیادی کنترل رسمی و میزان کمتری شگردهای رقابتی غیررسمی از طرف حریفان سیاسی برخوردار است. آنچه کم و زیاد این شگردها و کنترل رسمی و غیر رسمی را تعیین میکند، ساختار سیاسی جامعه است. اگر جامعه ای دموکراتیک و با نهادهای مستقل و پرقدرت باشد، میزان تخلفات انتخاباتی کم خواهد بود، چه از طرف کارگزاران رسمی انتخابات و چه از طرف کاندیدها. هرچه جامعه غیردموکراتیک تر، با وابستگی تنگاتنک جناحی-منفعتی قوای اجرایی و قضایی و مقننه، امکان تقلب در انتخابات بیشتر میگردد.

در مورد ایران ما با یک حکومت دینی متمرکز با ساختاری چند قطبی و جناحی سرو کار داریم که مخالفان و رقبای قدرت از دو جنس متفاوت و با دو سرنوشت متفاوت اند: رقبای درون-نظام (خودی) و رقبای برون نظام (غیرخودی). از ابتدای تاسیس جمهوری اسلامی تاکنون، غیرخودی ها هیچ جایگاه و حقوق رسمی برای شرکت در قدرت نداشته و ندارند. قدرت سیاسی فقط برای کسانی است که هم از نظر مذهبی و هم از نظر سیاسی جزو خودی های جمهوری اسلامی محسوب میشوند. رقابت های انتخاباتی در این رژیم همواره بین خودی ها بوده است. تا زمانی که رژیم در حال تاسیس بود و غیرخودی ها را چالشی برای هستی و وجود خود مییافت، رقابت های انتخاباتی بین خودی ها شورو هیجان خودش را داشت و همگی با اعتماد نسبی با انتخابات مواجه میشدند.

پس از تثبت نظام بعد از فوت آیت اله خمینی، کشمکش های جناحی در درون نظام سرباز کرد و مجالس چهارم به اینطرف یکی بعد از دیگری با چالش های جناحی همراه بوده اند. با پایان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی، انتخابات ریاست جمهوری نیز وارد مرحله جناحی شده و رقابت جناحی سرعت و شدت و وسعت بیشتر گرفته و از مجلس به ریاست جمهوری نیز سرایت کرد. در اولین رقابت جدی در سال ٧۶ آقای خاتمی برنده انتخابات شد و جناح راست را ابتدا مجبور به تکمیک کرد. جناح راست ظاهرا دو دوره ریاست خاتمی را تحمل کرد ولی ازاین فرصت برای بازسازی خود سود جسته و در انتخابات ٨۴ بطور جدی وارد صحنه شد. ضعف اصلاح طلبان و شکست آرا بعلت حضور شش کاندید، بخصوص آقای رفسنجانی که از موقعیت اجتماعی ضعیف شده ای در دوران اصلاح طلبان برخوردار شده بود، فرصت یک مهندسی کوچک را به جناح محافظه کار داد که انتخابات را به دور دوم بکشد — انتخابی که در محدوده دو نام احمدی نژاد بعنوان چهره ای مردمی و ناشناخته و رفسنجانی شناخته شده ولی مشهور به مصدر فساد و ثروت در کشور — نمیتوانست نتیجه ای جز انتخاب احمدی نژاد داشته باشد.

یکی از شگردهای انتخاباتی جمهوری اسلامی، بویژه در انتخابات دو دهه گذشته، این بوده است که لیست نهایی کاندیدهای تایید شده بجز فرد مورد نظر جناح حاکم، شامل چند نفر دیگر که بعنوان سیاهی لشکر (کاندیدهایی که در غرب از آنها بعنوان “گوسفند قربانی” یاد میشود) هستند به مردم معرفی شوند تا انتخابات ظاهری انتخابی بیابد. البته، کاندیدهای سیاهی لشکر مورد تایید نظام هستند، لیکن یا از شهرت زیادی برخوردار نیستند و یا از جناح خارج از قدرت میباشند. این ساختار رقباتی تقریبا پس از فوت آیت اله خمینی تکرار شده و علت آنرا هم باید در توازن سیاسی بین جناح های حاکم در جمهوری اسلامی دانست. درسال ۱۳٨٨، جناح اصلاح طلب در پی بازسازی خود بود و با معرفی کاندیدی نسبتا مطلوب هر دو جناح، میرحسین موسوی، در انتخابات شرکت کرد. موفقیت موسوی شرایط را برای رهبری و سپاه و جناح راست به دوران خاتمی بازمیگرداند. بهمین علت، جناح راست با حمایت مستقیم رهبری و مهندسی سپاه پاسداران، که بعد از ریاست جمهوری خاتمی خود را ناچار در دخالت در سیاست دید، وارد یک مهندسی جدیدی شدند که به انتخاب مجدد احمدی نژاد انجامید.

حال با توجه به این توضیحات، میتوانیم به علل سکوت نسبی مردم در انتخابات قبلی و طغیان اعتراضی آنها درانتخاب مجدد احمدی نژاد در سال ٨٨ بپردازیم. یکی از شگردهای مردم در مقابله با ساختار کنترل شده انتخاباتی در جمهوری اسلامی اینست که همواره سعی کرده اند که از انتخابات برای رسانیدن پیام خود به حاکمیت استفاده کنند. نحوه این پیام رسانی هم بدینگونه است که با انتخاب کاندیدی مخالف جناح حاکم نارضایتی خود را به عملکرد جناح حاکم و بسا حاکمیت جمهوری اسلامی اعلام دارند. همانطور که توضیح دادم، در انتخاب ٧۶ مردم خود را پیروز میدانستند و رهبری، که پس از به قدرت رسیدن چرخش به راست داشته است، در دوره با این انتخاب ، بصورت کجدار و مریز، کنار آمد. در انتخابات ٨۴، صحنه بازی گسترده بود و اصلاح طلبان هم بطور غیر متحد با دلسردی مردم از دوران آقای خاتمی مواجه بودند. برای اکثریت مردم، پیروزی احمدی نژاد ناشناخته در مقابل رفسنجانی شناخته شده آنقدر خطرناک و مشکل زا به نظر نمیرسید که بخاطر آن دست به اعتراض بزنند. و اگر هم بخشی از مردم میخواستند اعتراض بکنند، در حمایت از چه کسی؟ رفسنجانی یا کاندید بسیار ضعیف و ناشناخته اصلاح طلبان، آقای معین؟

با این تفاسیر انتخابات سال ۸۸ چه شاخص هایی داشت که آن را با ۴ سال قبل از آن متفاوت می ساخت؟

در انتخابات سال ٨٨، هم مردم با یکدوره صدارت احمدی نژاد و سیاست های نامطلوب وی آشنا بودند و هم اصلاح طلبان کاندید مقبولی با آرای گسترده داشتند. پس از اعلام ناگهانی و سریع احمدی نژاد، مردمی که برایشان مثل روز روشن بود که اکثریت آرا در کجا قرار داشت، در روز ۲۵ خرداد بطور خودجوش بزرگترین تظاهرات‌ غیر حکومتی را در تاریخ جمهوری اسلامی به ثبت رساندند. نوع تقلب، یعنی دست بردن در آرا با وسعتی زیاد و حمایت آشکار و عریان سپاه و اعضای شوران نگهبان از احمدی نژاد مردمی را که با شور و هیجان بسیار فراگرد رقابتی انتخابات را شکل داده بودند، خشمگین و معترض کرد و به خیابان کشید. واکنش رهبری، برخورد غرورآمیز و توهین کننده احمدی نژاد با مخالفان، نیز رفتار سرکوب گرانه سپاه، باضافه توهماتی که جناح راست بعنوان “فتنه” و “دخالت خارجی” گفتمان سازی میکرد، خشم جوانان را برانگیخت و به چهار ماه زد و خوردهای خیابانی و در نهایت بازگشت مردم به خانه ها، قتل و زخمی شدن صدها جوان، و زندانی شدن هزاران نفر از شخصیت های سیاسی اصلاح طلب و مخالفان غیرخودی انجامید. با گذشت زمان، هزینه اعتراض سنگین شد، نیروهای معترض متفرق و تضعیف شدند، و جناح راست توانست یکی از بزرگترین و خطرناک ترین مقابله سیاسی جهموری اسلامی با مردم را با نتیجه ای نسبتا مطلوب خود مهندسی کند.

نظراتی وجود دارد که می گویند بخش های عمده ای از جامعه ایران از پایان جنگ هشت ساله ، عمدتا خوشبختی را نه به طور دسته جمعی ، که به طور انفرادی جستجو می کرد، بیش از انکه در پی منافع جمعی باشد منافع شخصی را پی می گرفت، اما از ۲۲ خرداد ۸۸ این بازی را بر هم خورد، اولا آیا واقعا جامعه ایران در پانزده سال اخیر به طور خاص دارد به سوی تن دادن به ارحجیت بخشیدن منافع جمعی در چارچوب مشارکت سیاسی به منافع فردی در چارچوب اقتصادی پیش می رود؟ دوم اینکه می خواهم بپرسم چه عواملی بر این دگردیسی -اگر وجود داشته – تاثیر گذار بوده است؟

سوال شما دو موضوع متفاوت را مورد توجه قرار میدهد: یکی دگرگونی عمومی در ارزشها و گرایشهای اجتماعی و عاطفی مردم و دیگری رفتارجمعی اعتراضی. درباره موضوع اول ما در ایران برای اولین بار با پدیده “فردیت” به مفهوم معاصر آن مواجه هستیم. رشد و اهمیت این پدیده دو منشاء داشته است، یکی داخلی و یکی خارجی. در بعد داخلی، ایدیولوژی حاکم در جمهوری اسلامی هویت فردی را مغلوب هویت جمعی میکند. تاکید بر هویت ها و ارزشهای جمعی، آنهم بصورت تحمیلی واکنشی گسترده را بوجود آورد که در آن هویت فرد از اهمیت بیشتری برخوردار شد. فراتر از آن، از آنجا که بروزهویت فردی از خطر و تهدید سیاسی کمتری نسبت به بروز ویژگی های هویت جمعی برخورداراست، استفاده از آنها بعنوان ابزار اعتراض در جمهوری اسلامی مرسوم شده است، بخصوص توسط جوانان و زنان و قشرهای تحصیل کرده: رنگ لباس، میزان پیدایی مو، داشتن کراوات یا کلاه، و هر ابزار دیگری که به هویت فردی امکان ابراز بروز وحضور درمقابل هویت تحمیلی و سنگین عمومی میدهد. در بعد خارجی، پدیده جهانی شدن و فعال شدن شبکه های اجتماعی و ارتباطی درالگوهای فردگرایانه و مصرف گرایانه را در سطح جهان گسترده و ایرانیان از این تاثیرات جهانی بی نصیب نبوده اند.

پدیده رشد “فردیت” در ایران کمابیش بعد از پایان جنگ ایران و عراق و در دوران بازسازی اقتصادی شکل گرفت و همچنان ادامه دارد. به نظر من رفتار اعتراضی خرداد ٨٨ هیچ تغییری در این پدیده بوجود نیاورده است.

فردگرایی
فردگرایی

پس آنچه که پس از خرداد ۸۸ به وقوع پیوست را چگونه می توان توضیح داد؟

آنچه که در خرداد ٨٨ بروز کرد یک اعتراض سیاسی به یک شوک بزرگ سیاسی به جامعه بود. دفاع از حقوق مسلمی که در یک روز و با یک تصمیم و از طرف یک فرد یا نهاد انجام گرفت عامل اصلی تحرک سیاسی سال ٨٨ بود. وقتی هزینه ها زیاد شد، وقتی چشم اندازی برای تغییر دیگر وجود نداشت، و وقتی فرصتی دیگر برای اعتراض “معقول” ( به مفهومی که ماکس وبر تعریف کرده است = کمترین هزینه برای بیشترین بازده) وجود نداشت، مردم همان مسیر “گلیم خود را از آب بیرون کشیدن” را پی گرفتند و التهاب های سیاسی بین دولت و مردم در سه سال گذشته کاهش یافته است.

انتخابات ریاست جمهوری در دو سال ۷۶ و ۸۰ ، انتخابات مجلس در سال ۷۸ و شوراهای شهر و روستا در سال ۷۷ ، نشان از آن داشت که اکثریت جامعه ایران در مواجهه با نهاد انتخابات ، به جنبش اصلاحات ابراز وفاداری می کنند، تفاوت آرا به اصلاح طلبان در تهران و دیگر کلان شهر ها و حتی شهرستان ها چندان زیاد نبود. اما اگر فرض را بر این بگذاریم که در سال ۸۸ هم اجماع انتخاباتی ایرانیان ، بر انتخاب اصلاح طلبانی چون میرحسین موسوی و مهدی کروبی بود، چرا رفتار فراانتخاباتی تهرانیان با دیگر شهرها ، علی رغم اشتراک نظر در انتخاب کاندیداها در برگه های رای – به شدت متفاوت بود؟ تهرانی ها برای ماه در خیابان ها به صورت دسته های صد ها هزار نفری آمدند و هزینه بسیاری دادند اما فقط در برخی کلان شهر ها در روزهای اول خرده تظاهرات پراکنده ای برگزار شد. (منسر اولزون استدلال می کند که از آنجا که پیامد کنش جمعی، خیر همگانی دارد و همه جامعه می توانند بدون مشارکت از آن بهره مند شوند، فرد عاقل خود را کنار می کشد و منتظر اقدام دیگران می شود، از آن سو آلبرت هیرشمن بر مشارکت در کنش همگانی با تمام قوا و پرداخت هزینه تاکید بسیار دارد) آیا اساسا سکوت کلان شهر ها و شهرستان ها به دلیل تبعیت از منطق اولزونی بوده است یا دلایل دیگری برای این امر می بینید؟

من با نظریه اولزن موافقم که رفتار انسانها، چه ایرانی و چه غیر ایرانی، و چه قبل و چه بعد از خرداد ٨٨، چه در تهران و چه در شهرهای دیگر و روستاها نیز، پیرو انتخاب محاسبه شده یا “انتخاب عقلانی” است. تهران یک شهر بزرگ ۱۲ میلیونی است، شور و هیجان انتخابات در این شهر از هر شهر دیگری بیشتر بود و فضای سیاسی آن از هر شهردیگری بازتر بود. کلان شهرهای دیگر به اندازه تهران فضای خروج از حادثه نداشتند. جمعیتشان نسبت به تهران محافظه کارتر، محیط اجتماعی شان بطور نسبی بسته تر بود. فضای سیاسی و زیرساخت اعتراضی تهران این امکان عقلانی را برای رای دهندگان تهرانی فراهم آورده بود که با هزینه کمتری در تظاهرات اعتراضی ۲۵ خرداد شرکت کنند. چنین فضا و حاشیه امنیتی در کلان شهرهای دیگر وجود نداشت و اگر هم داشت به میزان تهران نبود. زیرساخت جمعیتی تهران حاشیه های مقاومتی و اعتراضی بهتر و بیشتری را در خدمت مخالفان قرار میداد و میدهد تا فضای نسبتا بسته تر و محافظه کارانه تر و مذهبی تر کلان شهرهای دیگر.

در مورد نظریه آلبرت هیرشمن، معتقدم که کاربرد آن بیشتر در حوزه رفتار اعتقادی و ایدولوژیک مفید است و بهمین جهت باید برای گروه های اعتقادی و قومی و سیاسی از آن استفاده کنیم تا رفتارهای توده ای که فراقومی و فراجناحی میشوند.

آقای دکتر ، به عنوان یک پرسش کلی ، چه شباهت های میان مطالبات جنبش سبز در دهه۱۳۸۰ با جنبش مشروطه در دهه ۱۲۸۰ وجود دارد؟ چه مقایسه هایی می توان میان این دو انجام داد.

تصور میکنم که پاسخ این تشابه را تا اندازه ای با ترسیم ماهیت جنبش سبز در سوال اول دادم. تشابه جنبش مشروط با جنبش سبز بیشتر در ماهیت غیردموکراتیک جامعه، روحیه اعتراضی مردم ایران در برابر استبداد و استعمار، و خواست قانونمندی است. در هر دو این جنبش ها، چه صد سال پیش و چه هفت سال پیش، بخش وسیعی از مردم ایران به شرایط استبدادی حاکم بر کشور و قانون شکنی توسط دولتمردان معترض شدند و این اعتراض را بصورت خیابانی بروز دادند.

در عین حال، با توجه به این تشابهات کلی، تفاوتها بارزترند. با اینکه در هردو جنبش رهبری تا حدی غیرمتمرکز بود، جنبش مشروطه از رهبری بارزتر و منسجم تری نسبت به جنبش سبز برخوردار بود و نیز جنبش اهداف مشخص تری داشت. جنبش سبز با اعتراض به از دست رفتن رای آغاز شد ولی بعدا به نسبت تعداد گروهای مختلفی که در آن شرکت کردند اهداف گوناگون و گاه متضاد و پراکنده پیدا کرد. این گوناگونی اهداف خود بخود به تحرکات و کوشش های متضادی انجامید که متاسفانه انژری جنبش را بهدر داد. جنبش مشروطه برون نظام و در پی تاسیس قانون اساسی، مجلس، و دگرگونی ساختاری در سیاست بود. جنبش مشروطه یک ویژگی ضد استعماری نیز داشت که در جنبش سبز موضوعیت نداشت. جنبش سبز حتی تا امروز هم نتوانسته است، جز مطالبات عام ضد استبدادی و دموکراسی خواهی و حقوی بشری خود، تصویر دقیقی از خواست های خود در بیرون و درون نظام ترسیم کند. از آنجا که رهبری جنبش سبز بیشتر سمبولیک بوده است تا سازمانی، و این رهبری کمابیش بردوش اصلاح طلبان، بخصوص آقایان موسوی و کروبی و خاتمی گذاشته شده است، هنوز مشخص نیست که خواست تغییرپذیریآن دو شخصیت زندانی از ساختار سیاسی جمهوری اسلامی و حتی قانون اساسی آن تا چه حد و میزان است. به همه این تفاوت ها باید این نکته افزوده شود که مفاهیم عدالت و دموکراسی و رای در زمان مشروطه معانی، وسعت، عینیت، و مقبولیت متفاوتی داشت با آنچه که در ایران امروز از آنها درک میشود.

جامعه ایران ظاهرا در دهه های اخیر دچار گسست در برخی باورها شده است، جامعه ای سرگردان میان سنت و مدرنیته، میان سکولاریسم و اسلام گرایی، آیا ما از این دو راهی عبور کرده ایم؟ یا هنوز راه درازی در پیش داریم؟ نقش روشنفکران در پاسخ گویی به این ابهامات جامعه در ۱۵ سال اخیر را چگونه ارزیابی می کنید؟

ایران از اواسط دوران قاجار تاکنون با گسست ها و شکاف های جدیدی مواجه شده است که در تاریخ ایران هم بی سابقه بوده است و هم حل آنها بدون ارتباط منظم و هدفمند با ارزشها و ساختارهای غیر بومی ممکن نبوده و نخواهد بود. آشنایی با غرب، رشد زیربنا و صنایع ارتباطی، و رشد علم و صنعت جدید که هویت غالب جهان قرن بیستم را شکل بخشیده است بیشترین تاثیر را در شکاف ها و چالش هایی که جامعه ایران با آن مواجه بوده است داشته است. من معتقدم که ما هنوز تضاد بین دو گسستی را که نام بردید بطور منطقی، متوازن، آگاهانه، و انتخابی حل نکرده ایم. تحرکات تاریخی ما برای حل این گسست ها اغلب تحمیلی، نامتوازن، و همراه با تحمیل یک الگو بر الگوی متقابل بوده است. متاسفانه تا حد زیادی این الگوی نامتوازن و تحمیلی در تمام کشورهای خاورمیانه غالب بوده است.

بی شک نقش روشنفکران ایرانی در تحلیل و تفسیر و تفهیم این گسست ها، بخصوص برای بخشهای مختلف جامعه که باید حاملان و عاملان اجرای این آنها باشند، بسیار مهم است. ولی من معتقدم که مشکل ما در این زمینه کمتر در ارتباط با کمبودکار روشنفکران است تا با نوع کار آنها. روشنفکران ایران از پیشقرولان انتقال اندیشه های مدرن به جامعه ایران بوده اند و در این زمینه کارنامه درخشانی دارند. انقلاب مشروطه بدون فعالیت های فرهنگی و روشنگری های آنها قطعا سرنوشت دیگری میداشت. مشکل ما در این زمینه از یک طرف برخوردهای ایدیولوژیک روشنفکران با پدیده های مدرنیته و سکولاریسم بوده است و از طرف دیگرسلطه سیاست ها و حاکمیتهای استبدادی بوده است. این حاکمیت ها نیز خود متاثر از ایدیولوژی ها بوده و برخوردشان با روشنفکران اغلب ایدولوژیک و غیر سازنده بوده است. و بالاخره باید به این نکته نیز توجه داشت که روحانیت شیعه از ابتدای برخورد با این گسست ها یکی از مدعیان تولیت فکری، اخلاقی، و سیاسی جامعه بوده و ارتباط تنگاتنکی با توده ها و نوع پذیرش افکار روشنفکران و نوگرایان داشته است. به سختی میتوان گذار به دموکراسی در ایران را بدون برخورد موثر و سازنده با این حقانیت متصور شد.

روشنفکر
روشنفکر

به عنوان پرسش آخر،این روزها شاهد کلی گویی های بسیاری پیرامون جامعه ایران امروز هستیم، برخی آن را ساقط شده به لحاظ اخلاقی می دانند، برخی آن را در حال سقوط می بینند، برخی می گویند حق جامعه ایران همین حاکمیت است، به طور کلی جامعه ایران به شدت در حال نکوهش و سرزنش است ، خیلی ها هم می گویند این وظیفه روشنفکری است که مدام جامعه را شلاق بزنند. نظر شما چیست؟ آیا اساسا جامعه ایران به لحاظ اخلاقی در حال اضمحلال است؟

این گونه گزاره های عام بیشتر گویای نارضایتی گویندگان آن از وضع موجود جامعه در مورد اخلاق است تا واقعیت اضمحلال کامل اخلاقی. در جامعه ای که اخلاق سقوط میکند، نه سنگی بر سنگ می ماند و نه تیشه ای ریشه ای را باقی میگذارد. گلایه مندان دوره های گذشته یا آینده متصور خود را با دوران فعلی مقایسه می کنند و به این نتیجه میرسند که اخلاق در جامعه ایران فرو ریخته است!

با اینحال، جدای از این تذکرکلی، باید اذعان کرد که راویان این گزاره از پدیده ای سخن میگویند که جامعه ایران در سه دهه و نیم گذشته با آن مواجه بوده است: پیامدهای روانی و اجتماعی و فرهنگی و…انقلاب. انقلاب ها ساختار شکن هستند و همه چیز را در جامعه زیر و رو می کنند. فراتر از آن، اگر جنگ قدرتی که اغلب پس از موفقیت انقلاب بوجود می آید با دوران ثبات و همبستگی سریع و منسجمی همراه نباشد هم عواقب خطرناک سیاسی دارد و هم عواقب دردناک اخلاقی. زلزله انقلابی ایکه ساختار سیاسی جامعه ایران را در سال ۱۳۵٧ درهم پاشید هنوز آرام ننشسته و پس زمینه های آن، گرچه آرامتر و کوتاه تر، همچنان ادامه دارد. حاکمیت دینی برآمده از انقلاب چنان ساختارهای اخلاقی و فرهنگی و سیاسی جامعه را زیرو رو کرد که بسیاری از دین باوران را هم در همان روزهای اول در تعجب فروبرد. بسیاری از حلال های مسلم یکشبه حرام و حرام های مسلم حلال شد! بسیاری از ممنوعیت های اخلاقی و انسانی در حوزه سیاست و اجتماع قبح خود را یکشبه از دست داد و شعارها و شعایر جدیدی تاسیس شد که نه تنها با معیارهای اخلاقی گذشته این جامعه همخوان نبود، بلکه متفاوت با شعارهای خود انقلابیون در دوران مبارزه بود. قبل از انقلاب “جاسوسی” عملی زشت، ضد اسلام، ضد اخلاق خوانده میشد، ولی بعد از انقلاب از وظایف شرعی شهروندان حتی در خانواده خود شد! مادری که فرزند خود را بعنوان کمونیست معرفی کرد بعنوان مادر نمونه سال شناخته شد. اینچنین تغییرات متضاد و سریع و حیرت انگیز بنیاد هر اعتقادی را در شاهدان این تحولات بر می کند. معیارشکنی های جامعه ای که در آن تضادهای سیاسی هرروز قدیسی را به یک بی بصیرت ، حاکمی را به یک محکوم، و وزیری را به یک صغیر تبدیل میکند، بنیاد اعتماد عمومی به ارزشهای عمومی جامعه را بر می کند. در عصری که دوربین و شنود تا پنهان ترین فضاها نفوذ دارند، شگردهای قدرتمندان در کسب آنچه میخواهند از چشم شهروندان به دور نمی ماند و به زودی بازتولید میشود!

در مورد اینکه جامعه ایران سزاوار این حاکمیت است یا نه بای گفت که به هرحال این حاکمیت برآیند نیروهای موجود در جامعه است. اگر این برآیند مطلوب نیست، مغلوب شدگان باید به فکر افتند و توان سیاسی خویش فزون کنند! بیشک این اوضاع برای کسانی که در راس امور هستند نمیتواند آنقدر نامطلوب باشد که برای مغلوبان نامطلوب است. حاکمان برای شکنندگی های اخلاقی هر روز برنامه ها میریزند و کارزار می آفرینند، از طرح امنیت اخلاقی بگیرید تا طرح مبارزه با اراذل و اوباش و آخرین آنها صحنه مبارزه با “زورگیران.”

پرسش اصلی این است که اکنون نیروهای سیاسی و اجتماعی به زعم شما مغلوب چه چاره ای باید بیندیشند؟

نیروهای مغلوب نیز باید صف های خود را محکم و فزون دارند و بقول گرامشی فرهنگ خود را ترویج و تبلیغ کنند. بحران هویتی که با جمهوری اسلامی در ایران دوباره سرباز کرد بعد اخلاقی و فرهنگی دارد و حل آنها بدون کوشش مستمر و حساب شده از طرف نیروهای گوناگون جامعه مدنی ممکن نیست.

در مورد نقش روشنفکران باید گفت که بی شک هر یک از این گروه ها روشنفکران و کارپردازان اخلاقی خود را دارند. در عین حال که نقش انتقادی روشنفکران در فرهنگ سازی و فرهنگ آفرینی کم نیست، نباید درباره وزن و تاثیر روشنفکران در شرایطی که دو عامل دین و سیاست تعیین کننده ترین متغییرهای جامعه امروز هستند توهمی داشت. با توجه به سرکوب سیاسی موجود در جامعه، در مجموع “روشنفکران برقدرت” در ایران نقش انتقادی خود را بخوبی انجام داده اند. مشکل اینست که حاکمیت برآمده از انقلاب نیز در جذب و تکثیر “روشنفکران در قدرت” مهارتی فراوان داشته و با برهم آوردن دین و فرهنگ و اخلاق، به نوعی ارزشهای “عوام پسندانه” (پاپیولیستی) را بطور گسترده ای بازآفرینی کرده است. در جامعه ای که نیایشگاه به مقابله با دانشگاه بر میخیزد، شما نمیتوانید از فرهیختگان فرهنگی انتظار موفقیت زودرس داشته باشید. مبارزه سیاسی امروز در ایران ابعاد فرهنگی و اخلاقی و ایدیولوژیک پیدا کرده است و آنچه تا قبل از انقلاب “کار سیاسی” بود به “کارزاری” دردین و فرهنگ و اخلاق و اقتصاد، و سیاست تبدیل شده است.

منبع: تهران ریویو

تفکر و اندیشه قابل حصر نیست

این روش اما موقتی است و دائمی نیست. تفکر و اندیشه را نمی توان در یک خانه محصور کرد. در عصر ارتباطات حصر افراد در خانه شان شاید در مقطعی کوتاه کارساز باشد. اما در بلند مدت به ضرر محصورکنندگان تمام می شود. حاکمان جمهوری اسلامی با این حصر ضد انسانی مسئولیت هر اتفاقی برای این دو نفر را برعهده دارند. اگر کوچکترین چشم زخمی بر این دو تن وارد شود، مسئولیت شرعی و قانونی آن مستقیما با حاکمان جمهوری اسلامی به طور مشخص رهبری آن است. موسوی و کروبی با حصر و زندانی شدنشان صاحب نفوذ و قدرت و اعتبار بیشتری در بدنه فعالین اجتماعی شدند. بدنه جامعه ایران نیز با وجود آنکه امروز ظاهری آرام و مطیع دارد، اما این رهبران در حصر خود را فراموش نکرده است. حاکمان جمهوری اسلامی باید بدانند این این بغض فروخته روزی سر باز می کند و آنوقت سیل بنیان کن مردم ایران ایشان را با خود خواهد برد.

حصر و حبس روشی برای حذف نیروهای فعال در صحنه اجتماعی است. از روحانیون بلند پایه تا روشنفکران و فعالین و رهبران سیاسی گرفته تا دانشجویان و فعالین مدنی و فعالین سایبری همه و همه از قربانیان این روش صد بشری در طول تاریخ ۳۳ ساله حکومت ولایی در ایران بوده اند. این کارنامه سیاه خود نشان از نقض آشکار حقوق بشر در ایران دارد و خود مصداقی برای جنایت علیه انسانیت است. جنایتی که روزگار جنایت کاران تاوان آن را خواهند داد. آن روز دیر نخواهد بود.

ده ماه از حصر شیخ مهدی کروبی و مهندس میرحسین موسوی گذشت. ماههایی که تمام تلاش حاکمیت بر آن بود که این دو تن را از بدنه فعالین جدا کند به نوعی با ایزوله کردن ایشان راه را بر ادامه عمل سیاسی کسانی که رای دهندگان به این دو تن بودند و رهبری این دو تن را در جریان جنبش سبز پذیرفته بودند ببندد. حصر شیخ و میر از این جهت شاید کارساز بوده باشد. حصری که در جهت حذف ایشان از چرخه فعالیت سیاسی در ایران انجام شد.

جمهوری اسلامی سابقه ای بس درخشان! در زمینه حصر و حبس خانگی دارد. این جنایت علیه انسان که نقض آشکار حقوق بشر است، بارها از سوی جمهوری اسلامی در مقاطع مختلف و در طول ۳۳ سال گذشته انجام شده است.

در اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب مرجع تقلید مسلمی چون مرحوم آیت الله العظمی سید حسن طباطبایی قمی به دلیل مخالفت با نظریه ولایت فقیه آیت الله خمینی به مشهد تبعید می‌شود و پس از قریب ۲۵ سال حصر در مشهد فوت می‌کند. این مرجع مسلم تقلید تنها به جرم مخالفت با آقای خمینی محصور می‌شود.

آیت الله العظمی سید کاظم شریعتمداری که خود از کسانی است که آیت الله خمینی را پس از بازداشت توسط نیروهای امنیتی رژیم شاه به عنوان مرجع تقلید اعلام می‌کند، به اتهام مخالفت با نامحدود بودن اختیارات ولایت فقیه در قانون اساسی به قانون اساسی جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۸ رای نمی‌دهد. او پس آن متهم به اطلاع و حمایت از کودتایی شد که بعد‌ها در خاطرات آیت الله منتظری قائم مقام رهبری وقت که خود از مغضوبین حاکمیت و قربانیان حصر خانگی است که بدان خواهیم پرداخت، از اساس ساختگی بوده است. پس از این اتهام آیت الله شریعتمداری در خانه‌اش محصور می‌شود و تا زمان مرگ نیز از این حصر خانگی خلاصی نمی‌یابد. سر انجام در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۶۵ بر اثر نارسایی کلیه از دنیا می‌رود و حتی خانواده، هواداران و مقلدان او اجازه تشییع او را نیز پیدا نمی‌کنند. وصیتنامه او نادیده گرفته می‌شود و شبانه در قبرستان ابن حسین قم دفن می‌شود.

طی ماههای بهمن ۱۳۶۱ تا اردیبهشت ۱۳۶۲ سران و رهبران حزب توده ایران توسط حاکمیت جمهوری اسلامی بازداشت می‌شوند. رهبری حزب توده یعنی دکتر نورالدین کیانوری و همسرش بانو مریم فیروز از زمان بازداشت و پس از تحمل سال‌ها زندان به خانه امن منتقل شدند و تا زمان مرگ را در خانه امن نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی به سر بردند.

این روش نخبه کشی تنها منحصر به روحانیون مخالف و یا رهبران سیاسی مخالف نمی شود. روشنفکران نیز از قربانیان این روش ضد بشری برای حذف نیروها از صحنه سیاسی و فکری هستند. علی اکبر سعیدی سیرجانی که روشنفکران مخالف رژیم جمهوری اسلامی است به دلیل نامه نگاری و اعتراض به عملکرد رهبر وقت جمهوری اسلامی، سید علی خامنه ای در ۲۳ اسفند ۱۳۷۲ توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی دستگیر شده و به زندان منتقل می شود. او در خانه امن وزارت اطلاعات با شیاف پتاسیم کشته می شود.

فرج سرکوهی ازدیگر قربانیان خانه های امن وزارت اطلاعات و حصر خانگی است. او در ۱۳ آبان ۱۳۷۵ و پس از انتشار نامه «ما نویسنده ایم» که به امضای ۱۳۴ تن از نویسندگان و شاعران مستقل ایرانی رسیده بود، هنگام سفر به آلمان برای دیدار اعضای خانواده اش در فرودگاه مهرآباد طی سناریویی پیچیده ای از سوی ماموران وزارت اطلاعات ربوده شد و تا مدت ها هیج نهادی مسئولیت بازداشت وی را بر عهده نگرفت.

البته او شاید از معدود نجات یافتگان حصر و حبس خانگی در جمهوری اسلامی باشد که پس از آزادی معجزه آسای خود در نامه ای که به”رنجنامه فرج سرکوهی” شهرت یافت شرح شکنجه و اعتراف گیری و نیز اظهارات ماموران ارشد وزارت اطلاعات از جمله مهرداد عالیخانی با نام های مستعار(صادق و هاشمی) و سعید امامی درباره سناریوی کشته شدنش در “خانه امن” وزارت اطلاعات را شرح داد.

البته این نامه به قیمت جان یکی دیگر از روشنفکران ایرانی تمام شد و منجر به ربوده شدن “ابراهیم زال زاده” مدیر نشر ابتکار و از دوستان فرج سرکوهی در ۵ اسفند سال ۱۳۷۶ شد که ماموران وزارت اطلاعات گمان می کردند در انتشار”رنجنامه” دست داشته است.پیکر دشنه آجین ابراهیم زال زاده در اول فروردین سال ۷۷ درحالی در بیابان های یافت آباد تهران پیدا شد که بعدها و درجریان قتل های زنجیره ای پاییز سال ۷۷ پروانه و داریوش فروهر به قتل رسیدند.

عزت‌الله‌ سحابی از بزرگان جریانی که بعدها به نیروهای ملی – مذهبی شهرت یافت در ۲۳ خرداد سال ۱۳۶۹ بازداشت و به یکی از “خانه های امن” وزارت اطلاعات که تحت نظر سعید امامی قرار داشت منتقل شد.در ۷ مهر سال ۱۳۷۱ نیز غلامحسین میرزا صالح استاد سابق دانشگاه و نویسنده بازداشت به خانه امن منتقل شد.

هر دو این افراد پس از تهدید و شکنجه در خانه های امن مجبور به انجام اعترافات تلویزیونی شدند که چند سال بعد یعنی در سال ۱۳۷۴ به همراه اعترافات اجباری که در دوره بازداشت و نگهداری سعیدی سیرجانی در خانه های امن وزارت اطلاعات از او اخذ شده بود،در برنامه ای تلویزیونی با نام”هویت”پخش شد. برنامه ای که به حق توسط مرحوم استاد زرین کوب هوییت نام گرفت. تهیه کنندگان این برنامه تلویزیونی سعید امامی معاون امنیتی وقت وزارت اطلاعات و از عوامل اجرایی قتلهای زنجیره ای پائیز ۷۷ و حسین شریعتمداری نماینده فعلی علی خامنه ای، رهبری جمهوری اسلامی در روزنامه کیهان بودند.

در سال ۱۳۷۸ با اوج گیری جنبش دانشجویی، ماموران لباس شخصی و یگان های ویژه نیروی انتظامی به کوی دانشگاه تهران حمله کردند که منجر به ضرب و شتم و کشته شدن شماری از دانشجویان شد. نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی پس از آن شماری از دانشجویان از جمله علی افشاری از فعالان سرشناس جنبش دانشجویی را بازداشت و به بازداشتگاه های مخفی و خانه های امن منتقل کرده و تلاش کردند با اخذ اعترافات اجباری تلویزیونی،جنبش دانشجویی را سرکوب کنند.

آیت الله العظمی شیخ حسینعلی منتظری نجف آبادی نیز از جمله کسانی بود که قربانی این حصر خانگی شد. او که در ابتدای پیروزی انقلاب امید امام و امت لقب گرفت و سمت قائم مقام رهبری آقای خمینی را عهده دار بود، در جریان کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ به این جنایت و جنایات رژیم در زندانها اعتراض کرد. او در این مقطع از سمت خود برکنار شد. پس از مرگ آقای خمینی و آغاز رهبری علی خامنه ای، آیت الله منتظری اعتراضات خود را به وضعیت کشور ادامه داد. در ۲۳ آبان ۱۳۷۶ و سخنرانی به مناسبت ۱۳ رجب که ولادت امام اول شیعیان است، او به مرجعیت علی خامنه ای متعرض شد و اعتراضات جدی ای را به رهبری نظام وارد کرد. طی هجوم انصار حزب الله آن روز به دفتر و حسینیه ایشان، قرآن ها و تمامی کتب حسینیه به آتش کشیده شد و تا امروز نیز این حسینیه به دفتر ایشان بازگردانده نشده است. ایشان از آن تاریخ تا ۵ سال بعد در حصر خانگی بود. در این روش “حصر” ضمن آن که به آیت الله منتظری اجازه خروج از منزل داده نمی شد،به غیر از برخی از اعضای خانواده که با وی زندگی می کردند سایرین برای ملاقات نیاز به کسب اجازه ورود به منزل داشتند و اجازه ملاقات به دیگران نیز تنها با هماهنگی نیروهای امنیتی و مراجع بالاتر ممکن می شد. ارتباطات تلفنی،پستی و سایر ارتباطات آیت الله منتظری نیز نیز تحت مراقبت و کنترل شدید نهادهای امنیتی قرار داشت،حساب های بانکی بسته شده بود و سایر امور مالی و اجتماعی این مرجع تقلید نیز تحت کنترل نهادهای امنیتی قرار داشت.

اما علاوه بر مراجع و روحانیون مخالف، سران و رهبران سیاسی و روشنفکران و رهبران جنبش دانشجویی، وبلاگ نویسان و فعالان حوزه اینترنت نیز از قربانیان خانه های امن و حصرهای جمهوری اسلامی هستند. در تابستان و پاییز سال ۱۳۸۳ دستکم ۲۱ نفر از روزنامه نگاران، وبلاگ نویسان و مدیران سایت های اینترنتی در ایران بازداشت و به یکی از خانه های امن تحت اختیار تشکیلات غیرقانونی اطلاعات موازی منتقل شدند. این خانه امن که از جمله خانه های مصادره شده پس از انقلاب بود در دوره وزارت اطلاعات علی فلاحیان و معاونت امنیتی سعید امامی در اختیار آن ها بود اما پس از افشای قتل های زنجیره ای و تغییرات مدیریتی در وزارت اطلاعات به معاونت حفاظت و اطلاعات نیروی انتظامی واگذار شد تا همچنان به عنوان “خانه امن” و “بازداشتگاه مخفی” برای بازداشت های توام با شکنجه های شدید جسمی و روحی با هدف اخذ اعترافات اجباری و پروژه های مشابه مورد نظر “اطلاعات موازی” مورد استفاده قرار گیرد.

خانه امن یاد شده باغی در نزدیکی میدان محسنی (مادر) در تهران بود و متهمان را با چشم بند وارد آن می کردند و در تمام مدت با چشم بندآنها را درون آن جابجا می کردند. درجریان دستگیریها ونگهداری روزنامه نگاران و وب لاگ نویسان و مسوولان سایت های اینترنتی، ماموران حفاظت اطلاعات خارج از روندهای قانونی شدیدترین فشارها را برزندانیان وارد کرده و درمدت حضور آنان در این خانه هیچ دسترسی به خارج از خانه امن از جمله دسترسی به وکیل و یا خانواده وجود نداشت.

پس از آزادی وبلاگ نویسان و انتشار افشای پشت پرده شکنجه های جسمی و روحی آن ها در “خانه امن” اطلاعات موازی، قوه قضائیه ادعا کرد که این بازداشتگاه مخفی و خانه امن تحت نظارت سازمان زندان ها نبوده است.

علاوه بر وبلاگ نویسان در پروژه هایی چون برخورد با مطبوعات، برخورد با سینماگران و سینمایی نویسان،برخورد با روزنامه های اقتصادی،بازداشت گروهی ملی مذهبی ها،و بازداشت عباس عبدی عضو شورای مرکزی حزب مشارکت نهادهای اطلاعاتی و نیز “اطلاعات موازی” از روش هایی چظون “حصر” و “خانه های امن” برای رسیدن به مقاصد خود استفاده کرده اند.

این بار نیز جمهوری اسلامی این روش را برای رهبران جنبش سبز به کار گرفته است تا با این کار جنبش را از کارآیی بایندازد. این روش یک روش کاملا ضد بشری و مخالف اصول مصرحه اعلامیه جهانی حقوق بشر است که جمهوری اسلامی نیز آن را پذیرفته است.

این روش اما موقتی است و دائمی نیست. تفکر و اندیشه را نمی توان در یک خانه محصور کرد. در عصر ارتباطات حصر افراد در خانه شان شاید در مقطعی کوتاه کارساز باشد. اما در بلند مدت به ضرر محصورکنندگان تمام می شود. حاکمان جمهوری اسلامی با این حصر ضد انسانی مسئولیت هر اتفاقی برای این دو نفر را برعهده دارند. اگر کوچکترین چشم زخمی بر این دو تن وارد شود، مسئولیت شرعی و قانونی آن مستقیما با حاکمان جمهوری اسلامی به طور مشخص رهبری آن است. موسوی و کروبی با حصر و زندانی شدنشان صاحب نفوذ و قدرت و اعتبار بیشتری در بدنه فعالین اجتماعی شدند. بدنه جامعه ایران نیز با وجود آنکه امروز ظاهری آرام و مطیع دارد، اما این رهبران در حصر خود را فراموش نکرده است. حاکمان جمهوری اسلامی باید بدانند این این بغض فروخته روزی سر باز می کند و آنوقت سیل بنیان کن مردم ایران ایشان را با خود خواهد برد.

حصر و حبس روشی برای حذف نیروهای فعال در صحنه اجتماعی است. از روحانیون بلند پایه تا روشنفکران و فعالین و رهبران سیاسی گرفته تا دانشجویان و فعالین مدنی و فعالین سایبری همه و همه از قربانیان این روش صد بشری در طول تاریخ ۳۳ ساله حکومت ولایی در ایران بوده اند. این کارنامه سیاه خود نشان از نقض آشکار حقوق بشر در ایران دارد و خود مصداقی برای جنایت علیه انسانیت است. جنایتی که روزگار جنایت کاران تاوان آن را خواهند داد. آن روز دیر نخواهد بود.

 

منبع: روزآنلاین

رای دادیم چون آلترناتیوی نبود اما جنبش سبز امروز در خیابانهاست، گفتگوی کاوه شیرزاد با جمشید اسدی

کاوه شیرزاد: بسیاری از اصلاح طلبان و تعداد زیادی از نیروهای اپوزوسیون مانند بخشی از جمهوری خواهان تا این اواخر از شرکت در انتخابات با وجود کمبودهای قابل توجه و بی عدالتی های موجود حمایت می کردند. سوال اینست که دستاوردهای این سیاست تا امروز چه بود؟ آیا شرکت در انتخابات نتایج راضی کننده ای داشت؟

شهروندیار با نزدیک شدن به زمان برگزاری انتخابات دهمین دوره مجلس شورای اسلامی که قرار است در اسفند ماه ۱۳۹۰، پنج ماه دیگر برگزار شود، سلسله مصاحبه هایی را با فعالین سیاسی و مدنی تدارک دیده است، در همین ارتباط اولین مصاحبه با آقای علی افشاری و دومین مصاحبه با آقای محسن سازگارا انجام شد.

سومین مصاحبه از این  سلسله مصاحبه ها را کاوه شیرزاد با آقای دکتر جمشید اسدی انجام داده است. دکتر جمشید اسدی در رشته استراتژی اقتصاد بازرگانی شرکت ها در دانشگاه های فرانسوی و انگلیسی زبان تدریس می کند و سابقه فعالیتهای سیاسی او به کنفدراسیون و حزب رنجبران ایران بر می گردد. او از جمله بنیانگذاران اتحاد جمهوری خواهان ایران (اجا) بود اما در ۳۱ ژانویه ۲۰۱۱ به همراه بسیاری از یاران خود بر سر اختلاف نظر در مورد ماهیت و کارکرد حاکمیت نظام، به ویژه پس از آن چه به گمان وی کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸ بود از اجا گسست و به همراه یاران جدا شده، سازمان جموری خواهان ایران را پایه نهاد.

تصویری از جمشید اسدی

از وی به عنوان فردی نام برده می شود که در دوران اصلاحات از اصلاح طلبان درون نظام پشتیبانی کرد و هوادار شرکت در انتخابات بود. اما پس از آن چه که وی آن را کودتای انتخاباتی خرداد ۱۳۸۸ می نامد، به باور وی داده های سیاسی کشور به شدت تغییر کردند و از این رو راهبرد سیاسی جدیدی در مورد انتخابات پیشنهاد می کند. در این گفتگو نظرات او را در مورد انتخابات آتی جویا می شویم.

کاوه شیرزاد: بسیاری از اصلاح طلبان و تعداد زیادی از نیروهای اپوزوسیون مانند بخشی از جمهوری خواهان تا این اواخر از شرکت در انتخابات با وجود کمبودهای قابل توجه و بی عدالتی های موجود حمایت می کردند. سوال اینست که دستاوردهای این سیاست تا امروز چه بود؟ آیا شرکت در انتخابات نتایج راضی کننده ای داشت؟

جمشید اسدی: پشتیبانی بسیاری از ما، که به ویژه جزو “غیر خودی” های نظام بودیم، از مشارکت در انتخابات ناشی از توهم یا ناآگاهی از کم و کاستی های غیر دموکراتیک انتخابات در نظام جمهوری اسلامی نبود. با فروتنی، اما به روشنی بگویم، خود من با آگاهی از کمبودهای انتخابات در درون جمهوری اسلامی پشتیبان مشارکت بودم و دست کم از زمان انتخاباتی که به ریاست جمهوری سید محمد خاتمی انجامید تا انتخابات ریاست جمهوری خرداد ۱۳۸۸ که به کودتا انجامید در انتخابات شرکت کردم و حتی در آخرین انتخابات خرداد ۸۸ هم، به مهدی کروبی رای دادم.

حتی در آستانه این انتخابات هم مقاله ای نوشتم و تشویق به شرکت در انتخابات می کردم. مثلا در دوره دوم انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۴، که مبارزه میان محمود احمدی نژاد و علی اکبر هاشمی رفسنجانی بود با دلی پر درد مقاله ای نوشتم به نام “ماجراجویی بس است، به هاشمی رفسنجایی رأی دهیم!” با دلی پر درد چون هیچ گونه سنخیتی با هاشمی رفسنجانی نداشتم. اما در مورد احمدی نژاد کار کرده بودم و می دانستم با وی چه فاجعه ای در انتظار کشور است. اولین مقاله من پس از به قدرت رسیدن احمدی نژاد چنین نام داشت: ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و مشکل های پیش رو!

اما چرا با وجود آگاهی از کمبودهای دموکراتیک در نظام جمهوری اسلامی، شرکت در انتخابات را درست می دانستم؟ به دلیل اینکه معتقد بودم باید از کوچک ترین امکان موجود در نظام، برای کشاندن آن به سمت و سوی دموکراسی استفاده کرد. به ویژه که آن زمان، گزینه سیاسی دیگری جز اصلاح طلبی درون نظام وجود نداشت.

اجازه دهید این نکته را بیشتر توضیح دهم. وقتی در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی اتفاق ناگوار و جگرسوز تیر ماه در کوی دانشگاه رخ داد، مردم اعتراض گسترده ای در کوچه و خیابان از خود نشان ندادند. پیش از آن هم  زمانی که قتل های زنجیره ای به آن شکل فجیع صورت گرفت، از کشتن  داریوش و پروانه فروهر تا کشتن مجید شریف و بسیاری دیگر از قلم به دستان و دگر اندیشان، مردم کوچه و بازار واکنش تندی از خود نشان ندادند. کوتاه سخن این که در آن شرایط آزادی خواهان از پشتوانه مردمی بهره مند نبودند و اصلاح طلبی درون نظام، با تمام کمبودهایش، نزدیک ترین و به ویژه تنها گزینه سیاسی عملی برای جلوگیری از یک دست شدن حاکمیت سرسخت در کشور بود. ما از آن پرهیز داشتیم که مبادا با طرح شعارهای تند، کار را برای تنها گزینه موجود مقاومت در برابر سرسختان، با وجود تمامی ناتوانی هایش، سخت کنیم.

در هر حال جریان اصلاح طلبی در درون نظام وجود داشت که می خواست و می توانست شرایط را به نسبتی هر چند کم و اندک به سوی جامعه باز بکشاند و در عین حال جز این جریان گزینه دیگری هم در صحنه سیاسی نبود. بدیهی است که ما می بایستی از این موقعیت استفاده می کردیم و دست کم آن را ضعیف نمی کردیم.

بنابراین من فکر می کنم رویکرد ما برای پشتیبانی از اصلاح طلبی درون نظام درست بود و دستاورد آن هم کم نبود. مثلا درزمان سید محمد خاتمی، به ویژه در نخستین دو سال دوره اول ریاست جمهوری اش، آزادی انتشارات چشمگیر بود. روزنامه های بسیار زیادی در فضای کم و بیش آزاد، به ویژه در آغاز دوره خاتمی منتشرشد. در این مورد خاطره ای شخصی دارم مقاله من به نام “تئوری رانت خواری” که در همین دوره  اصلاحات در نشریه آفتاب، متعلق به عیسی سحرخیز بزرگوار که امروز در بند است، چاپ شد. در آن مقاله به روشنی به رانت خواری اقتصادی در کشور اشاره کرده بودم. دفتر هاشمی رفسنجانی به آن مقاله واکنش نشان داد و نامه ای اعتراضی نوشت که در همان نشریه آفتاب منتشر شد.

منظورم این است که با موج اصلاح طلبی فضا تا آن جا در میهن باز شده بود که مقاله یک نفر “غیرخودی” ساکن اقلیم استکبار و کفر در مورد رانت خواران نظام در رسانه های کشور چاپ می شد. پس کار ما در پشتیبانی از اصلاحات در کل اشتباه نبود.

کاوه شیرزاد: بسیاری از نیروهای سیاسی که در سالهای گذشته و خصوصا پس از روی کار آمدن آقای خاتمی در انتخابات شرکت می کردند امروز مانند شما شعار تحریم را می دهند. چه چیزی تغییر کرده که این شعار در دستور کار قرار گرفته است؟

جمشید اسدی: اولا من هنوز شعار تحریم انتخابات سر نداده ام، هر چند که آن را محتمل می دانم. این درست است که رویکرد ما به مشارکت در انتخابات تغییر کرده است. چون شرایط سیاسی کشور سخت تغییر کرده است. چطور؟ سرسختان درنظام جمهوری اسلامی، به ویژه سرسختان سپاه که حکومت و امتیازها را حق تام خود می داند و نیز جناح محافظه کار عمامه به سر، که صد البته حساب شان از روحانیون پاک دل جداست، از اواسط دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی علیه اصلاح طلبی و آزادی، شمشیر از رو بستند و بر قدرت استبدادی خود افزودند و بدین ترتیب آرام آرام شانس بزرگی را برای تحولات مسالمت آمیز در نظام از بین بردند. این تنها شانس نظام نبود و نیست، اما شانس بسیار بزرگی بود که از میان رفت. هرچند که هنوز گزینه ما برای تغییر و تحول مسالمت آمیز است، اما از آن هراس داریم که در پی سرسختی کور دست اندکاران کنونی نظام برای گشودن فضای سیاسی، کار به جنگ خیابانی و سرکوب وحشیانه بیانجامد و به هر حال رشته کار از دست آزادی خواهان سیاسی میهن دوست به در رود.

به هر حال، از این پس بحث تحریم انتخابات مطرح است چون داده های سیاسی به شدت تغییر کرده اند. با تحلیلی که در گذشته می شد و تشویق به انتخابات کرد، نمی توان به سراغ انتخابات پیش رو رفت. به این دلیل که اصلاح طلبان از حاکمیت بیرون رانده شدند. اصلاح طلبان که هیچ، بنیانگذاران نظام هم حذف شده اند. بعضی وقت ها تعجب می کنم که چطور تحلیلگران و بازیگران سیاسی به اندازه ای که باید و شاید به معنی کنار گذاشتن و از قدرت انداختن رفسنجانی توجه نمی کنند. وی یکی از پایه گذاران جمهوری اسلامی است. وقتی که جناح سرسخت آدم عمل گرایی چون او را بر نمی تابد و موسوی نخست وزیر عزیز کرده بنیانگذار جمهوری اسلامی را در حصر می گذارد و با کروبی که او نیزعزیز کرده بود چنین می کند، باید تکلیف بقیه اصلاح طلبان را دانست.

آنها از حاکمیت بیرون رانده شده اند. خوش خیالی است اگر فکر کنیم با این داده هایی که داریم نظام بدون آن که زیر فشار باشد، به میل خود تن به بازگشت اصلاح طلبان حتی خودی به صحنه سیاسی کشور دهد. این مهم ترین تغیییری است که نسبت به گذشته صورت گرفته است .

تغییر دیگرهم صورت گرفته که برخلاف تغییر پیشین مبارک است! گفتیم ما پشتیبان و مشوق مشارکت در انتخابات به سود اصلاح طلبان بودیم چون آنها در حاکمیت بودند و گزینه دیگری نبود. اما امروز در کوچه و بازار گزینه دیگری به نام مردم وجود دارد. جنبش سبز امروز در کوچه و بازار وجود دارد و فعال است و آماده گزینش یک استراتژی درخور برای عمل سیاسی است تا دوباره حضور خود را اعلام کند. در نتیجه به نظر من اگر داده ها بر همین روالی پیش رود که امروز هست باید به طور روشن انتخابات را تحریم کرد و به روشنی خواستار انتخابات آزاد و بدون قید و شرط  شد.

امروز شوربختانه، دعوای اصلی بین دو رقیب سرسخت، برای چنگ انداختن به امتیازهاست. به صورتی که حتی فضایی هم برای اصلاح طلب ها باقی نگذاشتند. تجربه گذشته نشان می دهد که مشارکت گسترده در انتخابات، حاکمیت سرسخت را نسبت به گشودن فضای سیاسی و اجتماعی نرم نمی کند.

این بار هم حتی اگرمشارکت گسترده صورت بگیرد، سرسختان از سرکوب پرهیزی نخواهند داشت. هر چند که اگر مشارکت گسترده ای صورت بگیرد معلوم نیست برای کدام گزینه است. چون اصلاح طلبان از میان گزینه ها کنار گذاشته شده اند.

برخی از “مصلحت اندیشان پراگماتیست” بر این باورند که مشارکت گسترده مردم در انتخابات اگر چه به کودتا انجامید اما باعث جنبش اجتماعی بعد از آن شد. دستاورد این جنبش کم نبود اما به هزینه به زندان افتادن و کشته شدن بسیاری از فرزندان آزادیخواه؟ در چنین شرایطی اگر هم باز جنبش اعتراضی در طی تقلب انتخاباتی اتفاق بیفتد الزاما دستاوردی برای باز کردن فضای کشور در این شرایط وجود نخواهد داشت.

افزون بر نکته هایی که شرح شان رفت، عزت نفس و حیثیت شهروند ایرانی پس از انتخابات ۱۳۸۸ به طور بسیار روشن زیر پا گذاشته شد و به وی توهین شد. نمی توان به کسانی که به شهروند ایرانی توهین کردند رای اش را دزدیدند و اعتراض او را به بند کشیدند اعتماد کرد و در انتخاباتی که برگزار می کنند، شرکت کرد. باید به طور مشخص نشان داد که دیگر به ایشان اعتمادی نیست.

تنها شرط مشارکت آن است که نظام و حاکمیت برگزاری انتخابات آزاد را به معنی و شکل اصیل آن بپذیرند.

کاوه شیرزاد: امروز با توجه به تجربه انتخابات پیشین شرایطی فراهم آمده که گروه های بیشتری از نیروهای سیاسی تحریم انتخابات را در دستور کار خود قرار داده اند. برای حصول نتایجی ملموس و متفاوت با گذشته چه اقداماتی باید انجام داد تا تحریم مثمر ثمر باشد؟

جمشید اسدی. من آنچه را که امروزمفید می دانم و موفقیتش را آرزومند دارم، برپاداشت آزادی و دموکراسی در کشوراست. بدیهی است که توازن قوا هنوز به آن شکلی نیست که ما بتوانیم قدرت را از دست سرسختان گرفته و به نفع دموکراسی و آزادیخواهی سازمان بدهیم. اما می توانیم گفتمان انتخابات آزاد و دموکراسی را در کشور فرادست کنیم. بدون آن که کوچک ترین قوایی داشته باشیم، باز هم برای پرهیختن از تنش و جنگ داخلی در میهن، از دست اندرکاران نظام بخواهیم که تن به انتخابات آزاد دهند. اگر تن به انتخابات آزاد دادند، که بعید می دانم، چه بهتر! در غیر این صورت گزینه تحریم پیش روی ماست، اما اگر انتخابات را تحریم کنیم نباید یک تحریم ساکت باشد بلکه باید تحریمی باشد با شعار افشاگرایانه بر این پایه که انتخابات آزاد نیست. شرط دوم موفقیت در ارتباط برقرار کردن هرچه بیشتر آزادیخواهان با افکار و اندیشه های مختلف است.

اگر داده های سیاسی که با آن روبرو هستیم تغییری نکنند و همچنان که هست بمانند شرکت در انتخابات جز به تحکیم سرسختان نظام نخواهد انجامید. به ویژه که دعوای اصلی و آنچه که آقایان تنور گرم انتخابات می نامند بین دو جناح سرسخت محافظه کار است. بنابراین شرکت در این انتخابات نمی تواند چیزی را تغییر بدهد به جز اینکه آب به آسیاب یکی از دو جناح محافظه کار بریزد و این جز خدمت به ارتجاع و استبداد نمی توان باشد.

اگر همچنان که شوربختانه از نشانه ها برمی آید ناچار به گزینه تحریم برسیم، به باور من می توان واکنش های موثری به همراه تحریم انجام داد. نخست آگاهی رسانی از طریق رسانه ها و نیز از سینه به سینه در مورد زیان مند بودن شرکت در این انتخابات. یعنی موضع تحریم را باید قوی کرد.

دوم بالابردن هزینه برای سرسختان بدین طریق که دیگر کشورها را نسبت به بی محتوا، تقلبی و گزینشی بودن این انتخابات آگاه کرد.

اما یک اقدام سمبلیک دیگری هم هست که بدون هزینه برای مبارزان می توان انجام داد و آن این است که با توجه به فن آوری های اطلاعاتی، همزمان با برگزاری انتخابات یک رفراندم و انتخاباتی بر روی اینترنت انجام داد. یک رفراندم برای اینکه شما موافق قانون اساسی جمهوری اسلامی و فرا دستی ولایت فقیه هستید یا نه؟ و دیگر اینکه به چه کسی در یک انتخابات آزاد رای می دهید. ما اگر این را بتوانیم به طور موازی در همان زمان انتخابات انجام دهیم به ایران و جهان نشان می دهیم که مردم ایران واقعا در پی چه چیزی هستند؟

 کاوه شیرزاد: آیا شروطی که اصلاح طلبان تا امروز برای حضور در انتخابات مجلس طرح کردند یک عمل حساب شده بود یا خیر. به نظر شما عملکرد آنها از این به بعد می باید دارای چه ویژگی هایی باشد تا بیشترین پیشرفت را برای نیروهای تحول خواه به همراه داشته باشد.

جمشید اسدی: واقعیت این است که اصلاح طلبان معروف به خودی هم  امروز غیر خودی شده اند. البته روند کار دیکتاتورها این است که هر چه بیشتر از اردوی خود می کاهند و بر یک هسته کوچک متمرکز می شوند و از همین رو نیزبیش از پیش غیر خودی ها را سرکوب می کنند تا مگر حاکمیت اقلیت خود را بر اکثریت حفظ کند. در واقع هر چقدر که پایه اجتماعیش کمتر میشود برای حفظ خودش احتیاج به سرکوب بیشتری پیدا می کند.

الان هم اگر روند چند سال گذشته را در نظر بگیرید می بینید که این کاسته شدن از حاکمیت سرسخت به سرعت ادامه دارد تا بدانجا که ستون های انقلاب یکی پس از دیگری زیر سوال می رود.

بنابراین آنچه را که به نظر من اصلاح طلبان شتاب زده انجام دادند، این بود که فکر می کنند از چنین حاکمیت سرسختی می توان انتظار برآورده کردن خواسته هایشان را داشت. ما باید امروز یک گفتمان آزادیخواهی را زنده و عمده کنیم و بر همین پایه مبارزه خود را ادامه دهیم. بعید می دانم که سرسختان که حتی قانون انتخاباتی خود را قبول ندارند و در آن تقلب می کنند یک گفتمان راستین انتخابات آزاد را قبول کنند و بپذیرند.

اما اگر ما چنین کنیم موفق به دو کار شدیم. یکی فرا دست کردن گفتمان انتخابات آزاد و آزادیخواهی در کشورو دوم بسیج تدریجی جامعه مدنی گرد آن و احتمالا روزی اگر کسی برای مذاکره با جامعه مدنی حاضر شود بر پایه همین انتخابات آزاد و دموکراسی خواهد بود.

این خواست جامعه مدنی ما باید روشن شود. متاسفانه یکی از ایرادهای فلج کننده اپوزیسیون ایران این است که دلایل نارضایتی  و ناخرسندی مشخص دارد اما اپوزیسیون خواست های روشنی را مطرح نکرده است. به خصوص خواسته های محوری و ساختاری برای فردای ایران و من فکر می کنم دموکراسی و راه رسیدن به آن یعنی انتخابات آزاد خواسته روشنی است که به عنوان گفتمان فرا دست باید چیره بشود.

اما یک نکته آخر در مورد پیشنهاد های “نه سیخ بسوزد و نه کباب” برخی از اصلاح طلبان داخل کشور. به نظر من آنها باید بدون تعارف نظر خود در مورد شهروندانی که با ستم و بیدادگری “غیرخودی” نامیده شده اند را بیان کنند. نه این که من به عنوان یکی از شهروندان غیرخودی منتظر حکم ایشان باشم، نه! اما این موضع گیری ایشان محک سنجش آزادی خواهی و دموکراسی طلبی ایشان است. در غیر این صورت رقابتی است از گونه دیگر برای امتیاز جویی در درون نظام.

کاوه شیرزاد: نظر شما در ارتباط با گفته های آقای خرم وزیر راه و ترابرای دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی که گفته باید سه کشور مسلمان بر انتخابات ایران نظارت کنند، چیست؟

جمشید اسدی. اگر قرار است ناظر بین المللی بر انتخابات ایران نظارت کند، چرا باید از کشورهای اسلامی باشند اولا امروز سازمان های غیر دولتی ناظر بر انتخابات آزاد به صورت حرفه ای وجود دارند مانند سازمان غیر دولتی آیدیا (idea ) یا حتی بنیاد جیمی کارتر یا مثلا آن نظارتی که نخست وزیر پیشین فرانسه میشل دوکار در انتخابات فلسطین بر عهده گرفته بود. اما مهم تر از همه این ها، می توان از سازمان ملل یا شورای حقوق بشر تقاضای نظارت بر انتخابات ایران را کرد.

حالا اینکه چرا الزاما کشورهای اسلامی باید به انتخابات نظارت کنند؟ یک تضاد است! انتخابات آزاد نمی تواند تنها به جنبه اسلامی بودن آن که تنها یکی از وجه های ایران بزرگ است فرو کاهیده شود. این نقض غرض است ما باید گفتمان آزادی خواهی را مطرح کنیم و حتما به ناظرین مستقل بین المللی نیز احتیاج داریم اما به شرطی که ناظر به انتخابات غیر گزینشی و آزاد باشند. من با ناظر حرفه ای انتخابات آزاد که مسلمان باشد مشکلی ندارم. اما با واگذاری مسئولیت نظارت به ایدئولوژی خاص، مثلا ایدئولوژی اسلامی، مخالفم.

کاوه شیرزاد: تقریبا جمهوری اسلامی از ابتدای انقلاب، یکی پس از دیگری اقدام به کنار گذاشتن و تصفیه احزاب و گروه های مختلف کرده و امروز نوبت اصلاح طلبان رسیده، سوال بسیاری از افکار عمومی این است که اگر فردا جمهوری اسلامی دست به اپوزوسیون سازی کاذبی بزند و فرضا گروه رحیم مشایی را به عنوان اپوزوسیون معرفی نماید آیا باید مطابق معیارهایی که برخی از حامیان اصلاح طلب دارند از آنها حمایت کرد یا خیر؟ شما چطور بین اصلاح طلبان و چنین گروه هایی تفاوت قائل می شوید؟

جمشید اسدی: درست است که این نظام از آغاز بسیاری از نیروها را از خودش راند، همچون جبهه ملی، نهضت آزادی و بسیاری از آزادیخواهان و دموکرات ها را. اما یک تغییر و تحول کیفی صورت گرفته است. در اول انقلاب ناخرسندی عمدتا سیاسی بود و طیف وسیعی از مردم درست یا نادرست، آگاه یا نا آگاه نوعی دلبستگی به نظام داشتند و از آن حمایت می کردند.

اما امروز ناخرسندی، نه تنها سیاسی، بلکه اجتماعی و اقتصادی نیز هست. در نتیجه امروز حتی با سرکوب این یا آن نیروی سیاسی رژیم با ثبات نمی شود. این جامعه است که ناخرسند است و ناخرسندی اش ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دارد. در نتیجه این ناخرسندی از ناخرسندی گروهای سیاسی اول انقلاب بسیار گسترده تر است.

می فرمایید این نظام ممکن است یک اپوزیسیون خود برانگیخته درست کند! اما نظام لازم نیست یک اپوزیسیون برانگیخته درست کند خودش بخاطر سرسختی اش و بخاطر اینکه جز صدای خود را بر نمی تابد رور به روز بر شمار شهروندان معترض می افزاید در چنین حالتی اپوزیسیون راستین و مردم “سره” را از “ناسره” تمیز خواهند داد و متوجه خواهند شد که نارضایتی این یا آن گروه محافظه کار مانند آقایان رحیم مشایی، لاریجانی و قالیباف از جنس نارضایتی آزادیخواهان و نیروهای دموکرات نیست.

ناخرسندی ما ریشه در این دارد که ما که ایران را آزاد و حق رای را برای تمام شهروندان ایرانی می خواهیم. جدا از اینکه به خدا باور دارند یا نه، خودی اند یا نه! چگونه به خدا باور دارند؟ اهل کدام مذهب هستند؟ یا اهل کدام قوم و طایفه هستند؟ این فرق دارد با ناخرسندی های انواع محافظه کاران که هنوز خودی و غیر خودی مسلمان و غیر مسلمان می کنند که هیچ، به شهروندان مسلمان سنی مذهب محترم ما هم اجازه برگزاری مراسم و مسجد خودشان را در پایتخت ایران “اسلامی” نمی دهند.

کاوه شیرزاد: مردم ایران با حضور گسترده در پای صندوق های رای نتوانستند مشکلات خودشان را حل کنند! با حضور مسالمت آمیز در خیابان ها بشدت سرکوب شدند! از طرفی بهار انقلاب های عربی را تجربه کرده اند! آینده را چگونه می بینید آیا به سمت یک انقلاب کلاسیک مانند سال ۵۷ خواهیم رفت؟

جمشید اسدی: نسل من نسل انقلاب است، هم روزگاران من تجربه بسیار بدی از انقلاب  و کارنامه ی آن دارند، در نتیجه کمتر گرایش دارند که راه حل های ناخرسندی خودشان را با گزینه انقلاب حل کنند. آنها عموما  به راه حل های رفرمیستی گرایش دارند.

یعنی تغییر و تحول بدون سرنگونی و با استفاده از پتانسیل های درون حکومت، نسل شما هم که پرسشگر این گفتگو هستید بر خلاف نسل من انقلابی نیست و نبود و بیشتر ناخرسندی هایش را در چارچوب همین نظام مطرح می کند.

پس می توان گفت بطور کلی خواست شهروندان ایران این است که تغییر و تحول بدون خشونت، خونریزی و سرنگونی و مبتنی بر استفاده از امکانات درون نظام انجام شود.

اما متاسفانه این نظام به قول و قرار و قانون پر کم و کاست خودش هم بی اعتناست و با تقلب صندوقهای رأی را دستکاری می کند در نتیجه در کشور ما اعتمادها فرو ریخته است. اعتماد به تغییر و تحول آرام و حسن نیت هیئت حاکمه که فرو ریخت، گزینه خشونت و براندازی تقویت می شود.

البته چه بهتر که هنوز از گزینه های غیر خشونت آمیز و غیر انقلابی استفاده کنیم. اما متاسفانه آن چیزی که مرا بسیار نگران می کند این است که این گزینه مسالمت آمیز اصلاح طلبی را خود سرسختان زیر سوال بردند. از آن می ترسم که اگر کار از دست میهن پرستان پاک دل آزادی خواه به در رود، ایران کهن تکه تکه شود. چنین روزی مبادا!

تمام

انتخابات، شری ناگزیر برای جمهوری اسلامی/ گفتگو با محسن سازگارا ( ۱)


محسن سازگارا، محقق ساکن واشنگتن

قسمت اول

 موسسه شهروندیار با نزدیک شدن به زمان انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی در ایران، مصاحبه ای را با دکتر محسن سازگارا پژوهشگر میهمان در کتابخانه جرج بوش و مدیر مرکز مطالعات ایران معاصر در واشنگتن در دو قسمت انجام داده که در ادامه می توانید اولین قسمت این مصاحبه را ببینید:

شهروندیار: آقای سازگارا چه چیزی نسبت به گذشته تغییر کرده که در اعتراضات پس از انتخابات خرداد ۸۸ برای اولین بار چند میلیون از شهروندان ایرانی بصورت مسالمت آمیز به خیابانها می آیند؟ در واقع ماهیت این مشارکت گسترده چیست و دستاوردهای آن در آینده چه می تواند باشد؟

آقای سازگارا: این حضور گسترده نشان می دهد که در جامعه ایران یک چیزی عوض شده و برای اولین بار شاید در تاریخ یکصد ساله گذشته چند میلیون مردم به خیابان ها آمدند و حرکت کردند بدون اینکه روحانیت دعوت کرده باشد یا اینکه تکلیف شرعی محرک آن باشد. بلکه حق مداری، یعنی درخواست یک حق و آنهم حق انتخابات آزاد محرک چنین حضور گسترده ای بود. این نشان می دهد که جامعه ما یک تحول کیفی کرده و حداقل طبقه متوسط شهری به جای تکلیف مداری وارد مرحله حق مداری شده است. همان چیزیکه پاره ای علما آن را پایه لیبرالیسم می دانند.

این بدان معنی است که گفتمان لیبرالیستی، گفتمان حقوق انسانی، گفتمان حق طبیعی بشر که از زمان جان لاک شروع شد و تکامل پیدا کرد و امروزه در اعلامیه جهانی حقوق بشر منعکس است، همچنین خواست دموکراسی، خواست انتخاب آزاد، انتقاد از حاکمین و عزل حاکمین هرگاه که آنانرا نخواهیم، به گفتمان غالب در جامعه تبدیل شده و من این را، اتفاق بزرگ و کیفی می دانم و معتقدم این اتفاق بسیار مبارکیه که مبدا تحولات در جامعه ما خواهد شد و اتفاقاتی بعد از آن خواهد افتاد که به نظر من، به مراتب بزرگتر خواهد بود.

شهروندیار: نقش انتخابات در بسیج کنندگی مردم در اعتراضات پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ چه بود؟ آیا می توان در انتخابات بعدی با استفاده از آزادیهای موقت در زمان انتخابات، به دستاوردههایی مانند انتخابات گذشته دست یافت؟

آقای سازگارا: به لحاظ تاکتیکی در مورد انتخابات باید بگویم که در واقع حکومتی که طی شاید یک دهه از زمان جنبش اصلاحات، سعی کرد با سرکوب اصلاح طلبان به تدریج به مردم بقبولاند که همه درها بسته است، امکان هیچ حرکتی نیست و مردم مطلقا ضعیف و حکومت مطلقا قدرتمند است، اما با برگزاری انتخابات ریاست جمهوری مجبور شد تن به فضایی بدهد که مردم بدون ترس برای فعالیتهای انتخاباتی از یکی دو ماه قبل از انتخابات به خیابانها بیایند، همدیگر رو ببینند و پیدا کنند.

دیکتاتورهای همیشه سعی می کنند مردم را به صورت نقطه های تک تک و بدون ارتباط با همدیگر در بیاورند. طبیعتا این انتخابات زمینه ساز خیلی مهمی بود برای اینکه بعد از کودتای انتخاباتی که حکومت خواست به زور مردم را وادار کند که به خانه ها برگردند اما مردم که همدیگر را پیدا کرده بودند و ترسشان ریخته بود، توانستند حرکتهای بزرگی بیافرینند.

به همین دلیل، در فضاهای انتخاباتی که این حکومتها سعی می کنند به عنوان تبلیغات از آن استفاده کنند با وجود اینکه انتخابات واقعی برگزار نمی شود و تنها یک دکوری از آن وجود دارد نیز می توان از این فضا بهره برداری کرد و با تاکتیک های مناسب از آن استفاده کرد.

مانند انتخابات ریاست جمهوری گذشته که تبدیل شد به یکی از بزرگترین رسوایی های جمهوری اسلامی و شاید یکی از بزرگترین رسوایی هایی که یک رژیم می تواند به آن مبتلا شود. قاعدتا حداقل همین کار و همین مقدار بهره برداری را می توان در انتخابات مجلس که رژیم می خواهد، برگزار کند، انجام داد و آنرا تبدیل به یک رسوایی بزرگ کرد اما ترجیح هم اینست که با نزدیک شدن به زمان انتخابات در مورد آنها بحث کنیم.

شهروندیار: اگر به  قبل از زمان انتخابات خرداد سال ۸۸ ریاست جمهوری برگردیم، به نظر شما رهبران جنبش سبز و کنشگران فعال مدنی در ایران می باید چه سیاستهایی را در پیش می گرفتند تا امروز جنبش سبز از سد دیکتاتوری عبور کرده و مراحل تثبیت و پیروزی خود را می گذراند؟

آقای سازگارا: باید واقع بینانه به تاریخ نگاه کرد. مثلا اگر به جای مهندس موسوی که خودش را ۱۵ سال از همه حوادث سیاسی کنار کشید، یک فردی که حسابش را از نظر ذهنی با حکومت خیلی روشن تر از این کرده بود، کاندیدای ریاست جمهوری می شد یا اگرآقای کروبی روحانی نبود، چون در جامعه ما حساسیت هایی نسبت به لباس روحانیت وجود دارد، الان وضعیت طور دیگری بود. اینها فقط در عالم محاسبات ذهنی معنی میدهد. واقعیت بیرونی چیز دیگری است که اتفاق افتاده و متفاوت است.

اما یک مورد مهم و کلی را باید در نظر داشت که متفکرین سیاسی معتقدند نظامهای اقتدار گرا با یک اقلیت ناچیز، سعی می کنند یک حاشیه خاکستری بین خودشان و مردم درست کنند که این حاشیه خاکستری نه آن قاطعیت اکثریت مردم را دارد که می گوید این نظام اقتدارگرا نباید باشد و نه از جنس اقتدارگراهاست که مردم تکلیفشان را برای رویارویی با آنها بدانند.

درجامعه ما این خاکستری ها کم نیستند. شما در این انتخابات نگاه کنید که حکومت سعی می کند این حاشیه خاکستری را که ادبش کرده و تو سرش هم زده وزندانش هم کرده، دوباره بیاورد درمیدان برای اینکه به آنها احتیاج دارد.

این به اصطلاح پلاریزه کردن حاشیه خاکستری برای حکومت های اقتدار گرا یک فرایند است که زمان می خواهد و یک شبه اتفاق نمی افتد. نقش این مورد را نیز در تزلزل هایی که در جریان مبارزه رخ می دهد، باید در نظر بگیرید.

بنابراین به نظر من آنچه در ۲۲ خرداد ۸۸ و حوادث بعد از آن شکل گرفت، ممکن است با چند فاز اعتراض خیابانی موفق به پایین کشیدن دیکتاتوری نشود اما دستاوردهای بزرگی به همراه داشت. از ساده ترین چیزها مثل تغییر فکر کروبی و موسوی و استحاله تفکرات پیشین شان و آموختن آنها از مردم تا آموختن بخشهایی از روحانیون از مردم که تازه مطالب به حق آنها را می شنیدند تا مسائل بزرگتری در سطح جامعه. به نظر من اگر بخواهیم در یک جمله همه آنها را خلاصه کنیم، یک نوع مشروعیت زدایی تمام عیار از حکومت صورت گرفته براساس همان گفتمان حق مدارانه ای که الان در جامعه ما رواج پیدا کرده است. اینها نکاتی است که نمی شد یک شبه بر آنها غلبه کرد.

همچنین بستر سازی بسیار مناسبی شده برای مراحل بعدی جنبش، برای اینکه بشود همه نیروهای سیاسی را حول یک شعار به حرکت در آورد.

بعضی ها میگویند چرا درمصر یا سوریه حرکت میشود و ما نمی تونیم چنین حرکت کنیم؟ شما به این موضوع دقت کنید که روزی که بچه های مصری پس از دو سه سال تدارکات پا به خیابان گذاشتند، بر سر اینکه مبارک باید برود هیچ کس شک نداشت، مثل شاه باید برود در زمان انقلاب که در واقع شعار مرگ بر شاه شعاری محوری بود که همه بر سرش توافق کردند.

این فرایند در جامعه ما طی نشد هنوز هم بخشهای خاکستری با مسئله برکناری دیکتاتور و برگزاری انتخابات آزاد مساله دارند و سعی می کنند مقداری دور از آن حرکت کنند. مثلا شما در نظر بگیرید یک بخش بزرگی از نیروهای سیاسی که در داخل ایران امکان فعالیت دارند، متعلق به جناح اسلام گرا هستند برای اینکه جناحهای دیگر سیاسی مانند چپها، ملیون، اقلیتهای قومی، سلطنتی ها و . . . مدتها پیش از کشور تصفیه شدند و رفتند و اجازه فعالیت ندارند.

این اسلامگراها حتی، در اپوزوسیون یک مشکل بزرگ جدی دارند. هنوز تصمیم نگرفتند که به لحاظ تئوری باید قدرت سیاسی را با نیروهای دیگر تقسیم کنند. یعنی هنوز برای تقسیم مساوی قدرت سیاسی تئوری ندارند تا به معنی واقعی به برگزاری انتخابات آزاد کمک کنند. اینها مسئله ای نیستند که بشود یک شبه حل کرد، اما امروز حرکت جنبش سبز بسیاری از این مسائل را در نوردیده و قدمهای مثبتی را در رسیدن به این مسیر برداشته است.

پایان قسمت اول

قسمت دوم این مصاحبه به زودی منتشر خواهد شد

لازم به توضیح است مصاحبه بصورتی صوتی انجام شده و متن موجود برگرفته از آن است.